 ندادن مايه گناه و نكوهش هم نيست هر چند كه جايز و مباح است، البته اگر فرض ما بر اين باشد، در حالي كه اينجا، اعطا مال مباح هم نيست، آنگاه منع و ندادن موجب ستايش خواهد بود. اما كسي سراغ ندارد كه حضرت ابوبكرy حق كسي را منع كرده يا اينكه بر كسي ستم كرده باشد چه در زمان رسول الله صلي الله عليه وسلم  يا بعد از وفات آن حضرت صلي الله عليه وسلم .[281] 
 
د- اين كه مي گويند: ((حضرت فاطمهy وصيت كرده بود تا در شب دفت شود و كسي از صحابه در مراسم تدفين و نماز جنازه او حاضر نشود، چنين وصيتي را كسي از حضرت فاطمه نقل نمي كند و كسي از اين وصيت به فضايل حضرت فاطمه استدلال نمي كند مگر فرد ناداني كه از شان والاي حضرت فاطمه آگاه نباشد و نسبهاي ناروايي را به او منسوب كند. زيرا نماز خواندن يك مسلمان و شركت در مراسم تدفين مسلماني ديگر، در واقع نوعي خير و معروف است كه از يك مسلمان به مسلماني ديگر مي رسد، بهترين انسان، از اينكه بهترين انساني بر وي نماز خواند و در مراسم تدفين او شركت كند، ضرر نمي كند. آري، مگر همه انسانها اعم از ابرار، فجار و منافقين براي رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  درود نمي فرستند. اين درود فرستادن فجار و منافقين، اگر سودي ندارد، ضرري هم ندارد. رسول الله صلي الله عليه وسلم  مي دانست كه در ميان امت او منافقان هم وجود دارند، اما كسي را از درود خواندن منع نكرد، بلكه تمام مردم را حكم كرد تا بر وي درود بفرستند، هر چند كه ميان آنان مومن و منافق همه وجود دارند. پس چگونه چنين چيزي كه به جز افراد نادان، كسي ديگر آن را نقل نمي كند و بدان استدلال نمي كند، در مقام تعريف و استناد به نفع كسي بيان مي گردد؟ علاوه بر اين اگر شخصي وصيت كند كه مسلمانان در تدفين و نماز ميت او شركت نكنند، اين گونه وصيت نافذ نمي شود و واجب الاجرا نيست. زيرا نماز خواندن مسلمانان بر او در هر حال براي او موجب اجر و پاداش است. قطعاً اگر ستمكاري بر كسي ستم كند و آن شخص مورد ستم وصيت كند كه ستمكار بر او نماز نخواند، اين وصيت از جمله حسنات و اعمال نيكي كه موجب مدح براي او باشد، محسوب نمي گردد و نه خدا و رسول، او را به چنين چيزي امر كرده اند. آري، كسي كه قصد مدح و تعظيم فاطمه را بكند، چگونه چنين چيزي را به وي نسبت مي دهد كه در آن مدح و ستايش نباشد بلكه مدح در عكس و ضد آن باشد. همان گونه كه كتاب، سنت و اجماع بر اين نكته دلالت دارند؟![282] بعد از علم و آگاهي از اين مطلب، روشن است كه حق با كيست و باطل با چه كسي است. 
 
7- توضيح بعضي نكات را لازم مي دانم تا خوانندگان محترم گمان نكنند كه فاطمهy بخاطر ميراث بر ابوبكرy خشم كرده و رابطه اش را با وي قطع كرده است و او سفارش كرده كه در هنگام شب دفت كرده شود. 
بايد عرض شود: 
 
