ر را ] او از ما بي نياز است اما ما بي نياز از او نيستيم[‌. 

شبهة سوم- گويند: اگر وسعت رحمت الهي را در نظر آريم واينكه از بخشايش ما، هر خطابي كرده باشيم، عاجز نيست، خويش را به زحمت و حرمان از لذت دچار نمي سازيم. 

در جواب گفته مي شود كه اين هم رد كتب آسماني و پيام آوران است و خوار داشتِِ هشدارهاي آنان در خودداري از گناهان. وانگهي همچنانكه خداوند خو را به رحمت ستوده، همو خو را «شديد العقاب» نيز ناميده است و ملاحظه مي شود كه انبيا و اوليا دچار عقوبت لغزشهاي خود مي شوند و به گرسنگي وبيماري گرفتار مي آيند، و كساني كه نجاتشان حتمي است باز از خدا مي ترسند چنانكه ابراهيم خليل (عليه السلام) روز قيامت گويد: ‌نفسي نفسي، و موساي كليم گويد: ‌نفسي نفسي، و از عمر (رضی الله عنه) نقل است كه مي گفت:‌ واي بر عمر اگر نيامرزندش. و بايد دانست كسي مستوجب رحمت مي گردد كه خود را در معرض آن قرار دهد همچنانكه كارنده اميد درو خواهد داشت و در قرآن آمده است: ﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ﴾[3]، يعني كساني مي توانند اميد رحت خدا داشته باشند كه مؤمن باشند و هجرت و جهاد كرده باشند، آنان كه بر گناه ورزيدن اصرار دارند چگونه «منتظر رحمت خدا» هستند. معروف كرخي گويد:‌ «اميدواري تو به رحمت كسي كه اطاعتش نمي كني جز خذلان و حماقت چيزي نيست». در افعال خدا چيزي كه دلالت بر ايمني از مجازات گنهكاران كند وجود ندارد همچنانكه بر يأس از رحمت او هم دليلي نداريم، پس نه يأس از لطف او خوب است و نه طمع در رهيدن از چنگ انتقام او. آن خدايي كه به ربع دينار حكم بريدن دست را كه از اشرف اعضاء‌است داده، از كجا ايمن شده اي كه فردا عذابش چنين نباشد.

شبهة چهارم- عده اي را در دل چنين افتاده كه مراد از اعمال، رياضت نفوس است و پيراستن آن از چرك و آلودگي؛ و مدتي نفس را رياضت داده اند و چون به نتيجه نرسيده اند اعمال را رها كرده، گفتند: براي چه خويش را رنج بداريم در راه امري كه براي بشر حاصل شدني نيست. 

جواب اين است كه مراد شرع ريشه كن كردن شهوت و غضب و ساير صفات بشري نبوده (كه بگويند اين ممكن نيست) زيرا اين شهوت و غضب براي مصالحي آفريده شده. اگر ميل به خوردن نبود آدم زنده نمي ماند و اگر تمايل به آميزيش نبود نسل ادامه نمي يافت و اگر خشم نبود انسان از موجوديت خود دفاع نمي نمود... مراد شرع واداشتن نفس است به اعتدال در شهوت و غضب، به طوري كه زيانمند نباشد. در قرآن  «نهي نفس از هوي»[4] و همچنين فرو خوردن خشم[5] ستايش شده، نه اينكه در نفس، طلب و خشم اصلا نباشد. پس اگر كسي بگويد: مقصود از رياضت تغيير طبيعت است حرف نشدني گفته، مقصود شكستن حدت وشدت و شور و زور نفس هنگام غضب و شهوت است نه نابود كردن نفس. تا مانند آدم عاقل و مطلعي باشد كه بداند چه بخورد و چه نخورد نه كودك نادان كه هر چه پيش مي آيد مي خورد و نمي داند چه مي كند. 

شبهة پنجم- عده اي نيز به رياضت ادامه داده و به جايي رسيده اند كه پنداشته اند «جوهر» شده اند و گويند: اكنون ديگر باك نداريم از اينكه هر كار بكنيم، امر و نهي براي عوام است و اگر آنها نيز به مقام «جوهر» برسند از امر و نهي برهند، و گويند: حاصل نبوت، خرد ورزي و مصلحت گرايي است و مراد از آن كنترل عوام است؛ ما عوام نيستيم كه در سوراخ تكليف برويم زيرا ما «حكمت» را دريافته ايم. اينان نشانة «جوهر» شدن را در آن دانند كه حميت از ميان برخيزد چنانكه اگر يكي از ايشان زن خود را با مرد بيگانه ببيند تنش نلرزد، اگر بلرزد هنوز به كمال نرسيد و نفسش نمرده و «حظ نفس» در او باقي است. اينان «بيغيرتي» را كه صفت مخنثان است كمال ايمان دانند. در تاريخ طبري آمده است كه راونديه نواميس خود را مباح مي داشتند و مهمان را پس از پذيرايي با خوراك و نوشابه نزد زن خود مي خواباندند. 

