اشیه بعد از تخریج حدیث: «و شما نیک می‌دانید که خطبة آن روز پیامبر(ص) بر همان کلمه مقصور نبوده، و راویِ آن تمام حدیث را برای ما نقل نکرده، و اگر به او دستور داده نمی‌شد کاملاً آن را روایت می‌کرد، اما سیاست زبان محدثین را بسته بود و اقلام نویسندگان را در خدمت گرفته بود».
بطلان این گفته روشن‌تر از آن است که من به تبیین و ردّ آن بپردازم.
اگر این گفتار موسوی صحیح بود و امکان داشت، پس هر باطلی دلیلی برای امکان و صحّت خود داشت ـ همان‌طوری که موسوی این کار را کرده ـ. اینکه موسوی هر چه را که اراده کند و بخواهد به پیامبر(ص) نسبت دهد و خواسته‌های خویش را در میان خطبة پیامبر(ص) جا دهد. و گمان برد که سیاست روی خوشی را به روایت وی نشان نمی‌دهد.
و بنابراین، براساس گفته‌ها و زعم این شخص مفتری، سیاست دین خدا و کلام رسول وی را ضایع نموده است.
آیا این شیوة گفتار و نوع تفکر علما و رهبران دینی شیعی است؟! به فرض اینکه پیامبر(ص) در آن خطبه چیزهای دیگری غیر از این نیز گفته باشد، آیا موسوی چه چیزی از بقیة خطبة پیامبر می‌داند و یا در دسترس دارد که به آن احتجاج بورزد؟! آیا ا ین نصوص تمام صریحی بود که او در مقدمة کتابش ادعای احتجاج بدانها را می‌کرد؟! به خداوند سبحان پناه می‌بریم از بیم جهل و خوار گشتن!
در قسمت چهارم کتاب المراجعات می‌گوید: «و احادیث صحیحی که بر وجوب تمسّک به ثقلین حکم می‌ورزند متواتر است ... تا آخر کلام وی». و گمان داشته که پیامبر(ص) در مکان‌های مختلفی این حدیث را بیان فرموده است. باید بگویم که: با وجود کثرت روایات حدیث غدیر خم و احادیث دیگر در همین زمینه ـ بعد از تمییز روایات صحیح از ناصحیح ـ در هیچ‌کدام از روایت‌های صحیح امر به تمسّک به ثقلین نشده است. الاّ در یک یا دو روایت آن، اما صحیح‌ترین روایات دالّ بر توصیة پیامبر به مسلمانان در ارتباط با اهل بیت است نه تمسّک به آنها. و با این وجود وجه قولی هم که دلالت بر تمسّک داشت ـ اگر صحیح باشد ـ بیان نمودیم. اما کثرت روایات و شواهد این حدیث دالّ بر تعدّد مواضع آن نمی‌باشد. بلکه در روایات ارجح آن تصریح به غدیر خم شده است، و در باقی روایات هیچ موضع و مکانی بیان نشده است. پس باید حمل بر این باشد که حدیث غدیر تنها در یک موضع بیان شده است. اما بیان اینکه چون این حدیث و شواهد آن به راه‌های گوناگونی روایت شده، پس در جاهای زیادی هم نقل گشته، این گفتة انسان‌های غیرمحقق و سطحی نگرند. این قول کسی است که تمکّن نیافته است در جمع بین روایات در موضع واحد.
بنابراین، در هیچکدام از روایات صحیح کمترین اشاره‌ای نشده که پیامبر(ص) این حدیث را در غیر غدیر خم نیز بیان داشته است، نه در حجه‌الوداع، نه در مدینه و نه در منصرفة طائف، و این نیز قول ارجح دربارة این حدیث است.
موسوی در این باره اعتماد و تکیه بر قول ابن حجر داده است در کتاب (الصواعق المحرقه)، و این قولی است که موافق حق نیست، و هیچ روایت صحیح و ثابتی این گفته را تأیید نمی‌دارد، و نبایست به برخی از روایت غیرصحیحی اعتبار نمود که تعدد مواضع این توصیة پیامبر را بیان می‌کنند. در اینجا از موسوی می‌خواهیم که دلایل صحیح‌تری را در این باره ارائه نماید. اگرچه تمام دلایل وی در رابطه با تعدد و کثرت موضع حدیث غدیر خم نیز باطل خواهد بود، و حتی اگر هم اثبات کند هیچ ضرری را در اثبات آن نمی‌بینیم.
