ا مانند يك نفر جاني و مجرم زنجير بر گردن نهادند و او را مغلولا سوار كشتي كرده روانه اسپاني نمودند، در نيمه راه (ويلكو) كه مأمورش بود از وضعيتش متأثر شده خواست غل و زنجير را از گردنش بر دارد كلمبوس در جوابش گفت «نه! من بايد اين غل و زنجير را بيادگار پاداش خدمات خود نگه دارم» پسر كلمبوس مي‌گفت «من اغلب اين زنجير را در اطاق كار خود آويزان ديده ام، در وقت رحلت پدرم وصيت كرد كه زنجيرها را در قبرش بگذارد و با وي دفن نمايند»(61)

(پاسكال) از مشاهير علماء رياضي و طبيعي از بزرگترين فلاسفه فرانسه بود بنام مذهب تكفير كردند!

(مونتاني) را بنام اخلاق و (موليير) را بنام مذهب و اخلاق بي دين و كافر خواندند(62)

ژاندارك(63) آن دختر غيور روستائي را كه مملكت فرانسه را بعد از آنكه در زمان سلطنت شارل هفتم كاملا در تحت استيلاء انگليسها رفته بود با وضع محير العقولي نجات داده و بالاخره تخت و تاج از دست رفته را با دست خود به شارل هفتم سپرده بود، مأمورين همين محكمه «انگزيسيون» او را بمناسبت همين عمل حيرت انگيز بعنوان اينكه روح شيطان در او حلول كرده و از زنان ساحره مي‌باشد زنده زنده در آتش سوزاندند!

شرح فجايع و تمام عمليات افتضاح آور كنيسه از عهدة اين كتاب كه بنايش به اختصار مي‌باشد بيرون است. حاصل چناچه كسي بيك اكتشافي موفق مي‌شد و عمل فوق العاده‌اي از او بروز مي‌كرد و يا در يك موضوع اخلاقي و اجتماعي و ... اظهار عقيده مي‌نمود، خلاصه اگر كسي مطلبي را اظهار مي‌كرد كه خارج از حدود فهم و ادراك اعضاء كنيسه بود و يا لا اقل خود را كوركورانه تسليم خرافات كنيسه نمي‌كرد، پس از تكفير و حبس كوچكترين مجازات وي زنده سوزاندن بود!

بقول (ويكتور هوگو) در نطقي كه در ژانويه 1850 بر ضد قانون (فالر) كرده بود «اين حزب»: (اعضاي كنيسه) در مقابل حقيقت، جهل و اشتباه كاري را دو حامي بزرگ خود قرار داده، اين حزب است كه افكار مردم را همان اصول عقايد محصور و محدود نموده و مانع است از اينكه علم و هوش بشر از كتابهاي دعا قدمي فراتر گذارد! هر قدمي كه هوش و ذكاوت در اروپا بر داشته‌است علي رغم اين حزب بوده‌است، تاريخ اين حزب در تاريخ ترقي بشر نوشته شده منتهي معكوس: اين حزب بهمه چيز ضد است...(64) 

يكي از دانشمندان با انصاف آن سامان نيز مي‌گويد: «ترقيات كنوني ملل مغرب زمين در حقيقت در خور پيروان محمد (ص) است نه ملت مسيح، چه، كتابي كه در دست مسلمانان است (قرآن) مسبب اينهمه ترقي و تعالي است، نه كتاب مقدس كه بشر را بعزلت و رهبانيت دعوت مي‌كند، بلكه اين كتاب مقتضي همين انحطاطي است كه فعلا مسلمين دچار آن هستند!.» .

