شرق عثمانی مستقر کرد، تا اگر شاه اسماعیل به فکر آن باشد که از راه دیاربکر و کردستان شمالی به خاک عثمانی حملة متقابل کند، و درنظر داشته باشد که وقتی او وارد خاک ایران شود از پشت سر به او حمله کند با این نیروی دفاعی مواجه گردد، او سپس با یک سپاه صد هزارنفری و با سیصد عراده توپ سبک و سنگین در تیرماه 893 از رودخانة مرزی چایسو عبور کرده وارد خاک ایران شد، بدون آن که با هیچگونه مقاومتی روبرو شود، بعد از آن نیز او بدون مقاومتی به طرف ارزنجان به راهش ادامه داد و در کنار شهر اردو زد.
نورعلی خلیفه و خان محمد استاجلو که تازه متوجه خطر شده بودند، بدون آن که هیچگونه اقدامی برای ممانعت از سلطان سلیم به ادامة پیشروی در ایران انجام دهند یا با او مذاکراتی کنند، شاید بتوانند به وسیله‌ئی مانع از جنگ شوند، بی‌درنگ افرادشان را برداشته منطقه را رها کرده به آذربایجان گریختند، و در عشرتگاه نزدیک همدان به اردوی شاه اسماعیل پیوستند تا خبر سقوط ارزنجان را به گوش شاه برسانند.
از آنجا که هنوز هیچ نشانی از تحرکات شاه اسماعیل برای رویاروئی با سلطان سلیم دیده نمی‌شد، سلطان سلیم بازهم نامة اهانت‌آمیزی از ارزنجان برای شاه اسماعیل فرستاد تا او را تحریک به آمادگی برای جنگ کند، او در این نامه به شاه اسماعیل چنین نوشت:
مملکت برای سلاطین در حکم ناموس ایشان است، و هر سلطانی وظیفه دارد که از این ناموس پاسداری کند، و نگذارد که مورد تجاوز دشمن قرار گیرد، حال آن که مدت زمانی است که سربازان من وارد خاک کشور تو شده و در آن به جلو می‌تازند و از تو هیچ خبری نیست.... مرد بی‌غیرتی مثل تو حق ندارد ادعای مردانگی کند، بلکه بهتر است به جای مغفر و زره، چارقد و چادر بر سر و تن کند، و سوادی شاهی و سرداری را از سر بنهد(7).
سلطان سلیم درنظر نداشت که به زمین‌ها و آبادی‌های ایران آسیبی برساند، او برای ایران و ایرانی احترام و عزت قائل بود، او بارها و بارها شاه‌نامة فردوسی را خوانده بود و ایران را کشوری مقدس می‌دانست، و علاقه داشت که ایران در امنیت و آبادانی و سربلندی باشد، اگر به ایران لشکر کشیده بود تقصیر از شاه اسماعیل و قزلباشانش بود که در خاک عثمانی فتنه و فساد و آشوب به راه افکنده بودند، سلطان سلیم می‌خواست که با این لشکرکشی به شاه اسماعیل زهر چشم نشان بدهد و او را به سر جای خودش بنشاند، چنانکه وقایع بعدی نشان داد، او حتی در صدد اشغال خاک ایران نیز نبود، او پس از آن که وارد خاک ایران شد، از کنار دژ مرزی کماخ که آخرین دژ ایرانی در شرق آناتولی بود گذشت، و نخواست به آن دژ تعرضی بکند، او با توپخانة پرقدرتی که همراه داشت قادر بود دژ را بگیرد و ساکنانش را به قتل آورد، ولی این کار را نکرد، و آن را دور زده به راهش در خاک ایران ادامه داد.
