پا سازند اما ملاحظه كردند كه نظريه (انتظار) نه معقول است و نه واقعي است و آن را مانند سنگي ديدند كه جلوي حركت آنها را مي گيرد و مانع حركت آنها مي شود. گرچه آنان از زمانهاي دور اعلان كردند كه متمسك به مذهب اثني عشري شده بودند، اما آنها نتوانستند نظريه (امامت الهي) كه عصمت و نص در امام شرط مي داند درك كنند و صفويان آن نظريه را در عمل قبول نداشتند و آن را مانند يك نظريه تاريخي تلقي كردند، چون آنها براي رهبرانشان كه معصوم نيستند و نصّي روي آنها از طرف پروردگار وجود ندارد، اجازه دادند كه به قدرت برسند و به مسئوليتهاي امامت بپردازند، مانند امويان و عباسيان قيام كردند، براي صفويان دور زدن نظريه (انتظار) كار مشكلي نبود و از آن نظريه راحت تجاوز كردند. تجربه صفويان در مراحل اولش در ايام شاه اسماعيل بن صفي الدين با تجارب سابق سياسي شيعيان مانند دولت بويهيان و سر به داران و مرعشيه و مشعشعيه اختلاف داشتند. تجارب فوق عبارت از قيام دولتهايي صد در صد سياسي بوده يا بهتر به گوييم: قيام دولت بدون ايده اولوژي بوده است، اما قيام دولت صفويه امري است كاملاً مختلف بوده است، صفويان تلاش كردند كه خود را به عنوان يك دولت بر اساس عقيده و مذهب ائمه اثني عشريه چه از جنبه روحي و چه از جنبه غيبي معرفي كنند. واين يك تطور و انقلاب در فكر سياسي شيعي به حساب مي آيد، كه بر اثر آن شيعيان را از نظريه منفي و انعزالي (انتظار) به تخت سلطنت رساند. در زمان شاه اسماعيل صفوي فكر سياسي شيعي كاملتر شد و نظريه (تقيه و انتظار) را كنار گذاشتند. اسماعيل صفوي روزي ادعا كرد كه (صاحب الزمان مهدي منتظر) به وي اجازه دادند تا حكومت تركمانان كه در آن زمان در ايران حكومت مي كردند براندازد. اسماعيل صفوي روزي همراه با رفقايش در منطقه تبريز به شكار مي رود، به رود خانه اي مي رسند، اسماعيل صفوي از دوستانش مي خواهد در كنار رودخانه منتظر بمانند، او به تنهائي از رودخانه عبور مي كند و وارد غاري مي شود. اسماعيل صفوي در حاليكه شمشير به كمر بسته بود از غار خارج مي شود و به دوستانش خبر مي دهد كه وي در غار با (صاحب الزمان) ملاقاتي داشت، بنا به ادعاي اسماعيل صفوي در آن ملاقات (صاحب الزمان) به وي گفت: «زمان خروج سر رسيده است». وسه بار (صاحب الزمان) او را از كمر بلند مي كند و بر زمين مي گذارد، و كمر بندش را سفت و محكم مي كند و يك خنجري در آن (كمربند) مي گذارد و به وي گفت: «برو كه من به تو رخصت دادم»[1].
اسماعيل صفوي بعد از آن، ادعا كرد كه حضرت علي بن ابي طالب را در عالم خواب مشاهده كرد. حضرت علي او را به قيام تشويق كرد و دولت شيعه را اعلان كند و به وي گفت: «فرزندم.. نگراني فكر تو را تشويش نكند.. گروه قزلباش را با اسلحه كامل به مسجد تبريز احضار كن و به آنان أمر كن كه مردم را از هر طرف محاصره كنند.. اگر كسي از مردم در ميان خطبه اي كه بنام اهل البيت خوانده مي شود اعتراض كند، سربازان كار را پايان دهند»[2].
