آدم را از خدا مييُرَدْ زيرا صفت مخلوق است و معشوق كه هر دم فتنه اي نو از او سر مي زند. و هر كه را نفس چنين وسوسه كند كه از زيباييهاي بشر و حسن صوت عبرت بر مي گيريم، شيفته و فريفته اي بيش نيست بايد به همان جاهايي كه خدا خود نشان داده و اشاره فرموده براي عبرت بنگريم (مثل شتر و اسب و بادها...) كه محرك شهوت نيستند بلكه عظمت خالق را در نظر مي آرند. و هر كه خدا را «معشوق» بنامد زنديقي است در پوشش بندگي و آزمندي است در لباس زاهدي و از مشبهه محسوب است، چرا كه اُنس والفت كه لازمة عشق است جز با همجنس صورت نپذيرد و به قدر نزديك در صورت اُنس استوارتر مي شود و گرايش پديد مي آيد. مثلا اگر بعضي از ما آب را خوش داريم از آن سبب است كه در ما آب هست و اگر كسي با گياه خوش است براي آن است كه در قوة نمو مشتركند. اما چه مشاركتي ميان خالق و مخلوق هست تا در ميان ميل وعشق و شوق حاصل شده باشد؟ چه مناسبتي هست ميان آب وخاك با آفرينندة افلاك؟ اينان براي خدا صورتي در دل تصوير و تصور مي كنند و آن بتي است كه ساختة‌دست طبع و شيطان است. عظمت خدا در دل هيبت و آزارم پديد مي آورد و اينكه اينان از عشق دم مي زنند با آن صورت ذهني است و پنداري بيش نيست و چون به عقل باز مي آيند و آن هم ناپديد مي شود دچار حالت قلق و اضطراب مي گردند نظير عاشق سرگشته اي كه از معشوق جدا شده باشد! به خدا پناه مي بريم از اين وساوس پست نفساني وعوارض طبيعت جسماني، كه همچون بت شكستن به حكم شرع، سترون و زدودن آن از دلها واجب است. 

بايد دانست كه بعضي قدماي صوفيه براي مبتدي سماع را جايز نمي شمردند زيرا مي دانستند با دلهاي آنها چه مي كنند از ابوالحسين نوري نقل است كه به يكي از يارانش گفت: ‌«هر گاه مريد را بيني كه قصايد مي شنود و به راحت و تنعم مي گرايد از او اميد خير نيست: يكي اينكه عوام مي پندارند پيشينيان اينان نيز مثل اينان بوده اند و به آنان بدگمان مي شوند، ديگر اينكه عامه را به لهو و لعب جري مي سازند و حجت و بهانه به دست آنان مي دهند.

شعلة سماع چنان در دل بعضي صوفيان گرفته كه بر قرائت قرآن ترجيحش مي دهند و چنان رقت قلب در سماع به ايشان دست مي دهد كه با شنيدن قرآن با حالت به ايشان دست نمي دهد. ابوالحسين دراج گويد: به قصد يوسف بن الحسين از بغداد به ري رفتم آنجا از هر كس منزلش را پرسيدم گفتند: با آن زنديق چه كار داري!؟ دلتنگ شدم و تصميم گرفتم باز گردم، بعد با خود گفتم: تا اين شهر آمده ام دست كم ببينمش، و باز سراغش را گرفتم تا مرا به مسجدش راهنمايي كردند. ديدمش در محراب نشسته و قرآني در پيش رو گشوده مي خواند، نزديك شدم سلام دادم. جواب داد و پرسيد: ‌از كجايي؟ گفتم: از بغداد به قصد زيارت شيخ آمده ام، گفت: مي تواني شعري بخواني، گفتم: آري:‌ 

رأيتك تبني دائماً في قطيعتي    ولو كنت ذاحزم لهدمت ما تبني

قرآن را تا كرد و شروع كرد به گريستن تا آنجا كه ريش و جامه اش تر شد و مرا بر بسيار گريستن وي دل بسوخت، سپس گفت: فرزند، اهل ري را ملامت مكن كه يوسف بن الحسين را زنديق مي نامند، از وقت نماز قرآن مي خواندم اشك به چشمم نيامد و از اين شعر گويي قيامت در دلم بر پا شد. 

از ابوعبدالرحمن سلمي نقل است كه ابوسهل صعلوكي صبح جمعه ها مجلس درس و ختم قرآن داشت، و پيش از آنكه من به مرو بروم آن مجلس را برچيد و براي ابن الفرغاني مجلس قوال و مغني بر پا كرد، روزي از من پرسيد كه مردم چه مي گويند؟ گفتم: مي گويند مجلس قرآن را جمع كرده و به جايش مجلس قوال گذاشته. گفت: ‌هر كس به استادش «چرا» گفت رستگار نشد. 

