د. پس بنابراین، اختلاط و آمیزش نامشروع همگانی زن و مرد بتنهائی بس است که این عقیده ملعون را از پای درآورد.
آری، عقیدة دینی را در ساعات آمیزش در میان زنان و مردان فریب خورده، در ساعاتیکه نفسها گرم و سوزان است و شعله های شهوت زبانه میکشد، و بدنها بهم چسبیده و یکدیگر را تنگ در آغوش میگیرند، در خلوت و آشکار، در اندرون و بیرون پایمال باید کرد. آخر در این لحظة سوزان کی میتواند یادی از دین کند؟ و برای چه یاد کند؟ یاد کند که لذتهای رایگان را بر وی حرام سازد، این عمل صحیح است؟ آن کیست که دست بچنین حماقت بزند؟ اینجا جای دین نیست، بگذار برای وقت دیگر ساعتی که خلوت است، ساعتی که از این لذتهای رایگان خبری نیست، ساعتی که دین نتواند مانع از نشاط شود، مثلاً: ساعتی که در کلیساهستی و بگوشه خلوت آن پناه برده ای و با اینکه خلوت است بازهم شیاطین در آنجا جمعند، و با جوانان به راز و نیاز مشغول. حتی در این آسایشگاه روحی، حتی در داخل کلیسا پدرروحانی که مرتب پند و اندرز میدهد، بخصوص در کلیساهای امریکائی با نفس گرم و آتشین خود محفل انس نسل جوان را گرم و گرمتر میسازد، تا آنجا که نور چراغهای بزرگ خاموش، و با روشن شدن چراغهای کوچک و کم نور محفل عاشقانه تر میگردد و حلقه های رقص بگردش درمیآید، جوانان دختر و پسر بآرامی بگرد هم میچرخند، و پدرروحانی نیز پروانه شمع آن انجمن است، برای چه؟ برای اینکه ترقی کنند و پیش بروند و با تطور روز هم آغوش بگردند؟ آیا این صحیح است که دین در گوشة عزلت و دور از اجتماع بماند؟ آمیزش زن و مرد که همگانی شد بهترین واکسن ضد دین است، حقاً که این واکسن این میکروب را نابود میکند، همانسان که واکسنها میکروبهای کشنده را واقعاً که این بیماری روحی را ریشه کن میکند، باین ترتیب که در جوارش درهای شهوت باز میکند، درهائی که مرتب باز و بسته میگردند و نسیم نشاط را بروح و روان بشریت میدمند.
آری، وقتیکه عنانها گسیخته گردیدند هستی انسان هم پرنشاط و سرور است. پس بنابراین، آمیزش زن و مرد باید همگانی باشد، باید شعار اجتماع باشد. آری، شعار اجتماع مترقی و پیشرفته (تطورزده) همین است وقتی از حال این اجتماع میپرسند، باید اینطور بپرسند: آیا این اجتماع مختلط است یا مرتجع؟ و خودبخود پاسخ این است که تهمت نزن و توهین نکن، اجتماع ما مرتجع نیست. آخر کدام آدمی از شنیدن تهمت خشنود میشود؟ باید معنای روح جامعه در اجتماع همان آمیزش شیرین و همگانی باشد، اگر صحیح نیست پس چرا دانشجویان دختر و پسر بهم آمیخته اند؟ آخر برای چه هر دوشیزه ای پسری را از آن جمع برای خود برگزیده است؟ در گوشه و کنار مدرسه و در خلوت سراها با او براز و نیاز پرداخته تا روز بگذرد و ساعات درس بپایان برسد، و شتابان از مدرسه بیرون روند و پیکار خود گیرند، کجا بروند؟.
باید استخدام زن در کارخانجات و در تجارتخانه ها و ادارات یک سیاست مستقل باشد تا آمیزش همگانی و رسمی گردد و اجتماع از این نمک نمکین شود، و نتیجه حتمی آن نیز این است که هیولای این (دین) ملعون پلید بمیرد و از میان برود، آخر چرا ملعون است؟ بخاطر اینکه هرچه سرکوب میگردد و هرچه ضربه های محکم بر پیکر نحسش وارد میآید، و چنان مینماید که مرده و بی جان گشت، بازهم برمیگردد و بازهم زنده است، بازهم حرکت میکند.
باید ادب، هنر، فرهنگ، رادیو و تلویزیون، سینما و روزنامه و مجله با تمام قدرت مرد را بآمیزش با زن دعوت کنند و عرضها و ناموسها را بنمایش بگذارند و اجتماع را تشویق نمایند، اینها بهترین وسیله ها است در دسترس این سیاست اجتماعی بهرطرف که بخواهد بگرداند بدون زحمت میگرداند. آمیزش، بهجت و سرور، لذت و کامیابی، آزادی و ترقی همه اینها جمع است.