اسماعيل بن صفي الدين (قطب صوفيها) دقيقاً همان كار را كرد و نيروهاي (قزلباش) را احضار كرد و در يك جمعه مسجد تبريز را به محاصره در آورد و حكومت مذهب امامي اثنا عشريه را اعلان كرد و قيام دولت صفويه را بر ملا ساخت، و دولت صفويه بر دو مبني تأسيس شد، مبني اول: ادعاي وكالت از (امام مهدي) و مبناي دوم: ادعاي رؤيت حضرت علي بن ابي طالب در عالم خواب بوده است. اين دو مُدعا سبب گرديد كه حركت صوفيان صفويه از نظريه (تقيه و انتظار) آزاد شوند و دولت صفوي شيعي اثنا عشريه را به وجود بياورند. راجر سيوري در كتاب (ايران در عصر صفويه) مي گويد: «صفويان روي نظريه ايراني قديم كه مربوط به دوره قبل از اسلام كه هفت هزار سال پيش بود تكيه كردند. طبق آن نظريه پادشاهان حق الهي در سلطنت دارا مي باشند، و صفويان اين حق را وارث شدند. از طرفي ديگر صفويان سادات بودند و جد اعلاي آنها حسين بن علي با دختر يزدگرد پادشاه ايراني ازدواج كرد و امام زين العابدين ثمره اين ازدواج بود، روي اين اصل دو حق مجتمعاً در بيت صفوي جمع شد، حق اهل بيت در خلافت طبق نظريه شيعيان اماميه، و حق پادشاهي ايراني، اين به اضافه نيابت از (امام مهدي)»[3].
 بنا بر اين شاه اسماعيل خود را به عنوان (نائب خدا و خليفه رسول الله و دوازده امام و نماينده امام مهدي در عصر غيبت) مي ديد. و نيروهاي (قزلباش) صوفي عقيده داشتند كه وي تجسيد خداوند مي باشد[4].
بعضي از روايات صوفي نقل مي كنند كه يكي از مشايخ صوفيه به نام (شيخ زاهد گيلاني) ظهور شاه اسماعيل را پيش بيني كرده بود، گيلاني به جدش (صفي الدين) كه با دخترش ازدواج كرده بود گفت: «سلام بر تو اي فرزندم سيد صدر الدين» و آن اشاره اي به نوه او كه ادعا كرد او را قبل از تولد ديده بود و علائمي در باره (شاه اسماعيل) داد و به طور پيش بينانه گفت: «فرزندان اين پيشوا مالك عالم خواهند بود، و روز به روز ترقي خواهند كرد تا وقت قيام مهدي منتظر»[5].
اين عقيده غيبيه در ميان صوفيان متصوفه كه دولت صفويان را برپا ساختند منتشر شد و عقيده مند شدند كه آن دولت تا ظهور (مهدي منتظر محمد بن الحسن العسكري) دوام خواهد يافت، اما اين عقيده بعد از شكست شاه اسماعيل در جنگ (چالداران) با سلطان عثماني سليمان قانوني سال 920 هجري / 1512م متزلزل شد و نيروهاي (قزلباش) كم كم از اين عقيده مغالي كه (شاه اسماعيل) را يك وجود الهي يا نصف الهي و اينكه وي سايه خدا در روي زمين مي باشد دست كشيدند و از نفوذ و سيطره وي خارج مي شدند و با هم مي جنگيدند[6].
وضع اعتقادي صوفيان صوفي شاه اسماعيل را كمك كرد كه ادعاي ارتباطِ شخصي با ائمه معصومين و اخذ تعليمات به صورت مباشر از آنان كند، اين كار سبب افزايش نفوذ وي گرديد و يك بعد ديني و دنيوي به سلطه مطلق وي بخشيد[7]. گرچه تغييرات فكري عديده اي صورت گرفت، اما نظريه (نيابت سلاطين از امام مهدي) استوار ماند و به هر صورتي تا مدتهاي دراز حكومت مي كرد، و حتي بعد از فروريختن دولت صفوي پا بر جا ماند. مؤرخين ذكر مي كنند كه ميرزا عبد الحسين ملا باشي (رئيس العلماء) در ايام نادر شاه، بعد از انقراض سلسله صفوي، به قدرت رسيدن نادرشاه را معارضه كرد و گفت: «حكومت شرعيه در سلسله صفويان مي باشد كه متمثل در (طهماسب ميرزا) يا فرزندش (عباس ميرزا) در حال حاضر مي باشد» كه نادر شاه وي را به قتل رساند[8]. بعد از آن حكومتهايي به نام صفويان تشكيل شد و (كريم خان زند) بر سر زمين ايران چيره شد اما خود را به عنوان پادشاه ايران معرفي نكرد بلكه (كوچكي از خاندان صوفي) معرفي كرد. و خانواده قاجاري تلاش براي پيدا كردن رابطه خوني با خاندان صفوي كردند، و (فتح علي شاه قاجار) مي خواست خود را به عنوان (شاه صوفي) به علت وجود خويشاوندي معرفي كند، اما رؤساي قاجار با وي مخالفت ورزيدند و مانع آن شدند[9]. لازم به ياد آوريست كه شاهان صوفي به جز بعضي از آنان علي العموم ملتزم به آيين و احكام دين حنيف اسلام نبودند، بعضي از آنان شارب الخمر بودند و مرتكب قتلهاي بي حساب م