در جواب اين شبهه بايد گفت كه تا جسم باقي است احكام شرع و رسوم بندگي به جاي خود باقي است كه اينها براي مصلحت مردمان وضع شده. درست است كه صفاي قلب بر كدورت طبيعت چيره مي شود اما آن كدورت بر حال خود هست و به اندك انگيزه اش به جنبش در مي آيد، مثل آبي كه زيرش لجن است و به اندك حركتي گل آلود مي شود. و مثال طبع مانند سفينه اي است كه بيست فرسنگ در خلاف جريان آب ببرند و رهايش كنند باز در سرازير بر مي گردد. هر كس مدعي تغيير طبيعت شود دروغ گفته، و هر كس بگويد: من به زنان زيبا بدون شهوت مي نگرم، راست نگفته، دليلش اين است كه هم اينان به لقمه اي يا دشنامي تغيير حالت يابند. پس كو آن عقل كه مدعي اند حال آنكه «هوي» اين سو و آن سو مي كشدشان، و افسارشان به دست «هوي» است. هم از اينان كساني هستند كه با زنان مصافحه مي كنند حال آنكه پيغبر (صلى الله عليه وسلم) در بيعت با زنان دست نميداد، و هم از اينان كساني هستند كه شنيده ايم با زنان عقد برادري مي بندند وخلوت مي كنند و مدعي سلامت از گناه هستند، حال آنكه همين خلوت با زن بيگانه گناه است،؛ و نگاه حرام است، و كسي را از انديشة بد رهايي نيست. چنانكه عمر (رضی الله عنه) گفته است:‌ اگر دو استخوان پوسيدة (پيرزني و پيرمردي) خلوت يابند، قصد همديگر مي كنند! ابن شاهين گويد: از صوفيه كساني هستند كه به دعوي «خواهر- برادري» نواميس را مباح دارند و به زن نامحرم مي گويند:‌ «بيا من و تو با هم عهد كنيم و عقد ببنديم كه بر يكديگر اعتراض ننماييم». محمد بن علي حكيم ترمذي در كتاب «رياضة‌النفوس» آورده است كه سهل بن علي مروزي به زن برادرش (كه همخانه بودند) گفت:‌ از من روي بپوشان؛ پس از مدتي گفت:‌ حالا هر طور مي خواهي باش. ترمذي گويد: آن حرف اول، هنگامي بود كه در نفس خود شهوت مي يافت. مؤلف گويد: ‌مردن شهوت در حيات آدمي محال است البته مي شود كه ضعيف گردد، مثلا آدم از جماع عاجز شود اما همو از نگاه و لمس لذت مي برد. گيريم اين همه نيست، مگر نه اينكه شرع همگان را از نگاه حرام منع فرموده است؟ ابوعبدالرحمن سلمي آورده است كه به ابونصر نصر آبادي گفتند: كسي هست كه با زنان بيگانه مي نشيند و مي گويد: ‌«من در ديدن ايشان از گناه معصومم» گفت: ‌تا زماني كه بدن بر پاست امر و نهي شرعي برجاست و هر كس بر شبهة گستاخانه اقدام نمايد از حرام در امان نماند. از ابوعلي رودباري پرسيدند:‌ چه گويي در حق كسي كه گويد من به درجه اي رسيده ام كه اختلاف احوال در من اثر نگذارد؟ گفت: آري، رسيده باشد ليكن به جهنم! كسي نزد جنيد گفت كه اهل معرفت از باب نزديكي خدا به جايي رسند كه «حركات» را ترك گويند، جنيد پاسخ داد: اين يعني سقوط تكليف؛ كه بسيار خطير است. در نظر من آن كس كه زنا ورزي مي كند از گويندة ‌اين سخن (كه تكليف ساقط است، و حركات را بايد ترك نمود) بهتر است. خداشناسان دستور اعمال را از خدا گرفته اند و با عمل نزد او باز مي گردند. من اگر هر سال زنده بمانم ذره اي از اعمال نيك كم نمي كنم. مگر مانعي پيش آيد زيرا اين معرفت را راسختر مي سازد و حالت ر