صد سال روزه داري و شب زنده داري ورزي و بترك كام دل گويي و بر اين حال كه مي بينم باشي از اين علم ذره اي نيابي. آن مرد پرسيد: چرا؟ بايزيد گفت:‌ براي آنكه تو محجوب به نفس خود هستي. آن مرد پرسيد:‌ آيا اين درد را دوايي هست؟ بايزيد گفت:‌ هست، اما تو نمي پذيري. مرد گفت:‌ مي پذيرم. هر چه بگويي مي كنم. بايزيد گفت:‌ هم اكنون برو و سر و ريش بتراش و جامه بر كن با پلاسي بيرون آي و تو بره اي بر گردن پر از گردكان (چهارمغز)، وكودكان را به گرد خود جمع كن و با صداي هر چه بلندتر بگو: بچه ها هر كدامتان يك سيلي به من بزند يك گردو به او مي دهم! و به همان راسته بازار رو كه در آن حرمت داري. آن مرد گفت:‌ سبحان الله! از مثل من شايسته است كه چنين كاري بكند؟ بايزيد گفت:‌ اين «سبحان الله» نيز كه گفتي شرك بوده! پرسيد: چطور؟ گفت: براي آنكه محض تعظيم نفس خود گفتي، يعني نفس من منزه است از اينكه چنان كارها بكنم! آن مرد گفت: آن كارها را نمي توانم بكنم، راه ديگري نشان بده، بايد گفت: ‌شروع كار همان است كه گفتم تا آبروي (خيالي) تو برود و نفست خوار گردد بعد از آن مي گويم كه چه چيز برايت خوب است. مرد گفت:‌ نمي توانم. بايزيد گفت:‌ من كه گفته بودم نمي پذيري. 

مؤلف گويد:‌ از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت داريم كه مؤمن حق ندارد خود را خوار كند. از حذيفه نقل است كه روزي به نماز جمعه نرسيد، مردم را ديد كه از نماز بر مي گردند خود را پنهان ساخت تا نبينندش!

نيز غزالي از يحيي بن معاذ نقل مي كند كه گفت: از بايزيد پرسيدم كه از خداوند درخواست معرفت كرده اي؟ گفت: بر خدا گران است كه كسي بشناسد! مؤلف گويد: ‌اين اقرار به جهل است زيرا اگر مقصود معرفت به طور كلي باشد، كه خدايي هست با صفات معين، كه بر هر مسلماني دانستن اين اندازه واجب است؛ و گر مقصود شناختن حقيقت ذات او باشد كه باز اين اظهار نظر نشان جهل است. 

و نيز از ابوتراب نخشبي نقل كرده است كه به مريدي گفت: اگر بايزيد را يك بار بببيني، از هفتاد بار ديدن خدا برايت سودمندتر است! مؤلف گويد: اين حرفي است چند پله بالاتر از جنون. 

همو از ابن الكريتي نقل كرده است كه گفت: ‌ساكن محله اي شدم و در آن محل به نيك نام برآوردم و اين در دلم اثر گذاشت. وارد حمامي شدم و آنجا لباسهاي فاخري ديدم، دزديدم و پوشيدم و مرقع خويش روي آن پوشيدم و بيرون آمده آهسته آهسته راه مي پيمودم. پس مرا گرفتند و لباسها را از تنم بيرون آورده سيليم زدند و از آن پس به «دزد حمام» شهرت يافتم و آرامش پيدا كردم. غزالي مي افزايد:‌ بدين گونه خود را رياضت مي دادند كه خدا از ملاحظة‌ خلق نجاتشان دهد و از خودبيني رهايشان سازد، و صاحبان حال بسا نفس خويش را با چيزهايي معالجه كرده اند كه فقيه نمي پسندد، اما صلاح قلبشان در آن است. مؤلف گويد:‌ تعجب من از غزالي بيشتر است تا آن جامه دزد!

علي بن بابويه از صوفيه است. روزي گوشتي خريد كه به منزل ببرد، شرم داشت، پس آنگوشت به گردن آويخت و از بازار به خانه برد (تا نفس را بشكند). مؤلف گويد: اين رياضت نيست، از بين بردن شخصيت است ميان مردم، و بدان مي ماند كه كسي كفش خويش را بر سر بگذارد!

