 رئیس‌جمهور گامبیا شده بود و فرد اول کشور به حساب می‌آمد و انتظار می‌رفت که اشتغال به سیاست او را از فکر کردن به امور دیگر باز دارد، اما همواره در درون او نزاعی بین تمایلات دنیایی و فطرت پاک وجود داشت. او سرانجام بعد از رجوع به فطرت خود، به آن جواب مثبت داد و از نو مسلمان شد و نام خود را به داود جاوارا تغییر داد.موسی رئیس قبایل زولو / موسی که یکی از رؤسای قبایل زولو در آفریقا می‌باشد، داستان اسلام آوردن خود را این‌گونه بیان می‌کند: «من در خانواده‌ای مسیحی به دنیا آمدم؛ پدر، پدربزرگ و نیای بزرگ من همگی کشیش بوده‌اند اما من به راه آنها نرفته و کشیش نشدم بلکه رئیس قبیله شدم. گاهی اوقات به کلیسا می‌رفتم اما بیشتر اوقات را به خوش‌گذرانی و نوشیدن شراب مشغول بودم. روزی به کلیسا رفته بودم و به موعظه کشیش گوش می‌دادم. بعد از سخنان کشیش، عده‌ای به جمع‌آوری اعانه برای کلیسا مشغول شدند. من با خنده به کشیش گفتم: سخنان شما چند دقیقه بیشتر طول نکشید، اما اعانه گرفتن ساعتی طول کشید. راستش را بگویید ما را به خاطر دین به کلیسا می‌خوانید یا به خاطر پول؟ حاضران خندیدند و کشیش به سؤال من جواب نداد. از آن پس دیگر به کلیسا نرفتم. روزی در خانه آنقدر شراب نوشیده بودم که بیهوش شدم. اعضای خانواده که علت بیهوشی من را نمی‌دانستند، من را به بیمارستان انتقال دادند. پزشک کشیک در آن روز، پزشکی مسلمان به نام سلمون بود. او دستور داده بود که فوراً من را در یک بیمارستان دولتی بستری کنند و من بعد از به هوش آمدن، بارها چهرة مهربان او را می‌دیدم که من را معاینه می‌کرد. بعد از بهبودی تصمیم گرفتم برای تشکر از پزشک به مطب او بروم. در آن‌جا برای اولین‌بار سجاده‌ای را دیدم. از دکتر پرسیدم: آن چیست و به چه کار می‌آید؟ جواب داد: سجاده است، و روی آن نماز می‌خوانم. در آن لحظه بود که فهمیدم پزشک خوش‌برخورد، یک مسلمان است. دکتر از من پرسید: آیا تا به حال قرآن را مطالعه کرده‌ای؟ جواب دادم: خیر، اما چیزهایی در مورد آن شنیده‌ام. آن آخرین باری بود که دکتر سلمون را دیدم اما بعد از دیدار با او تصمیم گرفتم که به مطالعة قرآن بپردازم. مطالعة قرآن من را به اسلام علاقه‌مند نمود. در منطقة ما فقط یک مسجد وجود داشت که بعد از کوچ اجباری مسلمانان از آن منطقه تقریباً مخروبه شده بود و فقط یک پیرمرد به نام مولانا در نزدیکی آن ساکن بود و به آن سر می‌زد. روزی به مسجد رفتم. کف مسجد از گیاه پوشیده شده بود و مولانا در گوشه‌ای به عبادت مشغول بود. نزد او رفتم و از او خواستم که نماز خواندن را به من بیاموزد. او پرسید: مگر مسلمان شده‌ای؟ گفتم: نه، ولی می‌خواهم مسلمان شوم. پس از غسل و ادای شهادتین، مولانا نماز خواندن را به من آموخت. بعد از انتشار خبر مسلمان شدن من، پسر بزرگم با عجله نزد من آمد و پرسید: پدر مگر دیوانه شده‌ای؟ در جواب گفتم: نه، و از همة شما نیز عاقل‌ترم. به خاطر نفوذی که در قبیله داشتم کسی جرأت مخالفت با من را نداشت و من تصمیم گرفتم که آنها را به اسلام دعوت کنم تا هر کس که بخواهد به آن بگرود و در این مورد اجباری در کار نبود. فرزندانم مسلمان شدند و همسرم هم‌چنان بر دین خود باقی ماند اما به دین من و فرزندانم احترام می‌گذاشت و برای ما طعام اسلامی آماده می‌کرد. بعد از مدتی تعداد زیادی از افراد قبیلة زولو مسلمان شدند و مسجد کوچک برای عبادت ما کافی نبود. از این‌رو تصمیم گرفتیم که مسجدی بزرگ بسازیم. ده سال پس از مسلمان شدن من، همسرم نیز به اسلام گروید. در آن سال به علت خوشحالی از مسلمان شدن همسرم تصمیم گرفتم که به زیارت مکه و مدینه بروم. من خدا را بسیار سپاس‌گذارم از این‌که اجل ما را به تأخیر انداخت تا ان شاء الله با دین اسلام بمیریم».