الهوامش
 (49) مجله ايرانشهر چلپ برلين. 
(50) مجلة ايرنشهر منطبعة برلين. 
(51) وظيفه ج1/ ص79 .
(52) وظيفه ج1/ ص80.
(53) وظيفه ج1/ ص79.
(54) وظيفه ج1/ ص83.
(55) وظيفه ج1/ ص82 .
(56) وظيفه ج1/ ص87-89.
(57) وظيفه ج1/ ص87-89.
(58) وظيفه ج1/ ص87-89.
(59) وظيفه ج1/ ص88-89.
(60) مجله آينده ج9.
(61) وظيفه ج1/ 89-92
(62) مجله آينده ج9
(63) زني بود روستا زاده كه در خانه ببافندگي و در خارج ده بگله چراني و پاسباني مشغول بود، اين دختر در قريه (دوم رامي) واقعه در (لرين) متولد شد، دختري با تقوي و ساده و مذهبي بود چون مزاجاً عصباني و تند بود در حالات روحاني خوابها مي‌ديد و صداها مي‌شنيد كه با وي تكلم مي‌كند در عالم رؤيا بوي امر شد كه بكمك پادشاه فرانسه برود خلاصه بوي اطمينان داده شد كه تخت و تاج مملكت را در تصرف پادشاه خواهد آورد و باوضاع پريشان و هرج و مرج مملكت خاتمه خواهد داد اول كسي كه از منويات ژاندارك مطلع شد (كاپيتان باو دريكورت) بود. او اول تصور مي‌كرد ژاندارك در وي تأثير نمود و حاضر شد عده‌اي از جنگجويان را در تحت اختيار و ارادة وي بگذارد و او را بنزد پادشاه راهنمائي نمايد. ژاندارك صد و پنجاه ميل مسافت را كه سرتاسر آن متوسط قشون انگليس اشغال گرديده بود پبموده و عاقبت بسلامتي در (شينون) بپادشاه ملحق گرديد. پادشاه او را بشهر (اورلين) فرستاد ژاندارك بزودي خود را بدان شهر محصور رسانيد، بقلاع و سنگرهاي انگليسها حمله برده و بالاخره شهر را از محاصره بيرون آورد. ژاندارك قناعت باين قسمت نكرده قشون مطابق تعليمات وي دشمن را تا شهر (پاتي) تعقيب نموده در آنجا نيز شكست بزرگي بدانها داد، بطوري كه خود از پيش خبر داده بود متعاقب شكست انگليسها تاج گذاري شارل هفتم در (ريمز) شروع شد، ژاندارك شارل هفتم را به (ريمز) برده و تاج را بر سر وي نهاد و موافقت انگليسها را نيز نسبت به پادشاه جلب كرد – وظيفه ج1/ ص101. 
(64) ج9 مجله آينده بر كسي پوشيده نيست كه مآل انديشي و فرق حق از باطل و تميز بين خير و شر و حسن و قبح از راه عقل و دانش اينها از چيزهائيست كه انسان را از ساير حيوانات جدا مي‌سازد در عين حال از عوامل مهمة ترقي مادي و معنوي انسان بشمار مي‌آيد، روشن است كه انجام همة اينها بسته باعمال عقل و بكار انداختن قواي دماغي است، ولي بايد دانست چيزي كه بيش از همه قواي عقلي را از كلي باز مي‌دارد و انسان را بحالت ركود و وقفه نگاه مي‌دارد و بالاخره اين مزاياي انسانيت را از انسان مي‌گيرد، همانا تقليد و تعصب جاهلانه‌است، زيرا كساني كه عقايد و اخلاق واعمال ديگرانرا سرمشق زندگاني خود قرار داده بدون رويه از آنان تقليد مي‌كنند و در تمام شئون زندگاني مادي و معنوي تكيه بغير خود نموده جز عادات و رسوم ديگران اصلا خيال نمي‌كنند كه حقيقتي هم در دنيا موجود است، مردمي كه حس محكامه و قوه مميزة خود را نابود كرده رفتار و عقايد مردمان معاصر خود را ملاك حسن هر چيزي مي‌پندارند، بدون شبهه اين دستة از مردم كمتر باعمال قواي عقليه شان احتياج پيدا مي‌كنند، زيرا اينان اصلا اعتماد بنفس خود ندارند تا اينكه در شئون زندگاني خود بخواهند اعمال نظر بكنند و همچنين جمعيتي كه در اثر تعصب و خود پرستي جمود بوضعيتشان نموده، جز آن اخلاقي كه از پدران خود ارث برده، و يا از راه تأثير محيط و تربيت خانوادگي قهراً بوي منتقل شده تمام مقررات اخلاقي و اجتماعي دنيا را در نهايت خونسردي تلقي مي‌كنند و هيچ گونه مزيتي براي غير خود قائل نمي‌باشند، جمعيتي كه در اثر ضعف نفس، از راه حفظ عادات و عقايد ديرينة پدرانشان مي‌خواهند استقلالشان را حفظ نمايند، تحقيقاً اينان هم در زندگاني چندان نيازمند باعمال قواي عقليه خود نخواهند بود.

البته همين كه مدتي بهمين حال باقي ماندند قهراً قواي دماغي و استعداد ذاتيشان تدريجاً ضعيف و فرسوده شده و بالاخره نظير بهائم در همان اولين مرحلة زندگاني طبيعي باقي خواهند ماند، مانند هنود امريكا و اهالي اسكيمو و قسمتي از مردم افريقا كه مي‌بينيم هنوز هم بحالت توحش و همجيت باقي هستند كه اگر در تحت حكومت عواطف قرار نمي‌گرفتند يعني عادات و عقايد پدران خود را بطور كلي صيانت نمي‌كردند و مانند ساير جمعيتهاي متمدنة دنيا قواي عقليه شانرا در زندگاني بكار مي‌انداختند، تحقيقاً بوضعيت كنوني خود باقي نمي‌ماندند. خلاصه مردمي كه زير نف