د الله بن سباء) مي‌باشند كه اصلا يهودي و از اهل حمير بوده‌است، عبد الله بن سبا اولين كسي است كه قائل بخدائي علي شده بود، مي‌گفت: «علي نمرده و كشته نشده‌است، و در او جزئي از خدا حلول كرده و هميشه زنده و در ابر پنهان است، «رعد» صوت او و «برق» تازيانة اوست، بعد از اينكه زمين مملو از ظلم و جور شد از ابر پائين آمده و دشمنان خود را مي‌كشد، و بالاخره زمين را پر از عدل و داد مي‌نمايد»(119).

(ابي محمد حسن بن موسي نوبختي) كه از بزرگان متكلمين شيعة اماميه‌است، در كتاب خود (فرق الشيعه) مي‌گويد: «عبد الله بن سبأ آنچه را كه بعد از وفات پيغمبر دربارة علي (ع) قائل شده بود بعينه همانها را موقعي كه يهودي بوده دربارة وصي موسي: (يوشع بن نون) قائل بوده‌است»(120)، خلاصه مدتي در بصره و كوفه و مصر مشغول نشر دعوتش بود تا اينكه جمعي دورش گرد آمده و فرقه‌اي بنام (سبائيه) تشكيل گرديد، بگفتة شهرستاني؛ اينها اولين فرقه‌اي هستند كه در اسلام قائل بتوقف و (...) و رجعت و تناسخ – يعني حلول جزئي از خدا در علي و بعد در ساير ائمه- شده‌اند.

عليائيه – اينان اصحاب علياء ابن ذراع الدوسي؛ يا اسدي مي‌باشند؛ و به چند دسته تقسيم مي‌شوند: اول (ذميه) كه علي را خدا، و محمد (ص) را مبعوث از طرف او مي‌دانند(121) مي‌گويند: (علي) محمد را مبعوث كرده بود كه بشر را دعوت باو بنمايد كه دعوت به خود نمود، از اينرو محمد (ص) را مذمت مي‌كنند!

(دومي) (عينيه) كه قائل بخدائي علي و محمد (ص) هر دو هستند؛ ولي علي را در خدائي مقدم مي‌دانند. (سوم) «ميميه» كه قائل بخدائي هر دو، ولي محمد را ترجيح مي‌دهند! چهارم عده‌اي هستند كه قائل بخدائي پنج تن از اصحاب كسا يعني: محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين، هستند، مي‌گويند: اين پنج نفر در واقع يك نفر بوده و هيچ يك مزيتي بر ديگري ندارند، زيرا روح خدائي بالسويه در آنها حلول كرده‌است: (فاطمه) را با تاء تانيث تلفط نمي‌كنند، بلكه مي‌گويند: فاطم!(122)

كيسانيه – اينان نيز بفرقه‌هاي چندي تقسيم شده‌اند، و بطور كلي منسوب به مختار بن ابي عبيده ثقفي كه ملقب به كيسان بوده مي‌باشند، كه جمعي محمد حنفيه را امام و بعضي او را مهدي منتظر مي‌دانند، مي‌گويند: محمد حنفيه زنده و در كوه (رضوي) پنهان‌است، و در طرف راست و چپش دو شيري است كه او را محافظت مي‌كند، تا اينكه ظهور كرده و زمين را پس از اينكه مملو از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد مي‌كند(123)، و همة مردم با همان اجسام اولية خود برمي‌گردند، پيغمبر و تمام انبياء نيز رجعت مي‌كنند وهمه به پيغمبر ايمان مي‌آورند، و علي بن ابي طالب هم رجعت مي‌كند، و با معاويه بن ابي سفيان و آل ابي سفيان جنگ كرده و آنانرا مغلوب مي‌كند و شهر دمشق را منهدم نموده و بصره را غرق خواهد كرد(124).

جمعي ديگر منسوب به (ابن كرب) و موسوم به (كربيه) هستند، اينان نيز محمد حنفيه را امام و مهدي منتظر مي‌دانند، ولي يكي از اصحاب ابن كرب: 

(حمزه بن عمارة بربري) كه از اهالي مدينه و معاصر با ابو جعفر حضرت باقر العلوم بود، محمد حنفيه را خدا و ابن كرب را پيغمبر و خويشتن را امام مي‌دانست! و در نتيجه جمعي از اهالي مدينه و كوفه بوي ايمان آوردند، و حضرت باقر (ع) صريحاً او را مذمت و لعن كرده و بشيعيانش نيز امر فرموده بود كه جداً از او تبري نمايند، از جمله عقايدش اين بود كه هر كس اگر امام را بشناسد هر آنچه را كه بخواهد مي‌تواند انجام دهد، و هر عملي را كه مطابق ميلش هست مي‌تواند مرتكب شود! از اينرو وطي جميع محارم را حلال مي‌دانست و پيش از همه شخصاً اين قانون را عملي كرده، دخترش را بحبالة نكاح خود درآورده بود! اين دسته نيز منتظر ظهور محمد حنفيه و رجعت ابن كرب و (حمزه) و ساير اصحابشان مي‌باشند، معاد و نشأه آخرت را نيز منكرند، مي‌گويند: آخرت آن وقتي است كه محمد بن الحنفيه ظهور كرده، و زمام سلطنت را در دست بگيرد!(125)

