ن! دست خود را دراز كردم و ببريدند گفتند: پاي خود را دراز كن، دراز كردم و روي خود به آسمان كردم وگفتم: «الهي و سيدي دست من گناه كرده بود پاي را چه گناه است؟ ناگاه سواري كه در ميان ايستاده بود خود را بر زمين انداخت و گفت:‌ چه مي كنيد؟ مي خواهيد كه آسمان به زمين فرود آيد؟ اين فلان مرد صالح است، و نام مرا گفت. آن امير خود را از اسب بينداخت و دست بريدة مرا برداشت و ببوسيد و در من آويخت و مي گريست كه مرا بحل كن! گفتم: من در اول تو را بحل كرده ام، دستي بود گناهي كرده ببريدندش»[11].

مؤلف گويد: ‌ببينيد شيطان با اين مرد كه از اهل خير هم بوده، چه كرده؟ اگر اين مرد عالم بود مي فهميد كه كارهايش حرام است. از حاتم اصم نقل است كه عهد كرد كه غذا نخورد تا دهانش را به زور بگشايند و لقمه بگذارند، و به يارانش گفت: شما پراكنده شويد، و نه روز گرسنه ماند، روز دهم كس آمد و خوراكي آورد و گفت: بخور، حاتم جواب نداد، باز گفت: بخور، حاتم جواب نداد باز گفت: بخور حاتم جواب نداد گفت: اين شخص ديوانه است! و لقمه اي به دست خود برگرفت و اشاره نمود كه دهان بگشا! حاتم هيچ نگفت ودهان نيز نگشود. آن مرد برخاست و به زور كليد دندانهاي حاتم از هم بگشود و لقمه را در دهانش چپانيد. در اينجا بود كه حاتم لقمه را خورد و به آن مرد گفت: ‌اگر ميخواهي از كارت ثواب كامل ببري اينان را اطعام كن (و اشاره به يارانش كرد).

محمد بن طاهر از يكي از مشايخ صوفيه نقل مي كند كه با جمعي از صوفيان در سفر بود سخن از توكل در ميان آمد و اينكه بايد به رسيدن روزي يقين داشت، آن شيخ گفت: من بر عهده مي گيرم كه هيچ نخورم تا جام فالودة گرمي بيارند و مرا سوگند دهند كه بخور! گفتند: بايد هيچ كوششي هم نكني؛ و راه خود را ادامه دادند تا به دهي رسيدند. روزي و شبي گذشت، هيچ نخورد و آن جماعت پراكنده شدند الا يك تن كه راوي داستان است. راوي گويد: شيخ صوفي خود را در مسجد ده افكند و تن از ناتواني به مرگ سپرد و من بالاي سرش بودم نيمه شبِ شب چهارم كه شيخ داشت تلف مي شد در مسجد گشوده شد و كنيز سياهي يك طبق سرپوشيده آورد، پرسيد: شما غريبيد؟ گفتم:‌ غريبيم. سر طبق را گشود درآن يك جام فالوده بود كه از داغي قل مي زد. طبق را پيش آورد گفت: ‌بخوريد! به شيخ گفتم: بخور، گفت: نمي خورم. كنيز سياه سيلي محكمي به او زد و گفت: ‌به خدا اگر نخوري همين طوري مي زنمت! به من گفت: بيا با هم بخوريم، و جام فالوده داغ را تا آخر خورديم، و كنيز راه افتاد كه برود، من پرسيدم: ‌داستان اين جام فالوده چيست؟ گفت:‌ من كنيز رئيس اين دِهم و او مردي است تندخوي، به يك ساعت پيش از ما فالوده خواست، پا شديم درست كنيم. عجله داشت و هي مي گفت زود باشيد زود باشيد، و سوگند به طلاق زنش خورده است كه احدي از اين فالوده نخورد مگر مردي غريب! و ما در مساجد دنبال غريب گرديديم و كسي را نيافتيم جز شما را، و اگر اين شيخ صوفي فالوده را نمي خورد آن قدر مي زدمش تا بميرد، مبادا ارباب خانم مرا طلاق دهد! شيخ به من گفت: خدا را چطور مي بيني وقتي بخواهد روزي برساند. مؤلف گويد:‌ بسا جاهلي آن را بشنود و كرامت پندارد، حال آنكه: كار اين شيخ صوفي بسيار زشت بوده، كه خدا را امتحان مي كرده، آنچه از گرسنگي بر خويش تحميل كرده ناروا است، و درست است كه خدا در حق وي لطف كرده، اما شايد براي آنكه در برابر كار خلافش لطف خدا را اكرام نپندارد، مخصوصاً به آن صورت زننده روزی اش را داده است! در داستان خانم اصم هم مي توان گفت: اگر واقعاً مي خواست تركِ اسباب را به كمال برساند بايد از جويدن هم خودداري مي نمود! بازي شيطان را با اين نادانان ببينيد، آخر چه قصد قربتي در اين كارهاي خنك و بيمزه هست؟ آيا اينها چيزي جز ماليخولياست؟

