شند/ از بزرگشان بپرس وامتحان كن، خيال نمي كنم واجباتش را بداند/ اما دربارة ‌آهو چشمان نازنين سؤال كن، مي بيني كه وارد است/ علم آنان در جلساتشان به شيوة اوباش فروپاية بي مايه/ عبارت است از چند اصطلاح كه عكس واقعيت است/ پشمينه پوشيده اند تا به خيري دست يابند اما پشه هاي موذي (يا: گرگان شرير) اند و بدترين در نوع خود/ كسب معاش را كنار گذاشته اند تا با شكم چراني مردم را بيچاره كنند/ و اين نه از پاكدامني و وارستگي است بلكه به خاطر تن آسايي و تنبلي / به فريفتة‌آنان از قول من بگوي: ‌توبه كن كه آنان اهل باطل و بطالت اند/ از كلام ايشان به خدا استغفار جوي و ديگر به همنشيني جاهلان برنگرد». 

صوري از قول بعضي اساتيد خود آورده: 

    «اهل تصوف (راستين) رفتند و جز دروغي نمانده/ تصوف تبديل شده است به نعره كشيدن و وجد نمودن و دام نهادن/ (اما) نفست به تو دروغ گفته، اين سنت قابل پيروي نيست...».

و ابوزكريا تبريزي (خطيب) اين شعر را از ابو العلاء‌ معري آورده[16]:

    زعموا بأنهم صفوا لمليكهم         كذبوك ما صافوا ولكن صافوا

    شجر الخلاف قلوبهم ويح لها     غرضي خلاف الحق لا الصفصاف

و نيز در اين معنا شعري بدين مضمون از شاعري روايت كرده اند:

   آن صـوفي طبلخوارة‌ منگ    از بنگ وساوس و هويَْ دنگ

  بدكاره و پرخور و فــضولي    شطاح و مبــاحي و حــلولي 

  همچون خركِ علف چــريده    مســتك شده و زجــا پــريده 

  دستك زن و پايكوب و رقصان   دعوي بكند ز عشـق يــزدان[17]



--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة‌عنكبوت، آية ‌6. یعنی: «و هر كس كه جهاد كند، تنها به [سود] خودش جهاد مى‏كند».  

[2] سوره فاطر، آية 18. یعنی: «و هر كس [از آلودگى‏ها] پاك شود به سود خود پاك مى‏شود».

[3] سورة بقرة، آيه 218. یعنی: «یقینا كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان به رحمت خدا اميدوارند».

[4] ﴿وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى﴾. یعنی: «و نفس را از هوى و هوس باز داشته باشد». (سورة نازعات، آية‌40). 

[5] ﴿وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ﴾. يعني: «و خشم خود را فرو مى‏برند و از خطاى مردم درمى‏گذرند». (سورة‌آل عمران، آية 134). 

[6] سورة ‌آل عمران، آية 28.

[7] سورة بقره، آية 177. 

[8] سورة حج، آية 37. 

[9] در اينجا مؤلف حكايتي سخيف راجع به ابن خفيف نقل كرده كه از ترجمة آن صرف نظر شد.- م. 

[10] سورة‌ بقره، آية 30:‌ (آيا در زمين كسي قرار مي دهي كه در آن فساد مي كند و خون مي ريزد...؟).- م. 

[11] سورة‌اعراف، آية‌155. 

[12] سورة‌زخرف، آية 54. 

[13] سخني است منسوب به بايزيد بسطامي.- م. 

[14] يادآورد شعر عرفي شيرازي است:‌ حرم جويان دري را مي پرستند / فقيهان دفتري را مي پرستند... (تا آخر غزل).- م. 

[15] در قسمت «لباس صوفيه» به اقوال مربوط به نهي از «لباس شهرت» اشاره شده است.- م. 

[16] از اشعار مصنوع است. در بيت اول جناس اشتقاق و در بيت دوم ايهام به كار برده، حاصل معني اين است كه صوفيان مدعي صفا هستند اما منحرفند و در دلهايشان درخت خلاف روييده نه بيد مجنون!.- م. 

[17] مقايسه شود با تمدّن اسلامي در قرن چهارم،آدام متز، ترجمة عليرضا ذكاوتي قراگزلو، اميركبير، چاپ دوّم، 1364، ج 2، ص 326.- م. 
باب يازدهم
در تلبيس ابليس بر اهل دين از راه كرامات نمايي

پيشتر گفتيم كه هر قدر انسان جاهلتر باشد تسلط بر وي به همان نسبت بيشتر است و هر قدر داناتر باشد تسلط ابليس بر وي كمتر. از عبادت پيشگان كس باشد كه در ماه رمضان شبي روشنايي در آسمان بيند و گويد:‌ «ليلة القدر» را دريافتم، و اگر در ماه رمضان نباشد گويد:‌ در آسمان بر من گشوده شد. چيزي برايش پيش مي آيد آن را كرامت مي پندارد و بسا آن چيز اتفاقي بوده يا از طرف خدا براي امتحان آن شخص بوده و يا از ترفندهاي ابليس بوده است؛ و بر خردمند شايسته نيست كه با اين گونه امور بيارامد هر چند كرامت باشد. 