بطوري كه سيد مرتضي در كتاب (تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام) مي‌گويد: تمام فرق كيسانيه بعقيدة اماميه كافرند(126).

خطابيه – كه اصحاب ابي الخطاب محمد بن ابي زينب الاجدع الاسدي مي‌باشند، ابي الخطاب اول خودش را از اصحاب حضرت جعفر بن محمد (ع) مي‌دانست، و بعد خويشتن را قيم و وصي آن حضرت معرفي نمود، سپس مدعي خدائي حضرت، و نبوت خود گرديد و بالاخره مدعي شد كه من ملكي هستم كه بر اهل زمين بر انگيخته شده‌ام، حضرت صادق (ع) همينكه از مقالاتش مطلع شد او را لعن كرد و باصحاب خود اكيداً دستور داد كه از وي تبري كنند(127). حضرت صادق (ع) در لعن و تبري از او نهايت اصرار مي‌فرمود، زيرا او علاوه بر آنهمه دعاوي باطله‌اش اخبار زيادي نيز براي پيشرفت مقاصدش باسم آن حضرت جعل و منتشر كرده بود، چنانكه از روايت يونس كه در صفحة (52) ذكر كرديم و روايات ديگر نيز همين معني صريحاً استفاده مي‌شود.

اصحاب ابي الخطاب بفرقه‌هاي چندي متفرق شدند؛ و همه بخدائي حضرت صادق و نبوت وي اتفاق دارند؛ نهايت آنكه در نبوت كسان ديگر مانند (بزيغ) و (سري) و يك قسمت مهملات ديگري اختلاف كرده‌اند، اينها بطور كلي داراي عقايد عجيب و غريبي هستند؛ عبد المطلب، وابي طالب، و محمد (ص) و علي (ع) همة اينان را خدا مي‌دانند؛ مي‌گويند روح خدا در هر يك از اينان متناوبا حلول كرده‌است، و كلية محرمات از قبيل زنا، دزدي، خوردن شراب، ميته و خون و بالاخره آنچه كه بتصريح قرآن حرام شده‌است همه را حلال مي‌دانند، و تمام عبادت از نماز و روزه و زكوه و حج را ملغي كرده‌اند، مي‌گويند اينها همه نامهاي كساني بوده‌است، وَطي جميع محارم از مادر و دختر و خواهر، حتي نكاح مرد را نيز جائز مي‌دانند و غسل جنابت را هم لازم نمي‌دانند، مي‌گويند: چگونه انسان غسل بكند از نطفه كه از آن آفريده شده‌است و براي اثبات اين مقالاتشان متمسك بقرآن كريم هم شده مي‌گويند اين آيه ﴿يُرِيدُ اللهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ ﴾ (النساء:28) دربارة ابي الخطاب نازل شده و اصلا اين طور بوده‌است: « يُرِيدُ اللهُ أَن يُخَفِّفَ عَنكُمْ بأبي الخطَّاب» يعني بمناسبت وجود ابي الخطاب خداوند تخفيفي دربارة ما قائل شده و تمام تكليف از ما برداشته شده‌است و روايت (من عرف النبي و الامام فليصنع ما شاء) را كه منسوب بابي الخطاب است دليل ديگري براي مدعاي خود قرار مي‌دهند(128)

شما خواننده البته خواهيد تعجب كرد كه چگونه مي‌شود يك همچه وضعيتي در بين مسلمين آنهم شيعه حكم فرما باشد ؟! نه، تعجب نكنيد، زيرا اگر مختصري دقيق شويد مي‌بينيد نظير همين مقالات بلكه عين اينها در بين ما نيز شايع، و در پاره اي از كتابهاي ما نيز موجود است:

در كتاب (زاد المعاد) طبق مضمون روايتي مي‌گويد در سه شب ربيع الاول (عيد الزهرا !) شيعيان علي مرفوع القلم هستند، يعني هر گونه منكري را مي‌توانند بجاي آورند!!

و در كتاب بحار الانوار حديثي است موسوم به (نورانيه) كه در آية «وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ» صلوة و زكوة را تفسير بعلي عليه 