ابش  را بدهد. از زبان سنی می گوید :
امت اجماعاً بر خلافت ابی بکر حکم نمود و تسلیم شدند.حتی مولانا علی (کرم الله وجهه). بدیهی است اجماع امت حجت است و آن اجماع واجب؛ زیرا رسول الله فرمود: لا تجتمع امتی علی الخطاء . یعنی: امت من اجتماع بر خطاء و ضلالت و گمراهی نمی نمایند .
  علاوه بر اجماع که هر عاقل و دانایی را به زمین تسلیم فرود می آورد، کبرسن و شیخوخیت حق تقدم را به أبی بکر و عمر داد نه به علی (کرم الله وجهه) با تمام فضل و کمال و نزدیکی به رسول الله که مورد قبول تمام امت بود .
و نیز، حدیثی را خلیفه عمر (رضی الله عنه) نقل نمود و فرمود : لا یجتمع النبوة و الملک فی اهل بیت و احد؛ 
یعنی، نبوت و سلطنت در یک خانواده جمع نخواهد شد.
علی (کرم الله و جهه) را از مقام خلافت ساقط نمود؛ چون علی اهل بیت رسول الله بود؛ لذا نمی شد واجد مقام خلافت گردد ...  
جواب ما : 
  البته که امت بر ضلالت متفق نمی شوند. اما تو نمی توانی بگویی که چون حضرت سعد بن عباده در انتخاب متفق با بقیه نبود، پس خلافت ابوبکر درست نیست.
  ما نمی گوییم که همه انتخاب کردند. می گوییم: اکثریت قریب به اتفاق انتخاب کردند و عدۀ کمی هم یا بعد بیعت کردند یا تحت  امر حکومت زندگی کردند و این حرفهای عجیب را که ما خلیفه ایم، عنوان نکردند !
دوم، ما نمی گوییم که پیر بودن دلیل بر مشروعیت است . چرا این حرف را در دهان ما می گذارید. 
سوم، حدیثی که از امیر المومنین عمر نقل کردی، دروغ محض است. تو از زبان سنی ، هر  حرفی را که دلت می خواهد را  می گویی تا جواب دادن برایت آسان  باشد. اگر می خواهی دلیل ما را دربارۀ برحق بودن خلافت ابوبکر بشنوی، یکی این است که می گوییم: در قرآن اشاره ای به این امر مهم نشده است که شما می گویید: علی را خدا انتخاب کرد ! پس این گفتۀ شما حقیقت ندارد ! 
  ای کسی که عزیز دل ما نیستی، امر خلافت مهم بود یا نبود؟ اگر نبود، چرا این کتاب 1050 صفحه ای را نوشتی؟ چرا زندگیت را وقف این موضوع کردی؟ پس بود! اگر بود، چرا قرآن ذکری از این موضوع مهم ندارد؟ 
باز آیات را تاویل نکنی !
 با مقامی که شما به علی می دهید قران، باید نام او را  ذکر می کرد. باید صد بار ذکر می کرد. مگر نمی گویید: علی از همۀ پیامبران افضل است؟ پس باید ذکر می کرد. حالا که قرآن یادی از علی نکرده است، پس شما چکاره هستید؟
می گوید:
  وا عجب از تشکیل چنین دستۀ کوچکی در یک مکان سر پوشیدۀ کوچک که آن را اجماع نامگذاری کنند و بعد از هزار و سیصد و سی و پنج سال هنوز هم روی این حرف و عمل غلط با تعصب پافشاری و ایستادگی نمایند و بگویند: اجماع امت دلیل برحقانیت خلافت است؛ یعنی، چنین اجماعی که چند نفر در مکان سر پوشیدۀ سقیفه جمع شده اند و مقدّرات یک ملت و امت را به دست یک نفر دادند، حق بود و باید مورد تبعیت قرار گیرد؟!.
جواب ما : 
  مرتب تکرار می کنی: دستۀ کوچک و قلیل!! خب این سوال را جواب بده که این دستۀ کوچک و قلیل چگونه تصمیم خود را به یک دستۀ بزرگ و کثیر و شجاع تحمیل کردند؟!
بگو: آیا همه بیعت کردند یا نه؟ حالا که اکثر حاضران بیعت کردند، دلیلی است که آنها هم می دانستند که در حقیقت، این دستۀ کوچک و قلیل در کمیت، اصل و اساس  اسلام بودند.
به قول خودت: یکی مرد جنگی به از صد هزار .
معلوم است که حق نصمیم گیری از آنِ مردم مدینه بود نه مکی ها نه قبایل عرب .
 می گوید:
  بر فرض تسلیم فرمودۀ شما ( مراد اجماع عقلاء و کبار اصحاب بود)باشیم، آیا عقلاء و کبار از صحابه، همان عده ای بودند که در زیر سقف سرپوشیده و کوچک سقیفه به پیشوایی ابی بکر و عمر و ابو عبیدۀ گور کن    ( جراح ) رأی دادند و بیعت نمودند؟!
