ک دکترایم را از فرانسه گرفته ام.در سال 1974 به عنوان استاد سخنران در دانشکده فلسفه وهمچنین مشاور وزارت فرهنگ در "سارایوو"تعیین شدم.من در محیطی بزرگ شدم که مروج فرهنگ(پان اروپیسم)بود به طوریکه نظام کمونیستی با شستشوی مغزی ملت این روش زندگی را ترویج می کرد؛وکسی که روش زندگی اروپایی را نمی پسندید او را متخلف ویا مرتجع می نامیدند.ما در این روش زندگی باید مطابق با دستورالعملهای حکومت کمونیستی زندگی می کردیم.موضوعی که حتی با آزادیهای فردی نیز در منافات بود.شاید یکی از علتهایی که باعث سقوط نظام کمونیستی شدهمین طرز زندگی بود.واین روش زندگی خلاف اصول دموکراسی که بر اساس گفتگو،بحث وتحقیق واختلاف نظر وتعدد آرا می باشد.سؤالات بیشماری در دوران جوانی بر مغزم فشار می آورد؛هر وقت افکاری که بر گرفته از فطرت سلیم انسان بود بر ذهنم هجوم می آورد سعی می کردم آنها را از خودم دور کنم حتی بعضی مواقع در کتابهایم آنها را به باد مسخره می گرفتم؛اما هرگز نتوانستم عقلم را بفریبم علی الخصوص در مورد اسلام که خود یک دین فطری است.اسلام همواره به عنوان بزرگترین مخالف سد راه من می گشت؛در سال 1979 میلادی به ترجمه ای از قرآن کریم دست یافتم ، آن موقع بود که توانستم مسیر حرکت زندگیم را مشخص کنم.قرآن همچون یک راهبرعقلم را به پیش برد وآنچه که زائیده فکر فلسفی وتصورات باطلی که به صورت کنسرو شده در مورد پیشرفت وتمدن وزندگی انسانها در دانشگاهها فرا گرفته بودم را خالی کرد.به نظر من هیچ لذتی بالاتر از این نیست که انسان روحش در آرامش باشد.پیشرفت انسان یک امر طبیعی است که طبق مصالح جامعه به صورت خودکار ودر تماس با دیگر جوامع مدنی به دست می آید.در همان سال به لندن مسافرتی داشتم وکتابهای متعددی در مورد اسلام یافتم که باعث طلوع فجر جدید وتحولی بزرگ در زندگی ام بود.در آن سالها از عراق هم دیداری داشتم واز اینکه می دیدم اسلامی زنده وپویا در زندگی مردم در حرکت است باعث حیرتم شده بود.این خود باعث شد که انقلاب درونی ام اسلام را به تمام معنا لمس کند.

جهاد برای نشر فکر اسلامی 
در این مدت من به نویسنده ای چیره دست تبدیل شده بودم؛به طوری که دست به هر عمل فرهنگی که می زدم آن را به نحو احسن انجام می دادم.این برای همقطاران سابقم گران تمام شد ،زیرا دیگر نمی توانستند مرا تحمل کنند به خاطر همین مرا به دادگاه کشاندند.دادگاهی که همانند دادگاههای تفتیش عقاید در قرون وسطی تشکیل شده بود.آنها شش ماه بیشتر طاقت نیاوردند ودر اقدامی مرا به خاطر حجابم از کار بر کنار کردند.تا مدتی نتوانستم کتابهایم را منتشر کنم؛9 ماه  بعد ودر هنگام نماز فجر هفت نفر به اصطلاح پلیس به خانه ام حمله ور شدند ومرا دستگیر کردند.آنها نگذاشتند که پسرم که در آن موقع دوازده سال بیشتر نداشت را سروسامان بدهم.من دوسال ونیم در زندانهایشان بودم وبه طرق مختلف شکنجه شدم.در این مدت مرا به سه زندان مختلف نقل مکان کردند؛در این مدت تنها قوت قلب من ذکر خدا بود.

