 خاطر گناهى بیخردان ما مرتكب شدند، هلاك مى‏كنى؟».

اينكه هر چه «پير» مي گويد بي چون و چرا بايد پذيرفت، به رعايت خاطر پيشكسوتان است و سلطه بر نوآمدگان و مريدان و قرآن اين را نكوهش كرده:‌ ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ﴾[12]. یعنی:  «(فرعون) قوم خود را سبك شمرد، در نتيجه از او اطاعت كردند». فرعون از سبك عقلي رعايايش سوء استفاده كرده ايشان را به اطاعت خود در آورد. و آن كلمه كه صوفيان گويند:‌ «بنده چون به معرفت رسيد، هيچ كار بدو زيان نرساند» بالاترين زندقه است چه به اتفاق فقيهان هر چه شناخت بالاتر باشد تكليف سخت تر مي گردد همچنانكه بر انبياء در صغاير هم تنگ گرفته مي شود. پس ما را به خدا گوش به اين بيكارگان مدعي تو خالي ندهيد كه دراعة كارگزاران حكومت را با پشمينه پوشي يكجا دارند و اعمال افسار گسيختگان ملحد را با رقص و ساز و آواز و بي اعتنايي به شرع با هم آرند. زنديقان را جرأت رد كردن شريعت نبود تا صوفيه آمدند و آيين هرزگي آوردند و بنياد ولنگاري نهادند. نخست اينكه تفاوت اسم «حقيقت وشريعت» در ميان آوردند، حال آنكه شريعت قوانيني است كه خدا بر مصلحت خلق وضع فرموده وحقيقت چيزي جز آن نيست و هر چه جز آن باشد وسوسه شيطاني است و هر كس حقيقت را خارج از شريعت بجويد فريبخورده اي بيش نباشد. صوفيان با اين حرفها دل آدمهاي شاد را ربودند و از اموالشان بهره بردند (حال آنكه فقيهان را آن اندازه بهرة‌ مالي نيست، زيرا فقيه مثل طبيب است و خرج كردن براي دوا و درمان سخت است ولي خرج كردن براي مطربگان آسان است). 

اما دشمني صوفي با فقيه بزرگترين بي ديني است، فقيه ايشان را از گمرهي و تبهكاري باز مي دارد، و حق سنگين است همچنانكه زكات دادن سخت است اما به مطربه و شاعر مداح آسان بذل مي كنند و بر همين قياس است دشمني صوفيه با اهل حديث.

صوفيان براي برطرف كردن عقل به جاي شراب از حشيش و معجون استفاده مي كند و خنياگري ممنوع را «سماع و وجد» ناميده اند حال آنكه وجد كردن به طوري كه عقل را برطرف كند حرام است. خداوند شريعت را از شر اينان حفظ فرمايد و دليلي بر باطل بودن اينان روشننتر از اين نيست كه دنياداران و اشخاص اهل دنيويات به اينان گرايش دارند همچنانكه به مطربان و رقاصان و آوازخوانان. 

ابن عقيل مي افزايد: ‌اگر كسي بگويد كه اينان پاك جامه اند و خوش ظاهر و اهل محراب، گويم: ‌نتوانند كه وسيلة جذب قلوب را از كف بنهند، كه در آن صورت عيششان پايدار نماند. وانگهي، اگر پاكيزگي ظاهر طفيليان و مخنثان بغداد را بنگري و خوشخويي مطربگان را ببيني داني كه آن (لطف اخلاق صوفيان) از مقولة‌فريبكاري و سبكساري است زيرا آدميان را يا به رفتار مي توان فريفت يا به گفتار؛ و چون اينان را دانش بايسته و رفتار شايسته نيست با زبان مالداران را مي فريبند. و بايد دانست كه رعايت تكليف سخت است مخصوصاً بر ولنگاران و افسار گسيختگان كه نواهي شرع را خوش ندارند، و هيچ گروهي بر شريعت زيانمندتر از متكلمان و صوفيان نباشد كه متكلمان عقايد عامه را با شبهات عقلي تباه مي سازند وصوفيان با عمال خود قوانين اديان را خراب مي كنند و بطالت و خنياگري را رواج مي دهند. و پيشينيان شايستة ما چنين نبودند، بلكه در عقايد تسليم محض بودند و در اعمال بسيار جدي. نصيحت من به برادران ديني اين است كه به سخن اين دو گروه گوش ندهند كه آخرِ كارِ صوفي شطاحي است و پايان راه متكلم شكاكي! ابن عقيل مي افزايد:‌ و باز متكلم بهتر است كه باشد شك را بزدايد اما صوفي بر پندارِ تشبيه بيفزايد. و كلام صوفيان بيشتر اشارت است به برداشتن وسايط نبوت، همچنانكه دبارة ‌ارباب حديث به طعنه مي گفته اند: ‌مسكينان علم خود را از مردگان گرفته اند و ما از زنده اي كه نميرد! در نبوت زباندرازي كرده برواقعات (= آنچه در دل افتند) تكيه مي نمايند، زيرا آن كه مي گويد: «حدثني قلبي عن ربي»[13]، به صراحت خويش را از پيام آور بي نياز مي شمارد؛ و آن كه «نقل» را تحقير مي كند در واقع امر شريعت را معطل مي گذارد (زيرا كار شرع بي حديث نمي گذرد).

