بوده‌است، زيرا عدد صحابه يعني آناني كه از حضرت رسول نقل حديث مي‌نمودند در حدود (114000)(79) نفر بودند كه همه در اطراف پراكنده بودند، و هر يك احاديثي محفوظ بوده‌اند كه ديگري نبوده‌است، با اين حال خلفا چطور مي‌توانستند همة آن جمعيت را در محل مخصوصي جمع كرده و بتمام احاديثي كه آنها محفوظ بوده‌اند استماع كرده و بالاخره در صحيفه‌اي تدوين نمايند، فرضاً هم اگر خلفا مي‌توانستند اين امر را انجام بدهند، صحابه كه اكثريتشان را امي و بي سواد تشكيل داده بود و تكيه گاهشان در هر چيزي كه مي‌دانستند فقط قوة ذاكره بوده‌است، خيلي بعيد بنظر مي‌آيد كه بتواند آنچه را كه در دورة عمرشان از پيغمبر اكرم شنيده و يا ديده بودند، متذكر شد نقل نمايند، بلكه در مواقع مختلف با يك مناسبات و منبهات مخصوصي بهر يك از آنها منتقل شده و نقل مي‌كردند(80)، خلاصه در قرن اول هجرت جمع و تدوين حديث رسماً صورت نگرفته بود، و چنانچه كسي احياناً تدوين مي‌كرد فقط بطور يادداشت براي خودش تدوين مي‌كرد، و در نتيجه باب جعل حديث براي جمعي كاملاً مفتوح شد، يعني نظر باينكه حديث مظبوط و مدون نبود و از طرفي چون نهايت بااهميت و تقريباً تالي مرتبة قرآن، و بالاخره مرجع تمام شئون مسلمين بود، از اينرو عده‌اي در تمام اختلافات سياسي، ديني، علمي، و در همة خصومت‌هاي شخصي و غيره همين كه بر طبق مدعاي خود حديثي پيدا نمي‌كردند بدون تأمل حديثي مي‌ساختند، چون احاديث مظبوط و مدون نبود كمتر كسي ملتفت قضيه مي‌شد، مخصوصاً پس از فتوحات كه طائفه هاي چندي از قبيل رومي، بربري، شامي مصري و... وارد در اسلام شدند عده‌اي چون عواطفشان اجازه نمي‌داد كه از عادات و رسوم مألوفه ديرينة خود دست بردارند لذا براي حفظ همان عادات و رسوم آنها را بلطائف الحيل بصورت حديثي درآورده در بين مردم منتشر مي‌كردند.

و جمعي هم نظر باينكه فقط تسليم عظمت و سيطرة اسلام شده و در حقيقت مسلمان نبودند، از لحاظ تخريب اسلام يك رشته خرافات را در قالب حديث ريخته و اشاعه مي‌دادند، حتي از اين حديث نبوي (قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ) كه شيعه و سني هر دو آنرا نقل كرده‌اند، و بعقيدة مرحوم شهيد ثاني در كتاب (درايه) از احاديث متواتره‌است دانسته مي‌شود كه در زمان حضرت رسول هم جعل حديث كاملا معمول بوده‌است، چه، مسلماً اين جمله در تعقيب جعل احاديث زيادي، از حضرت صادر شده‌است.

تا اينكه در قرن دوم جمع و تدوين حديث تدريجاً شروع شد، آن هم نه آنطوريكه همه در محلي جمع شده و پس از تبادل افكار تمام احاديث صحيح و آنچه را كه صحابه از پيغمبر اكرم شنيده و يا ديده بودند جمع كرده و در دسترس همه مردم گذارده و در نتيجه از اين راه از جعل حديث جلوگيري كرده باشند بلكه هر عالمي كه در هر شهري بوده، آنچه را كه از صحابه شنيده بود و بعقيدة خود صحيح تشخيص مي‌داد تدوين مي‌كرد و حتي بعضي هم رعايت صحت و سقم آنرا نكرده، بطور عموم جمع مي‌كردند.

بطوري كه مؤرّخين و علماي علم رجال و درايه مي‌گويند: در شيعة اول كتابي كه دربارة حديث نوشته شده اصول اربعمائه بوده‌است، و در بين اهل سنت و جماعت كساني كه شروع به جمع و تدوين حديث نمودند در مكه ابن جريج متوفي در سنه (150) و در مدينه محمد بن اسحق متوفي در (151) و مالك بن انس متوفي در (179) و در بصره ربيع بن صبيح متوفي در (160) و سعيد بن ابي عروبه متوفي در (156) و حماد بن سلمه متوفي در (176) و در كوفه سفيان ثوري متوفي در (161) در شام الاوزاعي متوفي در (156) در يمن معمره متوفي در (153) و در خراسان ابن المبارك متوفي در (181) و در مصر ليث بن سعد متوفي در (175) بوده‌است(81)، در بين آنان آن كه پيش از همه شروع باينكار كرده بود بگفتة ابن حجر در شرح بخاري ربيع ابن صبيح و سعيد بن ابي عروبه(82) و بروايتي ابن جريج(83) و بقولي مالك بوده‌است(84).