پيشتر از قول مالك بن دينار و حبيب عجمي آورديم كه شيطان با قراء بازي مي كند همچنانكه كودكان با گردكان!

شيطان حتى بعضي زاهدان ضعيف النفس را با نوعي كرامت نمايي فريفته و به ادعاي پيغمبري انگيخته است. حارث (كذاب) از اهل دمشق، و مولاي ابوالجلاس بود و پدرش در «غوطة» سكونت داشت. و حارث چنان عبادت پيشه و پارسا بود كه اگر جامة زرين هم مي پوشيد زهدش از وراي آن آشكار بود و چون شروع به حمد خدا مي نمود چنان سخن مي گفت كه سابقه نداشت. به پدرش نامه نوشت كه:‌ «مرا درياب! در خود چيزها مي بينم كه بيم دارم از جانب شيطان باشد» پدرش درجواب نوشت: «پسرم بدانچه امر شده روي آور كه شيطان طبق گفتة قرآن: بر بهتانگر گناهكار نازل مي شود[1]، و تو نه بهتانگري نه گناهكار». پس حارث شروع كرد در مساجد يك به يك مردان را تبليغ كردن وعهد گرفتن كه رازش را فاش نكنند، و بعضي كارهاي شگفت آور بديشان نشان داد. مثلا به مرمر مسجد با دست ضربه اي مي زد و آن مرمر تسبيح مي گفت، و نيز در زمستان ميوة تابستاني به ايشان مي خورانيد، و نيز مي گفت: بياييد برويم فرشتگان را به شما نشان بدهم و آنان را به دير مران مي برد و مرداني اسب سوار بديشان مي نمود. كار او شهرت يافت و آشكار شد و يارانش بسيار شدند تا خبر به قاسم بن مخيمرة‌ رسيد و او نزد قاسم گفت كه من پيام آورم! قاسم گفت:‌ دروغ مي گويي اي دشمن خدا! ابوادريس به قاسم گفت: ‌بد كردي كه با او نرمي به خرج ندادي، اكنون مي گريزد؛ و از آنجا برخاسته خود را به عبدالملك رسانيد و داستان باز نمود، عبدالملك به طلب حارث كس فرستاد اما نتوانستند بر او دست يابند. و عبدالملك به عنبيرة ] ؟[ رفت و احتمال مي رفت كه لشكريان وي پيرو حارث شده باشند. حارث به بيت المقدس گريخت و آنجا مخفي شد و مريدانش، افراد را (براي بيعت) نزد او مي بردند. تا آنكه يك مرد بصري وارد بيت المقدس شد. او را نزد حارث بردند، حارث پس از بيان حمد خدا گفت: ‌من پيغمبرم! مرد بصري گفت:‌ حرفهايت خوب است، اما در پيغمبريت تأمل دارم. بار دير نزد او رفت و حارث همان دعوي باز نمود مرد بصري گفت:‌ در كار تو نظر كرده ام و انديشيده ام، حرفت به دلم نشسته و به تو ايمان دارم. حارث را خوش آمد و دستور داد كه هر وقت مرد بصري آمد مانع دخول وي نشوند، و مرد بصري نزد او رفت و آمد مي كرد تا راه درون شد و بيرون شد و گريزگاهش را بلد شد. سپس از حارث اجازة مسافرت خواست، حارث گفت: ‌كجا؟ گفت:‌ به بصره مي روم كه در آنجا نخستين داعي و مبلغ تو باشم! حارث اذن داد و مرد بصري مستقيم نزد عبدالمك آمد و خلوت طلبيد، عبدالملك خلوت كرد و او را نزد تخت خويش خواند و پرسيد: چه مي خواهي بگويي؟ گفت: ‌خبر حارث را دارم! عبدالملك خودش را از تخت به زير افكند و گفت: ‌كجاست؟ مرد بصري گفت:‌ حارث در بيت المقدس است و من راه ورود و خروج نهانگاه وي را بلد شده ام و ماجراي خويش را با حارث باز گفت. عبدالملك گفت: تو را مأمور گرفتن او مي كنم. و تو از اين لحظه امير بيت المقدسي! هر چه مي خواهي بخواه. مرد گفت:‌ عده اي را كه زبان (عربي) نمي دانند تحت ا