ای مرد! آیا از لذت بردن بیزاری؟ ای زن! ای بانوی روز! آیا نمخواهی که ذات خود و شخصیت خود را آشکار کنی؟ تو در حقیقت لطیفی، جذابی، دلفریبی، جان جهانی، اما حیف که هنوز سحر و افسون خود را نیاز موده ای بیا آزمایش کن، آیا میدانی که اگر بلباست رسیدگی کنی و آراسته باشی، آرایش کنی؟ بناچار مرد بسویت التفات خواهد کرد، از دیدنت خوشحال و سرمست خواهد شد و با تمام عواطف درونی بسویت متوجه خواهد گردید، با تو ازدواج خواهد کرد. نه نه، هرگز، راضی نشو، هنوز فکرش جامد است، مرتجع است، خشک مغز است، ازدواج، بی ازدواج او را رها کن و با دیگری تمرین کن، دیگری را آزمایش کن، آن هم خوشحال میشود، هان! نگفتمت: پیروز شدی، شخصیت خود را بروز دادی، هم اکنون که وارد میدان شدی، مبادا بترسی، مبادا بعقب برگردی، مبادا خود را کوچک بشماری.
هان ای خانه های پیکرآرا! ای کارخانجات زینت ساز! ای آشیانه های جمال پرداز! مبادا لحظه ای دست از کار باز دارید، مبادا از فعالیت باز بمانید، این آتش عنان گسیختة دیوانه را گرم نگهدارید، از پیش راندن زنان هوسباز خسته نشوید، تند برانید تا احساس خستگی نکنند، عجب صلح و صفائی، عجب هنگامه ای است، عجب غوغائی است، عقول مردان را دیوانه میکند، فتنه ایست دورپایان، فریب است پشت سر فریب، کی میتواند در این فریبگاه خود را نبازد؟ کی میتواند از این میدان جان سالم بدر ببرد؟ هرچه نگاه کنی و از هرجا که بگذری سینه ایست باز و عریان و پستی و بلندیش نمایان، کی میتواند در مقابل این فتنه استقامت کند و خود را نبازد؟ از هرکجا که بگذری و هرچه چشم کار میکند ساقی است عریان، ساقی ایست تا آخر نمایان، رقص است دلفریب، راه رفتن است با ناز و غرور، نغمه ایست با کرشمه و اشاره گوشها را نوازش میدهد و دلها را بسوزش وامیدارد، کی میتواند در این فتنه خود را نبازد؟
هان ای دخترک زیبا! ای دوشیزه فتان! مبادا پدر ترا از اظهار و شخصیت مانع شود؟ مبادا نصیحتت کند؟ پدر چه حقی دارد، باو چه، مگر تو شخصیت نداری؟ گوش به پندش نده، انقلاب کن، انقلاب و این آداب و رسوم پوسیده را بروی او بکوب، مبادا دست از آزادی خود برداری؟ پیش برو و آزاد شو و اگر پدر اعتراض کرد، بگو: تو از نسل مرتجعی و من از نسل مترقی و پیشرو (تطورزده).
هان ای پسر! ای نوجوان! بازهم میخواهی متدین باشی؟ بازهم بسوی دین میروی؟ دیوانه ای؟ بی خردی؟ بازهم خودداری میکنی؟ چه میخواهی؟ هرچه بخواهی موجود است؟ این گوی و این میدان، زندگی کن و نترس، لذت ببر سرشار و رایگان، پیش برو، مگر نمیبینی که با چشم پر از راز با دیدة سرشار از عشق بسویت نظر دارد؟ آن هم بشر است شخصیت خود را اظهار کرده، تو نیز بشری ذات خود را آشکار کن.
بلی، در اطراف این ورشکستگی اخلاقی فکرآزادی اینطور طلوع کرد و این ورشکستگی خودبخود نام ورشکستگی بخود نگرفت تا کار خود را فاسد نشان بدهد، و این تطور را آلوده بسازد که محصول آنست، بلکه تطور نام گرفت تا پایدار بماند و اجتماع آزاد بسازد. آری، معنای تطور در این قاموس رهاشدن از قیود دین و اخلاق است، قیود آداب و رسوم و قیود انسانیت است. بنابراین، وقتیکه دین باصطلاح دیوانه بپا خیزد و تلاش کند که این موجهای عنان گسیختگی و ورشکستی اخلاقی