جمعي از صوفيه خود را ملامتي نام نهاده اند و مرتكب گناه مي شوند و مي گويند: مقصود ما آن است كه از چشم مردم بيفتيم و از جاه پرستي و ريا آسوده شويم و اين نظير آن داستاني است كه كسي با زني زنا كرد و او را آبستن ساخت گفتند: چرا هنگام انزال خود را از زن كنار نكشيدي؟ گفت:‌ «عزل» مكروه است. گفتند: نشنيده اي كه زنا حرام است! اين جاهلان كه آبروي خود را نزد مردم مي ريزند آيا ندانسته اند كه مسلمانان گواهان خدايند بر روي زمين؟

از داستانهاي عجيب صوفيه يكي هم اين است كه ابوالحسين مديني حكايت مي كند: ‌از بغداد به سوي نهر ناشريه بيرون شدم در يكي از قُراي آن نهر مردي بود كه به صوفيه ارادتي داشت. «يك روز به كنار شط مي رفتم پاره اي خرقه ديدم كه افتاده بود دانستم كه از آن درويشي است آن خرقه بر گرفتم و از ميان شط آوازي شنيدم. چون نگاه كردم ابوالحسين نوري بود كه خود را در آب افكنده بود و در ميان آب و گل غوصي مي كرد. چون مرا بديد گفت: ‌اي ابوالحسن، مي بيني خداي تعالي با من چه معاملت مي كند؟ هر روز چندين انواع بلا به من فرستد و اصناف مكاره به من رساند و به عاقبت مي فرمايد كه آنچه جملة ‌خلايق را تقدير كرده ام ترا بيش از آن نخواهد بود و ترا بر ديگران ترجيحي نيست وتخصيصي نخواهد بود، و اين سخنان مي گفت و مي گريست. من به رفق تن او از گل شط پاك كردم و از وحل مي شستم پس جامه دروي پوشانيدم و او را پيش آن مرد ] كه به صوفيان ارادت داشت[‌ بردم. چون وقت شام درآمد، خلق جمله درها ببستند و بر بامها رفتند و آن مرد نيز ما را به بام برد و گفت: ددگان هر شب قصد اين ديه مي كنند و مردم از خوف بر بامها مي روند؛ و پيراهن ده بيشه اي بود كه مأواي ددگان بود؛ ابوالحسين نوري چون اين سخن بشنيد خود را به پاي برهنه در آن بيشه انداخت و تا روز آمد و شد مي كرد در آن بيشه و با شيران سخن مي گفت، و ما چون او را بدان صفت بديديم با يكديگر گفتيم كه ابوالحسين (نوري) از اين بيشه خلاص نيابد. روز ديگر ديديم كه از ميان بيشه به سلامت بيرون مي آيد و با خود ترنمي مي كند. چون به نزديك ما رسيد خود را بينداخت و پايهايش هر دو مجروح گشته بود از ني بيشه كه قلم تراش كرده بودند. ما منقاشي طلب كرديم و ني پاره ها از پاي وي بيرون مي آورديم و چهل روز بر پاي نتوانست خاست. ابوالحسن گويد كه از ابوالحسين نوري سؤال كردم كه اين خود چه حالي بود؟ جواب داد: كه چون بشنيدم كه در آن بيشه شير هست نفس خود ديدم كه برميد. من ازجهت كسرِ نفس خود را در آن بيشه انداختم[1].

مؤلف گويد: آيا اين همه كار ديوانگان نيست؟ و زباندرازي وگستاخيش را ببينيد آنجا كه مي گويد: ‌«مي بيني خدا با من چه معاملت مي كند؟» 

همين ابوالحسين نوري را ديدند سرنگون و پا در هوا چنين مناجات مي كرد:‌ مرا از مردمان رمانيدي و از نفس و مال و دنيا تهيدست گردانيدي! (راوي گويد: بدو گفتم:‌ اگر راضي هستي كه هستي اگر نه سر به ديوار بكوب). و نيز آورده اند كه نوري ملكي داشت به سيصد دينار فروخت و بر كنار دجله نشست و آن دينارها را دانه دانه در آب مي انداخت و مي گفت: (اي دنيا) مرا مي خواهي با اينها بفريبي؟ مؤلف گويد:‌ اگر از فتنة آن پول مي ترسيد بهتر آن بود كه همه را يكجا به فقيري بدهد و از تشويش برهد. 

ابوجعفر دراج گويد:‌ استادم بيرون رفت براي طهارت، من جبه اش را برداشتم و جستجو كردم چهار درهم نقره يافتم، و آن شب گرسنه خفته بوديم. چون آمد گفتم:‌ تو چهار درهم داري و ما گرسنه ايم گفت:‌ آن را برداشتي؟ پس بده! سپس گفت: ‌حالا بگيرش و برو چيزي بخر بيار. گفتم: تو را به خدايي كه مي پرستي بگو داستان اين پول چيست؟ گفت:‌ خدا غير از اين چيزي به من روزي نكرده، قصد داشتم وصيت كنم كه آن را با من دفن كنند و روز قيامت آن را به خدا مسترد نمايم و گويم:‌ اين است آنچه از دنيويات به من عطا كرده اي.