مؤلف گويد: مبلغان تصوف گويند: حال شيخ به خود او واگذار شده، حال آنكه كس نباشد كه چنين باشد. حيوانات را با تازيانه به راه مي آرند و آدمي را با عقل و شرع از خواسته هاي نفساني باز مي دارند. 

و بعضي صوفيه معتقدند همين غنا كه گفتم جمعي حرام دانند وگروهي مكروه، براي برخي مستحب است چنانكه عبدالمنعم بن عبدالكريم قشيري گفته است سماع بر عوام حرام است زيرا نفسشان بر جاست و بر زاهدان مباح است چون جهادشان با نفس حاصل داده است و بر اصحاب ما – يعني صوفيان- مستحب است كه زنده دلانند. 

مؤلف گويد:‌ اين قول از پنج جهت باطل است:‌يكي اينكه غزالي بر همگام سماع را مباح داشته است وغزالي از پسر قشيري به مذهب قوم داناتر بوده؛ ديگر اينكه طبع با مجاهده تغيير نمي كند هر چند ممكن است از كار باز مانده باشد كه با انگيزه اي (مثلا سماع و غنا) به عادت خود باز مي گردد، سوم اينكه عالمان يا آن را حرام دانسته اند عموماً و يا مباح دانسته اند عموماً چرا كه طبايع را يكسان دانند و يكسان هم هست، و پسر قشيري سه حكم كرده؛ چهارم اينكه اجماع داريم بر مستحب نبودن سماع وغيابت امر اين است كه مباحش دانند؛ پنجم اينكه از قول قشيري لازم مي آيد كه شنيدن صداي عود بر كسي هم كه متأثر و مغير نمي شود مباح باشد و يا مستحب (ولو آن شخص زاهد يا صوفي نباشد).

بعضي مدعي شده اند كه قربةً الي الله (به خاطر نزديكي به خدا) سماع غنا مي كنند، چنانكه ابوطالب مكي از قول جنيد آورده است كه سه جا اين طايفه رحمت فرود مي آيد:‌ يكي هنگام طعام خوردن – كه اين قوم جز به هنگام نياز شديد نخورند؛ دوم هنگام مذاكره – كه سخن از مقامات صديقان واحوال پيام آوران در ميان است؛ سوم هنگام سماع – كه به وجد مي شنوند و حق را مي بينند. مؤلف گويد:‌ اگر نقل اين سخن از جنيد راست باشد- ما كه بدو خوش بينيم- حمل بر آن مي كنيم كه مرادش سماع قصايد زهديه كه باعث رقت دل و گريه مي شود، باشد. و گر نه نمي توان معتقد شد كه با خواندن اشعاري به ياد سعديَْ و ليليَْ رحمت نازل شود! و آدمهايي باشند كه از آن گونه اشعار برداشتِ اشارات اليه نمايند. در جنب غلبة طبايع بر آدميان، آن اشارات مضمحل و معدوم به حساب مي آيد. دليل گفتة ما اين است كه در زمان جنيد از اشعاري كه اكنون مي خوانند در مجالس صوفيه نمي خوانده اند. 

از عبدالوهاب بن المبارك حافظ (= محدث) نقل است كه گفت: با ابوالوفا فيروزآبادي شيخ رباط زوزني دوست بودم، به من مي گفت: به خدا هنگامي كه بساط سماع و قوالي را داير مي كنند به يادت هستم و دعايت مي كنم، و تصورش آن بود كه آن، هنگام اجابت دعاست! ابن عقيل گويد:‌ از صوفيه شنيده ام كه هنگام گستردن بساط و هنگامي كه حدي خوان حدي مي خواند دعاها مستجاب است، و اين از آن راه است كه سماع غنا را عملي مي انگارند قربةً الي الله؛ و اين كفر است چرا كه هر كس تصور كند با حرام و مكروه مي توان به خدا تقرب يافت كافر است، و گفتيم: فقها غنا را يا حرام شمرده اند و يا مكروه. از صالح مري نقل است كه گفته: «آن بيهوش كه از همه ديرتر بر مي خيزد افتادة عشق است كه مي انگارد كاري قربةً الي الله كرده، و ثابت قدم ترين كسان روز قيامت كسي است كه كتاب خدا و سنت پيغمبرش را محكمتر گرفته است». 

از ابوالحارث اولاسي نقل است كه مي گفت: شبي شيطان را در خواب ديدم بر يكي از پشت بامهاي اولاس، سمت راستش عده اي بودند و سمت چپش عده اي همگي خوشپوش. به اينان 