از جعفر خلدي نقل است كه گفته است:‌ پنجاه و شش بار وقوف در عرفات كردم كه از جمله بيست و يك بار طبق مذهب تصوف بود. از راوي پرسيدند: ‌كه منظور چيست؟ گفت: يعني به سمت پل «ناشرية» بالا رفته و آستينها را افشانده تا بدانند توشه و آب (و پول) با خود ندارد، آن گاه لبيك گفته و راه افتاده است[12].

مؤلف گويد: اين كاري است خلاف شرع، زيرا قرآن گفته: ﴿وَتَزَوَّدُوا﴾ «و توشه همراه گيريد». و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) شخصاً توشه بر ميداشت. و نمي شود گفت كه كسي طي چند ماه نياز به چيزي پيدا نمي كند، و اگر گدايي كند يا بدون سؤال وضع خود را بر آنها عرضه نمايد (كه بر او ترحم كنند) خلاف توكل ادعايي است. و اگر بي سبب رزقش برسد، و او خويش را مستحق آن اكرام بداند، خود امتحاني است از جانب خدا! پس به هر حال زاد و توشه ببرد بهتر است. 

محمد بن طاهر از صوفيي حكايت مي كند كه جمعي صوفي از مكه برگشته نزد او آمدند، پرسيد: با چه كساني همراه بوديد؟ گفتند:‌ با حاجيان يمن ]‌كه خود به فقر و كم بضاعتي معروف بوده اند[‌. گفت: ‌اي واي كار تصوف به اينجا كشيده و توكل از ميان رفته! شما بر طريقه و مذهب تصوف نرفته ايد بلكه از سر سفرة‌يمن به سر سفرة‌ حرم رفته ايد. به حق دوستان و جوانمردان سوگند كه ما چهار تن رفيق بوديم با هم براي زيارت قبر پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بيرون رفتيم و پيمان كرديم كه به مخلوقي توجه نكنيم و بر معلوم تكيه نورزيم. به مدينه رسيديم و سه روز آنجا بوديم «فتوح» دست نداد، از آنجا بيرون شديم و به «جحفه» رسيديم، به محاذات ما عده اي از اعراب بودند، قدري «سويق» براي ما فرستادند، شروع كرديم به همديگر نگاه كردن و به يكديگر گفتن كه اگر ما اينكاره بوديم. (يعني اهل قرب و توكل بوديم) همانا تا حرم «فتوح» براي ما نمي رسيد! آن سويق (= قاووت) را با آب خورديم و تا مكه طعام همان بود. 

از ابوعلي رودباري نقل است كه با جمعي از صوفيان در باديه بوديم از آن جمله ابوالحسين عطوفي؛ گاه قافله اي بر ما مي گذشت و راه را تاريك مي كرد، ابوالحسين از تلّي بالا مي كشيد و صداي گرگ در مي آورد، اگر خيمه گاهي در آن نزديكيها بود و صداي سگهايشان بلند مي شد، ابوالحسين نزد آنها مي رفت و براي ما خوراكي مي آورد!

مؤلف گويد: ‌اينها را نقل كرديم تا خوانندة خردمند از اندازة فهم و خرد اينان آگاه شود و تبري جويد، آخر كسي كه حتى يك سوزن با خود به بيابان نمي برد هر گاه جامه اش دريده شد چگونه براي نماز مي تواند ستر عورت نمايد؟ از اين رو بعضي مشايخ تأكيد مي كرده اند كه قبل از سفر بايد لوازم فراهم نمايد. چنانكه از ابراهيم خواص كه در تجريد و توكل باريك بين بود، نقل است كه سوزن و نخ و مشگوله و مقراض هميشه همراه داشت. پرسيدند: ‌تو كه از همه چيز امتناع مي نمايي اينها چيست؟ گفت: ‌اينها منافي توكل نيست، ما فرايض بر گردن داريم، و فقير را يك جامه بيش نباشد، اگر آن جامه پاره شود وعورت را نپوشاند نماز باطل است و اگر مشگوله نداشته باشد با چه وضو مي سازد؟ پس هر گاه درويشي ديدي بي مشگوله و نخ وسوزن در نماز متهمش بدار (يعني يا نماز نمي خواند يا نمازش درست نيست).

 

تلبيس ابليس بر صوفيان هنگامي كه از سفر باز مي گردند

از آيينهاي صوفيان است كه چو