ع این چهار قضیه را در این آیه که در کمال سادگی این همه حقایق اساسی بشریت را در الفاظ معدود در بردارد بیان کنیم:
1- قضیة وحدت ربوبیت.
2- وحدت انسانیت.
3- وحدت دو جنس مرد و زن.
4- قضیه اجتماع بشری، چهار واحد متوالی هستند و مرزهائی را روشن میسازند که در داخل آنها بشریت زندگی میکند.
(اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم)= قضیة ربوبیت و آفرینش است، میگوید: خالق خداست، و او یک اصل ثابت و ازلی است که اگر همه تطورات تاریخ جمع شوند نمیتوانند کوچکترین تغییری در آن بدهند و بهیچ عنوانی نمیتوانند ارزش آن را سلب کنند، و از اینجا است که تقوی و پرهیزکاری و خوف از خدا بر آن مترتب است که در اثر آن نخستین قضیه در زندگی بشریت پدید میآید، یعنی: قضیة عقیده.
(مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ) قضیة انسانیت است که از نفس واحد و از یک اصل مشترک پدید میآید، از هستی بسیطی که همه را درهم فشرده میسازد تشکیل مییابد، یک اصل ثابت است که اگر همه تطورات تاریخ دست بدست هم بدهند نمیتوانند کوچکترین تغییری در آن بدهند و نیز نمیتوانند ارزش آن را سلب کنند، و از اینجا است که اخوت و برادری بشریت بر آن مترتب است.
(وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا)قضیة وحدت دو جنس مرد و زن است که یکی پارة تن دیگری است و هردو از یک قماشند، زیرا زن از همان گوهر است که مرد از آنست، یک اصل ثابت است که اگر همة تطورات تاریخ پشتیبان یکدیگر گردند، نه کوچکترین تغییری میتوانند در آن بدهند و نه ارزش آن را میتوانند سلب کنند.

(وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَاء)یک قضیة ثابت اجتماعی است که از افراد تشکیل میگردد، از افرادی که از یک نفس و از یک اصل پدید میآیند و در انسانیت باهم برادرند، این هم یک اصل ثابتی است که اگر همة تطورات عالم قدرت ها را رویهم بریزند، بازهم نمیتوانند در آن کوچکترین تغییری بدهند و یا ارزش آن را سلب نمایند، و از اینجاست که باید همة تنظیمات اجتماع براساس این حقایق پایه گذاری گردد.
اخوت و برادری و وحدت پیدایش و وحدت نفس بشریت یک رشته حقایقند، آیا با تطوراسلوبهای تولید و یا با پیشرفت علمو این حقایق تغییرپذیر و یا تطور بردارند؟ آیا دلالت آنها تغییر میپذیرد؟ نه هرگز، آنها ثابتند تغییر نمیپذیرند، بخاطر اینکه یک رشته حقایق تاریخی هستند پیدا میشوند و میگذرند، و همه میدانند که تغییر حقایق تاریخ ممکن نیست.
و براساس این حقایق چهارگانة ثابت و محکم حقایق دیگری هم استوار است، تشریعات و توجیهاتی بر آنها استوار است و بناچار هم ثابت خواهند بود، برای اینکه با حقایق ثابت روبرو هستند.
و بناچار دائمی هم باید باشند، مادام که حیات بشریت در روی زمین برقرار است، این بود اجمال داستان و هم اکنون بتفصیل سخن میپردازیم:
(‏ يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ)، قضیة ربوبیت و آفرینش یک شاهراهی است در عالم تصوراسلامی، بخاطر اینکه نخستین حقیقتی است که حقایق سه گانه از آن سرچشمه میگیرند و سرانجام هم بسوی آن برمیگردند، زیرا فقط آفریدگار خداست، اوست که هستی را آفرید، اوست که انسان را آفرید، و بهمین جهت میگوئیم: او پروردگاری است شایستة ستایش و پرستش، شایستة توحید و مستحق کمال و جمال ازلی این یک حقیقت ابدیت است که هیچ راهی برای تغییر آن وجود ندارد. پس بنابراین، تاکنون هیچ تطوری، مادی، علمی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و روانی هرگز نتوانسته خالق جدیدی نشان بدهد که عالم آفرینش بخصوص آفرینش انسان را بدو منسوب سازد جز همین خدای بزرگ، و هرآنچه که انسان در این سیاره خاکی احداث کند، تغییری، تطوری، ایجادی، تعمیری، آبادانی، ویرانی، نابودی، هیچ یک نمیتواند این حقیقت ازلی را تغییر و غیر از خدای بزرگ خالق زمین و آسمانها خدائی دیگر ارائه بدهند.