علی رمضان ناجیلی سلطان منطقه‌ای در چاد / او پسر سلطان منطقة «ماهیم توکی قندی» در چاد و مسیحی متعصبی بود. او آن‌قدر از مسلمانان تنفر داشت که دوست داشت آنها را زنده زنده بسوزاند. اما در سال 1977 به دست یک عالم مسلمان نیجریه‌ای مسلمان شد و نه تنها از عداوت با اسلام دست کشید بلکه خود یکی از مبلغین آن شد. بعد از مسلمان شدن او و پدرش بیشتر افراد قبیلة آنها به اسلام گرویدند. بنا به سفارش پدر به مدت شش سال ملازم عالم مسلمان نیجریه‌ای بود و بعد از درک صحیح از اسلام به میان مردم منطقة خود برگشت و به تبلیغ اسلام پرداخت. بعد از مرگ پدر، سلطان منطقه شد و از اختیارات خود برای تبلیغ اسلام استفاده نمود و در نتیجة زحمات او در طول دو سال 4722 نفر از قبیلة «ساراقولای» که 14 کشیش مسیحی نیز در میان آنان بودند، به دین اسلام گرویدند. پس از مدتی به زیارت خانة خدا رفت و بعد از بازگشت به چاد 12 مسجد و مدرسة اسلامی را تأسیس نمود و به حفر 12 حلقه چاه دستور داد. او مسیحی شدن بت‌پرستان سیاه‌پوست را نشانة فقر و گرسنگی آنها می‌داند و می‌گوید: «مبلغین مسیحی پول‌های زیادی را صرف مسیحی نمودن آنها می‌کنند و حتی سازمان صلیب سرخ نیز که ظاهراً در ارتباط با فعالیت‌های بهداشتی عمل می‌کنند، در آفریقا برای مسیحیت تبلیغ می‌کند و با ارائه کمک‌های رفاهی و بهداشتی به یتیمان و خانواده‌های تنگدست آنها را مسیحی می‌کند و هر ساله هزینة زیادی از طرف کشورهای غربی و به ویژه از طرف واتیکان صرف مسیحی نمودن فقرای آفریقایی می‌شود و این در حالی است که امکانات مادی مسلمانان برای تبلیغ بسیار کم است».رابرت گرین مشاور سابق نیکسون رئیس‌جمهور سابق آمریکا / او سیاست‌مداری برجسته و در مطالعة تمدن‌ها دارای درجه دکترا از دانشگاه هاروارد می‌باشد و بیش از سی سال در کاخ سفید و وزارت خارجه آمریکا دارای مناصبی بوده است. در سال 1962 در تأسیس مرکز بین‌المللی اطلاعات راهبردی مشارکت داشت. در سال 1963 تا سال 1968 مشاور ریچارد نیکسون رئیس‌جمهور وقت آمریکا در سیاست خارجی بود. در سال 1969 به عنوان رئیس مجلس امنیت ملی در کاخ سفید تعیین شد. در سال 1981 رونالد ریگان رئیس‌جمهور وقت آمریکا او را به عنوان سفیر آمریکا در امارات متحدة عربی منصوب نمود. هنگامی که نیکسون مشغول نوشتن کتاب خود بود برای تحقیقات بیشتر پروندة اصول‌گرایی اسلامی را از سازمان اطلاعاتی آمریکا خواستار شد و از آن‌جا که او خود فرصت زیادی برای خواندن آن نداشت از مشاورش رابرت گرین خواست که آن را مطالعه کند. اگرچه پرونده را سیا تهیه کرده بود و نوشتة هیچ مسلمانی نبود اما باعث شد که رابرت گرین شیفتة اسلام شود. در دمشق با روژه گارودی که از همان دوران کمونیست بودنش مخالف سرسخت سرمایه‌داری و شیفتة عدالت بود با هم به بحث و تبادل‌نظر پرداختند. هر دوی آنها از بی‌عدالتی موجود در سرمایه‌داری گله‌مند بودند. روژه گارودی مدافع مارکسیزم و مخالف سرمایه‌داری و تمرکز ثروت و مالکیت فردی بود. اما رابرت گرین به مالکیت فردی به عنوان کلید آزادی نگاه می‌کرد، اگرچه معتقد بود که تمرکز ثروت منج