1- در پرتو مطالبي كه در گذشته بيان گرديد و با توجه به استدلال و استناد حضرت ابوبكرy به حديث ((لانورث)) ايراد و اعتراض حضرت فاطمهy را مبتني بر اين اصل بدانيم كه معتقد به تاويل آن حديث بوده است، يعني اينكه او حديث ((لانورث)) را به معني و مفهوم عام آن نپذيرفته بلكه به تخصيص آن اعتقاد داشته است و توريث منافع زمين و باغات را از عموم حديث ((لانورث)) مستثنا دانسته است و حضرت ابوبكرy به مفهوم عام آن استناد كرده است. لذا اختلاف اين دو شخصيت درباره چيزي بود، كه متحمل تاويل بوده است ولي زماني كه حضرت ابوبكرy بر موضع خود مصمم شد، فاطمهy نيز از موضع خود منصرف شد.))[283]  
ب- ((آري، آنچه كه از هجران حضرت زهراy در حديث آمده است، بايد عرض شود كه ((هجران)) در حديث مذكور به معني انقباض، و عدم نشاط در ديدار و ملاقات با ابوبكرy است. اين هجران به معني هجراني كه حرام است، يعني به معني ترك سلام و سخن و روگرداني از ملاقات نيست. و معني ((فلم تكلمه)) اين است كه فاطمهy بعد از اينكه متوجه معني حديث ((لانورث)) شد، در اين خصوص ديگر با وي (ابوبكر) صحبت نكرد ـ يا به خاطر انقباض طبيعت و مزاج ـ ديگر نيازش را با او مطرح نكرد و نيازي براي ملاقات و صحبت كردن با ابوبكرy نديد.[284] حتي امام بيهقي از طريق شعبي روايت كرده است كه حضرت ابوبكرy به عيادت حضرت فاطمهy رفت و حضرت علي خطاب به فاطمهy فرمود: ((هذا ابوبكر يستاذن عليك)) اين ابوبكرy است، مي خواهد تو را عيادت كند. قالت: ((اتحب ان آذن له)) فاطمه در جواب گفت: ((تو دوست داري او مرا عيادت كند؟)) حضرت عليy گفت: ((آري)). فاطمهy او را اجازت داد. حضرت ابوبكرy نزد فاطمهy رفت او را دلجويي كرد و بالاخره حضرت فاطمهy نيز از حضرت ابوبكرy اعلام رضايت كرد. اين حديث هر چند كه مرسل است اما اسناد و نسبتش به شعبي صحيح است. و با اين حديث، اشكال داير بر ادامه هجران فاطمه با حضرت ابوبكرy زائل مي گردد.[285] سيوطي، مرسلات شعبي را صحيح قرار داده است. عجلي مي گويد: مرسلات شعبي حكم حديث صحيح را دارند، زيرا او مرسل نمي كند مگر حديثي را كه صحيح باشد.[286] توصيه فاطمهy درباره اينكه در شب دفن كرده شود تا ابوبكر و عمرy در مراسم تدفين او شركت نكنند، در اين باره توضيحات لازم در صفحات آينده داده خواهد شد. با اين توضيحات واقعيت امر و آنچه كه ديدگاه ما بود يعني اينكه هر كدام از حضرت ابوبكرy و حضرت فاطمهy آنچه را كه بر مبناي اجتهاد خود، حق خود مي دانست، بر آن عمل مي كرد، بسيار واضح و كاملاً روشن شده است.  
ث- ((در ارتباط با استشهاد آقاي تيجاني از روايتي كه به دروغ در كتاب تاريخ الخلفاء به ابن قتيبه نسبت داده شده است، و آن اينكه ابوبكر گفته بود: اي فاطمه من از ناخشنودي تو، پناه خدا را مي طلبم و بعد ابوبكرy به حدي گريه كرد نزديك بود كه نفسش بيرون رود و اينكه ابوبكرy گفت: من نيازي به بيعت شما ندارم، بيعتتان را فسخ كنيد))، بايد عرض شود: 
حديث مذكور، هيچ سندي برايش ذكر نشده و هيچ كدام از علماي حديث آن را در كتب خود بيان نكرده است. بي گمان اين حديث كذب محض است كه به حضرت ابوبكرy نسبت داده شده است. علاوه بر اين من از تيجاني كودن مي پرسم: چگونه ميان اين دعوي كه ابوبكر انكار كرد از اينكه ميراث فاطمه و فدك را به او بدهد و استشهاد حضرت ابوبكر عليه فاطمهy به حديث ((لانورث)) و اينكه به فاطمه گفت: لا اغير شيئاً عمله النبيy (تغيير نمي دهم آنچه را كه رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  بدان عمل كرده است چگونه تطبيق مي دهد؟ ميان اين ديدگاه حضرت ابوبكر و ديدگاه آخر او (در همين قضيه) كه گريه كرد تا اينكه نزديك بود كه نفسش بيرون رود و پناه خواستن او از ناخشنودي فاطمهy، بلكه اين گفته او كه من هيچ نيازي به بيعت شما ندارم بيعتتان را فسخ كنيد، ميان اين گزينه هاي متضاد چه راه تطبيقي وجود دارد؟؟!! آري، موضوع بحث در همه اين روايات ميراث است؟ اگر حضرت ابوبكرy در ادعاي حضرت فاطمهy، به حديث رسول اكرم صلي الله عليه وسلم  استدلال مي كرد، آنگاه گريه كردن او به حدي كه نزديك بود نفسش بيرون رود، چه معنا دارد؟ و چرا بگويد: من از ناخشنودي تو اي فاطمهy، پناه خدا را مي طلبم؟ آيا ابوبكرy از اينكه از حديث رسول الله صلي الله عليه وسلم  تبعيت مي كرد