آیا در سایر بلاد مسلمانان، عقلاء و بزرگان صحابه نبودند ؟! آیا تمام عقلاء قوم و کبار از صحابه، در حین وفات رسول الله در همان سقیفۀ مدینه جمع بودند؟
جواب ما : 
  بقیه چه کسانی بودند؟ حاضران، بزرگان انصار و مهاجر بودند. آنهایی هم که نبودند، قبول کردند. چرا قبول کردند؟ می توانستند قبول نکنند. ابوبکر و عمر که ارتش یا قومی نداشتند.
ادعای 194 - اسامه خودش امیر ابوبکر بود. چگونه یک شبه مامور او می شود 
  به فرمودۀ شما فرصت خبر دادن به تمام مسلمانان نبود و وقت می گذشت. ما هم با شما هم صدا می شویم و می گوییم: به مکه و یمن و طائف و سایر بلاد و ولایات مسلمانان دسترسی نداشتند؛ آیا به اردوی اسامه بن زید هم که نزدیک مدینه بود، دسترسی نداشتند تا بزرگان صحابه را که در اردو بودند، خبر نمایند؟ و با آنها شور نمایند. شاید یکی از آنها مثلاً امیر لشکر اردو، اسامه بن زید، شایسته تر بود؛ زیرا رسول اکرم او را امیر بر اهل اردو کرد که ابی بکر و عمر نیز، در تحت امارت اسامه بودند. وقتی اسامه شنید که ... بدون شور و اطلاع آنها با یک نفر بیعت نمودند، سوار شد و به مسجد رفت که تمام مورخان نوشته اند: فریاد زد این چه غوغایی است بر پا نموده اید شما با اجازۀ چه کسی خلیفه تراشی نمودید؟ شما چند نفر چه کاره بودید که بدون شور مسلمانان و کبار صحابه و اجماع آنها تعیین خلیفه نمودید ؟!
  عمر جهت استمالت پیش آمد و گفت: اسامه کار تمام شد و بیعت واقع گردید ... تو هم بیعت بنما. اسامه متغیر شد و گفت: پیغمبر مرا بر شما امیر قرار داد و از امارت هم عزل نگردیدم؛ چگونه امیری که رسول الله  به امارت و ریاست بر شما برگزید، در تحت امر و بیعت مأموران خود قرار گیرد ؟ ...  
جواب ما : 
  اسامه برای امر خاصی امیر بود؛ امیر همۀ امت که نبود. در ضمن، همین لشکر اسامه کافی بود که شورای سقیفه را با تصمیمش ببلعد البته به یک شرط ! به شرطی که حرف تو درست باشد و آنها به حقیقت، گروه کوچک و حقیر و قلیلی می بودند. 
  در این جا ملامت متوجۀ اسامه است که چرا مثل زنها جیغ زد؟ و چرا مثل مردها تیغ نزد؟ چرا مثل یک فرمانده شمشیر نکشید تا عمر و ابوبکر و ابوعبیده را برجای خود بنشاند؟ ! پس داستان تو سر تا پا خیالی است . 
  می گوید: به عمد نخواستند علی و بنی هاشم و کبار صحابه را که در خانه جمع بودند، خبر  نمایند. خلیفه عمر تا درِ خانۀ پیغمبر آمد، اما داخل نشد تا علی و بنی هاشم و کبار صحابه که در خانه بودند، با خبر نشوند.
خوب است که مراجعه نمایید به تاریخ بزرگ محمد بن جریر طبری  که از اکابر علمای خودتان در قرن سوم بود و می نویسد:
  عمر از درِ خانۀ پیغمبر داخل نشد و به ابی بکر پیغام داد که زود بیا که کار مهمی دارم. ابی بکر گفت: الحال وقت ندارم. باز پیغام داد: امر مهمی پیش آمده است؛ وجود تو لازم است.
ابی بکر بیرون آمد. محرمانه قضیۀ اجتماع انصار را در سقیفه به او خبر داد و گفت: لازم است به آن جا برویم. 
دو نفری رفتند. در راه ابو عبیده ( گور کن) را هم با خود بردند تا سه نفری تشکیل اجماع امت بدهند. ... 
شما را به خدا انصاف دهید اگر دسیسه و قرار دادی در کار نبود، عمر که تا در خانه پیغمبر رفت، چرا داخل نشد؟ تا حادثه را به سمع تمام بنی هاشم و کبار صحابه برساند و از همگی استمداد نماید؟ آیا ابی بکر عقل کل و منحصر به فردی در امت پیغمبر بود؟! و دیگران از صحابه و عترت پ