با وجودی که چند روز بود سلطان سلیم در خاک ایران پیشروی می‌کرد، شاه اسماعیل هیچ حرکتی از خود نشان نداد، او پیوسته خبر پیشروی‌های سلطان سلیم در خاک ایران را دریافت می‌کرد، و بازهم به عیاشیش مشغول می‌شد، انگار هیچ اتفاقی در حال رخ‌دادن نبود، این امر سلطان سلیم را بیش از پیش به خشم می‌آورد، او تا آن وقت نشنیده بود که شاه یک کشوری آنقدر بی‌غیرت باشد که در مقابل پیشروی سپاه دشمن در خاک کشورش هیچ واکنشی از خود نشان ندهد، او یقین یافته بود که شاه اسماعیل از رویاروئی با سپاه عثمانی میهراسد، لذا برآن شد که به وسیله‌ئی هراس شاه اسماعیل را کاهش دهد و او را به میدان جنگ بکشاند، برای این منظور او مردی به نام «شیخ احمد» را که از بقایای وابستگان بایندری‌ها بود به نزد خود طلبید، و او را با رهنمودی فریبا به نزد شاه اسماعیل فرستاد، شیخ احمد پیش از آن یک بار در «اوجان» به حضور شاه اسماعیل رسیده مراتب اطاعتش را نسبت به او ابراز داشته بود؛ و بعد که جنایت‌های قزلباشان را دیده بود، از ایران گریخته به عثمانی پناهنده شده بود، شاه اسماعیل او را می‌شناخت و از اتباع خویش می‌پنداشت، بدون آن که از پناهنده‌شدن او به عثمانی اطلاعی داشته باشد، شیخ احمد در شکارگاه اطراف همدان به اردوی شاه اسماعیل وارد شد، و به او اطلاع داد که بسیاری از امرای شیعة ارتش سلطان سلیم هواخواه اویند، و آماده اند که اگر جنگی در بگیرد از سلطان کنار کشیده به او بپیوندند، او به شاه اسماعیل خبر داد که این امرا به او مأموریت داده اند تا مراتب را به عرض شاه برساند، و به شاه اطمینان دهد که وقتی جنگ آغاز شود آنها فرار خواهند کرد، و سلطان عثمانی را به شکست خواهند کشاند.
حیلة سلطان سلیم برای به میدان کشاندن شاه اسماعیل و قزلباشان کارگر افتاد، شاه اسماعیل با شنیدن این پیام ساختگی خام شد و بدون فوت وقت به قزلباشانش فرمان حرکت به آذربایجان را صادر کرد، او از آنجا با یک عدة دوازده هزارنفری قزلباشان که در ادرویش بودند به راه افتاد و در خوی اردو زد، تا بقیة نیروهای قزلباش به او بپیوندند، او از خوی به شیخ احمد مأموریت داد که برود و به امرای هوادارش پیام بدهد که شاه در چالدیران با سلطان سلیم مقابله خواهد کرد، و منتظر است که همینکه جنگ آغاز شود آنها سلطان را به شکست بکشانند.
سلطان سلیم در مردادماه از ارزنجان به راه افتاد و در کنار رود «الشگرد» اردو زد، در اثر تخریب‌های قزلباشان در این منطقه همة زمین‌ها از سکنه و گیاه تهی شده بود، سپاه سلطان سلیم در طی راه‌پیمائیش روزهای متمادی از زمین‌های سوخته و آبادی‌های ویران‌مانده می‌گذشت، و در سر راهش نه خوارباری به دست می‌آمد و نه علفی یافت می‌شد، هرچند که خواربار مورد نیاز سپاه او مرتبا از بندر ترابزون می‌رسید، ولی به قدری نبود که کفاف لشکر صد هزارنفری او را بدهد، سربازان سلطان سلیم اجازه نداشتند که به رسم یک ارتش متجاوز و دشمن آذوقة مورد نیازشان را از آبادی‌های قحطی‌زدة ایران بگیرند، آنها بیم داشتند که دچار کمبود خواربار و قحطی شوند و توان‌شان را از دست بدهند، و وقتی با شاه اسماعیل مواجه گردند شکست یابند، از این رو وقتی سلطان سلیم در «الشگرد» اردو زد، زمزمة مخالفت با پیشروی در خاک ایران آغاز شد، و یک روز سربازان سر به شورش برداشتند و چادرهایشان را برکندند و دیگ‌هایشان را به نشانة نبودن غذا واژگون ساختند، سلطان سلیم سوار بر اسب شد و برای سربازان سخنرانی کرده آنها را قوت قلب داد و آرام کرد، در این اثناء شیخ احمد از خوی به اردوی سلطان رسید، و گزارش مأموریتش را به سلطان داده، به اطلاع او رساند که شاه اسماعیل در چالدیران اردو زده منتظر رسیدن او است.
سلطان سلیم بی‌درنگ دستور حرکت به سوی چالدیران داد، و در روز اول شهریور 893 خ در آن سوی دشت چالدیران در برابر اردوی شاه اسماعیل اردو زد، صبح روز بعد دو لشکر در برابر یکدیگر صف آراستند، در یک سو سپاه صد هزارنفری سلطان سلیم بود که به آخرین جنگ ابزار روز مسلح بودند، و سیصد عرادة توپ و ده هزار تنفگدار همراه داشتند، ارتش ع