سند طريقه شيعه بعد از صحابه، ائمه عليهم السلام و سند طريقة سنت و جماعت از اهالي حجاز مالك و اصحابش از قبيل شافعي و احمد بن حنبل، و از اهالي عراق ابو حنيفه و پيروانش بوده‌اند(85) خلاصه در اين قرن چون در جمع و تدوين حديث اقدام اساسي بعمل نيامده بود و هر كسي كه در هر محلي بوده طبق نظريه خود حديث را جمع آوري مي‌كرد. از اينرو باب جعل حديث كما كان بروي سازندگان حديث مفتوح بوده و نه تنها در اين موقع از آن جلوگيري نشده بود بلكه بطوري كه از روايات صحيحه فهميده مي‌شود، خيلي هم شيوع داشته‌است از آن جمله: « إنّا أهل بيت صادقون لا نخلو من كذَّابٍ يكذب علينا فيَسْقُطُ صدقُنا بِكَذِبِه علينا عند الناس ...» يعني ما اهل بيت پيغمبر مردمان راستگو هستيم كه هيچگاه خالي از دروغگوياني نيستيم كه دروغها بر ما ببندند، و در نتيجه گفتارهاي راست ما را بدروغ خود از بين ببرند «عن الصادق أنَّ المغيرة بن سعيد ـ لعنه الله ـ دسَّ في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدِّث بها أبي! فاتقوا الله ولا تقبلوا علينا ما خالف قول ربنا تعالى وسنة نبينا صلى الله عليه وآله» يعني: مغيره بن سعيد دسيسه كرد در كتابهاي اصحاب پدرم حديثهاي چندي كه خبر نداده بود آنها را پدر من، پس به پر هيزيد خدا را و قبول نكنيد بر ما چيزي را كه مخالف گفتار پروردگار ما، و سنت پيغمبر ما باشد.

(عن يونس أنه قال: وافيتُ العراقَ فوجدتُ بها قطعةً من أصحاب أبي جعفر (ع)، ووجدتُ أصحابَ أبي عبد الله (ع) متوافرين فسمعتُ منهم وأخذتُ كُتُبَهُم، فعرضْتُها من بعد على أبي الحسن الرضا (ع) فأنكر منها أحاديث كثيرةً أن يكون من أحاديث أبي عبد الله (ع) و قال لي إن أبا الخطاب كذب على أبي عبد الله (ع) لعن الله أبا الخطاب! وكذلك أصحاب أبي الخطاب يدسُّون هذه الأحاديث إلى يومنا هذا في كتب أصحاب أبي عبد الله (ع) فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن) يعني: يونس مي‌گويد: رفتم عراق، جمعي از اصحاب ابي جعفر و ابي عبد الله را در آنجا ملاقات كردم و از آنان احاديث چندي شنيدم و كتابهائي هم (مقصود كتابي است كه در آن حديث نوشته شده بود) از آنها گرفتم، سپس ان احاديث و كتابها را بر ابي الحسن حضرت رضا عرضه داشتم، حضرت بسياري از آن احاديث را تكذيب كرد از اينكه مربوط به اصحاب ابي عبد الله باشد، فرمود (ابي الخطاب) خيلي دروغ بست بر ابي عبد الله، خدا لعنت كند ابو الخطاب را! همچنين اصحاب ابي الخطاب تا امروز هم از اينگونه احاديث در كتابهاي اصحاب ابي عبد الله دسيسه مي‌كنند! يعني احاديث ساختگي خود را در كتابهاي اصحاب ابي عبد الله وارد مي‌كنند، پس قبول نكنيد بر ما حديثي كه مخالف با قرآن بوده باشد. 

و بالاخره در قرن سوم از بين اهل سنت و جماعت محمد بن اسماعيل البخاري متوفي در سال (256) و مسلم متوفي در (261) و ابو داوود سجستاني متوفي در (275) و ابو عيسي ترمذي متوفي در (279) و ابو عبد الرحمن نسائي متوفي در (303) و ابن ماجه متوفي در (273) هر يك بنوبة خود احاديثي جمع كرده و (صحاح سته) را تشكيل دادند(86) و در قرن چ