ملحدها، بی دینها، خدانشناس ها امثال «چولیان هکسلی» کسانی هستند که میگویند: باید انسان امروز آن باری را بدوش بگیرد که دیروز از فشار جهل و ناتوانی بدوش خدا میانداخت، از نادانی و بیچارگی معتقد بخدائی بپروردگاری بود، آنان یاوه میگویند: چرند میگویند: عقلهای خود را محترم نمیشمارند، اگرچه در الحاد خود مخلص و بی ریا هستند، چنانکه بعضی از روشنفکران حرفه ای از طرف آنان زبان بعذرخواهی گشوده اند.
پس بنابراین، آنان حقایق زندگی را بدتفسیر میکنند، بی راهه افتاده اند و سر ببیابان میروند، زیرا آن خدائی که انسان را آفریده خلافت روی زمین را نیز برایگانش داده، و از اقتضا و قدرت جاذبة این خلافت حکیمانه این است که انسان با اجازه پروردگارش در این زمین چیزهائی را بسازد و اوضاع و احوالی را پدید آورد، کار کند، تولید کند و از کار و تولید خود نتیجه بگیرد، موجودات را بتطور وادارد تا از آن قیافه های گوناگون بسازد، دست بساختمان سیماهای جدید بزند آن هم همیشه و پی درپی، و این است معنای خلافتی که خدا برای انسان قرار داده، آیا این معنا است که انسان را مغرور میسازد؟ حقیقت خود را فراموش کند، و با خدای خود دشمنی ورزد و خود را خدا بداند و آفریدگار.
چرا؟ قرآن از این غرور کاذب چنین گذارش میدهد: (‏ أَوَلَمْ يَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ ‏)[یس / 77] «آیا انسان ندید که ما او را از نطفه ای آفریدیم، بناگاه (وقتیکه سر از عالم انسان درآورد) خصومت کنندة آشکارا شد»، هم اکنون باید دید انسان تا بحال چه ساخته که برخلاف قانون خدا باشد؟ چه کرده که خارج از مدار فطرت است؟ آیا در هرچیزی که کار میکند، تولید میکند، ایجاد میکند، اختراع میکند، بتطور وامیدارد، بمقتضای قانون اللهی نیست؟ «همان قانونی که خدا در فطرت هستی بودیعه نهاده» وظیفه انسان است که همة اعمال و کردارش را با قوانین طبیعت آشنا سازد، همان طبیعتی که سنت اللهی است، سنت لایزال خداست، وظیفه اش این است: هر قدرت و معرفتی که خدایش باو داده با طبیعت هستی آشنا سازد، و سپس تلاش کند و بکوشد تا عملش را با این قوانین تطبیق بدهد، بمقتضای قدرتی که خدایش باو بخشیده، پس کدام یک از اعمالش خارج از آن مداریست که خدا برای وی تعیین کرده است؟ کدام یک از اعمالش برخلاف قانون فطرت است؟
نه نه، هرگز، این ملحدان یاوه میگویند: عقلهای خود را محترم نمیشمارند، یا بگو: جهالت و نادانی کورشان کرده و سستی و ناتوانی زبونشان ساخته که از حقیقت دور افتاده اند، و از ناموس هستی بی خبر مانده اند. نه نه، در آسمانها و زمین جز او خالقی نیست، جز او خدائی نیست، این همان حقیقت علمی است که همهة حقایق دیگر در این عالم بی پایان هستی از آن سرچشمه میگیرند پس تا خدا خداست، اقتضاءٍ خدائیش این است که بندگانش به پرستش او کمر ببندند و همت بگمارند، قرآنکریم از این مطلب چنین گذارش میدهد: (‏ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ‏)[ذاریات / 56] «من جن و انس را نیافریدم، مگر اینکه مرا عبادت کنند».
و لفظ «عبادت» یک لفظی است وسیع و محیط و همگانی، تنها یک رشته شعا