بعد از دوسال ونیم که در زندان سپری کردم از زندان آزادم کردند؛من از مال دنیا فقط پسرم را داشتم ،با این حال مأیوس نشدم  وفعالیتهای خود را در زمینه ی دعوت وارشاد از سر گرفتم.متأسفانه مأمورین کمونیستی هر بار به بهانه های واهی مرا دستگیر می کردندومن اما مقاومت می کردم واجرم را نزد خداوند محاسبه می کردم.کار من تا آنجا پیش رفت که مرا از هرگونه فعالیتی ممنوع کردند.من حتی اجازه نداشتم که سایر خواهران مسلمان یااقوامم را ببینم 

آنها حتی پا را از این هم فراتر نهادند ومرا ممنوع السفر کردند.در خانه نیز مرا تحت نظر گرفتند،آنها می خواستند بدین طریق مرا در فقر وتنگدستی نگه دارند تا مرگ را به چشم خود ببینم.اما من تسلیم نشدم.روزی تصمیم گرفتم تا خودم را از این وضعیت نجات دهم.در یکی از میادین اصلی شهر تحصن کردم واز مسؤلین حکومتی خواستم یا مشکلم را حل کنند و مرا به کار گیرند تا از این طریق امرار معاش کنم یا اجازه دهند گذرنامه بگیرم تا بتوانم با دینم از یوگسلاوی مهجرت کنم.خوشبختانه با انعکاس این موضوع باعث شد عده ای از برادران مسلمان در یکی از کشورهای اسلامی مسأله مرا پیگیری کنند وکمک کردند تا گذرنامه ام را بگیرم ومرا توسط اولین پرواز به کانادا فرستادند در کانادا توانستم فعالیت دعوی خود را از سر بگیرم .

فعالیتهای دعوی در کانادا
من به هیچ حزبی وابسته نبودم هیچگاه نیز در فکر ایجاد جمعیتهای فرهنگی وادبی نبودم بلکه عقیده داشتم من با کتابهایم می توانم در صحنه حضور داشته باشم .برنامه ای چیده بودم تا هر هفته در خانه ام برای زنان ودختران دیداروسخنرانی داشته باشم.در این دیدارها آنها را با اسلام آشنا می کردم.خوشبختانه بسیاری از این طریق مسلمان شدند.به آنها فهماندم که جدا ساختن اسلام از زندگی مانند جدا ساختن سر از تن می باشد.اسلام آمده است تا راهنمای انسان باشد در این مدت تمام سعی وتلاش من این است که برای غیر مسلمین کتاب بنویسم.در کتاب جدید خود به عنوان (باغی برای همه)سعی کرده ام اروپاییها را از حس خود برتر بینی آگاه سازم.نژاد پرستی را برایشان تشریح کرده ام همچنین شعار "شعب الله المختار"را باطل اعلام کرده ام.همچنین مسئله صلیب را کاملا ً مردود شمرده ام.زیرا با عزت وجلال الهی منافات دارد .سخن آخر اینکه به نظر من غرب همانند زمین مستعدی است که هرکس مخلصانه ودر راه خدا قدم بردارد ودعوت را سرلوحه ی خویش قرار دهد می تواند به راحتی ثمره اش را از این زمین برچیند.
والسلام.    
.....................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره
میخائیل شروبیسکی از آن یهودیهایی بود که به شدت از اسلام متنفر بود او ساکن یکی از شهرکهای یهودی نشینی بود که به تنفر از اسلام ومسلمین معروف هستند. الگوی او یک یهودی تروریست به نام" باروخ گولد اشتاین"بود، همان که فلسطینیان را هنگام نماز در حرم ابراهیمی تیر باران کرد. نسب میخائیل شروبیسکی به یک طایفه بزرگ یهودی در جمهوری آذربایجان برمی گردد. آنها در سال 1993 به فلسطین اشغالی نقل مکان کردند. او که آن زمان سی سال بیشتر نداشت تصمیم گرفت در شهرکی زندگی کند که اسوه و الگوی او "باروخ گولد اشتاین" در آنجا زندگی کرده بود. شهرک "کریات اربع " جایی است که اکثر تندرویان یهودی در آنجا زندگی می کنند. میخائیل شروبیسکی به زودی با وضعیت جدید خو گرفت. ابتدا به کرایه کردن خانه ای در آن شهرک پرداخت، سپس به حرفه اش که همانا پرورش اندام بود پرداخت. او از فعالترین افراد آن شهرک بود به طوری که بعد از مدتی تصمیم گرفت به  جنبش "کها ناحی " بپیوندد. این جنبش که توسط یهودیهای افراطی اداره می شد از خطرناک ترین جنبش های یهودی بود که نفرت و عداوت شدیدی نسبت به اسلام و مسلمین علی الخصوص فلسطینیان داشتند. 

میخائیل شروبیسکی در این مورد می گوید: 
با پیوستم به این جنبش می‌خواستم کینه توزی خود را نسبت به اعراب و مسلمانان که د