از دیگر احادیثی که در این باره روایت داشته، این قول پیامبر(ص) است: «ای مردم نزدیک است که به زودی من قبض روح شوم (بمیرم) ...» و باز هم: «علی با قرآن است و قرآن با علی. آنها از هم جدا نمی‌شوند تا بر حوض کوثر به من می‌رسند». ذکر نکرده که این حدیث را از چه کسی اخراج نموده، ظاهراً ابن حجر هم آن را نیاورده است. و این کوتاهی فاحشی است که حدیث را از احتجاج می‌اندازد، حدیثی که هم مخرج و هم سندش ناشناخته باشد. بعداً قسمتی از آن حدیث را دیدم که طبرانی در (الصغیر) (707) اخراج داشته بود، و در کتاب (المجمع) نیز قسمت دیگر آن را به امّ السلّمه نسبت داده بودند. سند این حدیث نیز واهی و غیرقابل قبول است. چون از یک سو در آن اسم صالح بن ابی ‌أسود کوفی وجود دارد که ذهبی در (المیزان) دربارة وی سخن رانده است، و از سوی دیگر، اسم ابوسعید التیّمی ملقّب به عقیص آمده است که دار قطنی او را متروک دانسته، جناب جوزجانی و کسانی دیگر نیز این حدیث را غیرموثّق دانسته، و آن را واهی شمرده‌اند، چون کسان دیگری از راویان این حدیث مجهول‌الهویه هستند.
و باز می‌گوید: «ائمة عترت و طهارت در نزد خدای متعال و پیامبر اکرم(ص) به منزلة قرآن کریم محسوب می‌شوند که هیچ گاه نه قبلاً و نه در آینده باطل در آنها رسوخ نخواهد کرد». و این گفتار موسوی در رابطه با عصمت ائمة آنهاست. و خود در حالی است که علما و کبار شیعه اقرار به نقص و تحریف در قرآن نموده‌اند و تصریح داشته‌اند که هم در گذشته و هم بعداً اباطیلی وارد قرآن شده است ـ همانگونه که آن را از کتاب‌های معظم آنها استخراج نموده و بیان داشتیم، اگرچه برخی از آنها منکر این گفتار هستند ـ و بلکه شیعه قائل به تساوی در بین قرآن و ائمه نبوده‌اند و حتی ائمه را بر قرآن تفضیل و برتر داشته‌اند.
و من از آنها این پرسش را دارم، که سنّت پیامبر(ص) چه جایگاهی نزد آنها دارد؟ آیا سنّت پیامبر در نزد آنها از مباحث زائد است و فقط در حاشیة کتاب‌ها یافت می‌شود، طوری که افعال و گفتار ائمه و اهل بیت بر آن سبقت داشته، و مقام و منزلت ائمه را با مقام و منزلت قرآن یکی دانسته‌اند، و مدّعی هستند که در هیچ زمانی امر باطل بر ائمه روی نخواهد آورد! این در حالی است که خود پیامبر(ص) مرتکب خطا و سهو شده و خداوند برای وی تصحیح نموده است. پس چطور ارتکابِ به خطا را به غیر پیامبر نفی می‌کنند و مدّعی عصمت ائمه هستند؟
شکی در آن نیست که موسوی و همفکرانش با طرح این مباحث، می‌خواهند قرآن را به طور کلی رد نمایند، مثل آنچه که دربارة مسألة تشابه قرآن مطرح می‌کنند، اینکه قرآن در بر گیرندة چندین وجه است و معنایش ناشناخته است. پس باید علم و تفسیر و بیانِ قرآن را به ائمه ارجاع داد. و این کیفیت حال جمیع شیعه است. و در میان آنان کسی نیست که قرآن را به خوبی حفظ نماید، و یا اینکه بخواهد فهم درستی از آن داشته باشد، بلکه تا آنجا که در توان دارند در تحریف تفسیر آیات آن می‌کوشند، و آن را دلیلی بر خواسته‌های باطل خویش می‌دانند. و کسانی را بیشتر دوست دارند که قرآن را تحریف‌شده بپندارند و طعنه بر سلامت آن بزنند. همان‌گونه که در مقدمة کتاب در این باره بحث نمودیم.
و باز می‌گویم، آیا امکان این وجود ندارد که سنت خلفای راشدین را همچون سنّت محمد(ص) دانست باتوجه به این حدیث صحیح: «علیکم بسنتی و سنة الخلفاء الراشدین المهدیین من بعدی» براساس تطبیقی که فهم مریض و قاصر موسوی در حدیث مذکور بر آن اعتماد ورزیده؟
و اما، بیان حدیث نخست که در قسمت پنجم ذکر داشته است «انی تارکٌ فیکم 