آن كه ميگويد: «حدثني قلبي عن ربي» از كجا اطمينان دارد كه القائات شيطاني را الهامات يزداني نپنداشته است؟ چرا كلام رهنماي معصوم را بگذارد و بر چيزي تكيه كند كه از وسوسة ‌ابليس مصون نيست؟ ابن عقيل مي افزايد:‌ خروج كنندگان بر شريعت بسيارند اما خداوند با راويان و محدثان اصل شريعت را حفظ مي كند و با فقيهان معاني شريعت را؛ و فقيهان سلاطين علما هستند كه نمي گذارند دروغسازي سربلند كند. ابن عقيل سپس چنين مي گويد: ‌معروف است كه خدا چون خواهد خانة تاجري را ويران سازد، آن تاجر با صوفيان مي نشيند؛ من مي گويم:‌ خانة‌ دينش هم خراب خواهد شد چرا كه صوفيان خرقه پوشانيدن به زن نامحرم را جايز دانند و در مجلس سماع و طربشان بسا مغازلات در ميان مي آيد و عاشق و معشوق به عنوان دعوت (= ميهماني صوفيه) خلوت بيابند، و يا كسي دلدادة ‌ديگري گردد و دلي زني از شوهرش برگردد و اگر آن شوهر به اين امر راضي باشد كه ديوث است واگر زن را محدود و محبوس نمايد، زن گويد مرا بگذار تا نزد آن كه به من خرقه پوشانيده روم! و اينكه مي گويند: ‌فلانه زن از دست فلان شيخ خرقه پوشيده و از دختران او شده، كلمه اي است خطا و بازيچه گونه؛ اما اين را از «مقامات الرجال» شمرده اند و سالهاي سال اجرا شده و سابقه اي پيدا كرده و حرارت كتاب وسنت در دلها كاهش يافته است. اين بود خلاصه ي از سخنان ابن عقيل كه ناقدي باريك بين وفقيه بوده است.

ابوبكر عنبري دربارة صوفيه گفته است: 

 «به تأمل نگريستم تا مدعيان برده يا آزاد را بيازمايم/ بيشترشان را سرابي ديدم كه منظره اش از دور شكوهمند است/ ندا كردم كه اي قوم معبود شما كيست؟ هر يك در حد خود اشارتي كرد[14] : / بعضي نفس پرست بودند و به قيد سوگند بالاتر از آن چيزي نمي شناختند؛/ بعضي خرقة‌ مرقع مي پرستيدند و بعضي مشگوله اي از پوست را / و بعضي هويَْ پرست بودند – كه هوي پرست عاقل نيست-/ و كساني مدعي سختكوشي در عبادت كه «وقت» شان لباسشان است، و اگر از دست برود شب بدي را به صبح مي رساند/ و سماع دوستي كه گوش به انواع سرود سپرده است و به آهنگي زار مي نالد يا چون شير مي خروشد/ و جامة كهنه مي درد تا نو بپوشد/ و خود را به آتش مي افكند تا شكم چراني كند./ زهي از اين مردان! آيا شيطان از اينان چه انتظار ديگري داشت؟/ به يد از آي

انواع جنون گيجشان كرده و از ديوانه، زنجيري كم دارند/ سوگند به خدا كه اينان خداشناس نيند بلكه منكرند...» الخ.

و حسن بن علي بن سيار چنين سروده است: 

 «مردماني ظاهر اصلاح ديدم مشگوله بدوش و اهل دعا/ عزلت گزيده از مردمان در مساجد ؛ پرسيدم: ‌اينان كيانند؟ گفتند: اهل توكل/ صوفياني هستند راضي به قضا و سر به حكم خدا فرود آورده/ گفتم: حال كه چنين است، انسان راستين اينها هستند و ديگران اراذلند/ و مدتي خدمتگزار آنان بودم تا به تحقيق دريافتم كه پست همتانند؛ / طلبخواراني كه لباس شهرت[15] (انگشت نشان) مي پ