سف قصد زن عزيز نكرد و قرآن صريح گفته: ﴿وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَنْ رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ﴾[11]. هم در اين سوره، محمد بن علي در آية 31: ﴿مَا هَذَا بَشَراً﴾[12] را چنين معني كرده: «ما هذا بأهل أن يدعيَْ إلي المباشرة»[13].

زنجاني گفته است:‌ «رعد» نعره هاي ملائكه است و «برق» زبانة ‌آه ايشان و باران گرية ايشان. «حسين» دربارة آية ﴿فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً﴾[14] گويد: چه مكر از اين روشتنر كه در وهم آدميان انداخته كه به هر حال راهي به خدا هست حال آنكه نيست، حدوث را چه به قدم!؟ مؤلف گويد:‌ هر كس در اين كلمه بينديشد داند كه كفر است و تمسخر؛ و چه عجب كه اين «حسين» همان حلّاج است پسر منصور!

و كتاب سلمي پر است از اين قسم تفسيرها، خواستم نمونه هاي بيشتر بياورم اما ديدم تضييع عمر است، و اين گونه تفسير از جنس تفسير باطنيان است و هر كس زيادت خواهد در خود كتاب سلمي بنگرد. 

ابونصر سراج هم در كتاب اللّمع، از اين نوع «مستنبطات» صوفيه آورده مثلا شبلي در معني ﴿لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً﴾[15] كه دربارة اصحاب كهف است، گوي: «لو اطلعت علي الكل مما سوانا لوليّت منهم فرارا إلينا»!

ابوحامد غزالي در تفسير آية ﴿وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ﴾[16] كه ابراهيم از خدا مي خواهد خود او و فرندانش را از پرستش اصنام محفوظ بدارد، گفته است: ‌«أصنام» يعني سيم و زر، زيرا مرتبة پيغمبري بالاتر از آن است كه بت (به معناي مجسمة خدايان) بپرستد. اما هيچ مفسري اين را نگفته، وانگهي مگر نه اينكه اعراب اولاد (اسماعيل بن) ابراهيم اند، و مي دانيم اكثر اعراب بت پرست بودند.

صوفيه در نفس قرآن هم به ناروا دخل كرده اند مثلا ﴿وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ﴾ را گفته اند: «ولي سليمان الريح» بوده است.

صوفيان كه براي يك لقمه پارسايي به خرج داده اند، ببينيد چه بي پروا در تفسير دست گشاده اند. سلمي از ابوحمزة‌ خراساني نقل كرده است كه گفت: آية ﴿كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئاً بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ﴾[17] مكري بزرگ است، كه در بهشت عده اي را با خوردن و نوشيدن از خدا مشغول دارند، چه حسرتي از اين بالاتر؟

بايد دانست كه معني «مكر و خدعه» كه در حق خدا به كار رود، جزا دادن خدعه و مكر است؛ و لازمة‌ قول ابوحمزه اين باشد كه پيغمبران در بهشت نخورند و ننوشند. 

از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه هر كس تفسير به رأي نمايد، جايگاه خود را در آتش آماده سازد، و نيز روايتي است كه فرمود: هر كس تفسير به رأي كند، و لو درست بگويد خطا كرده است، حال به حكايت زير توجه كنيد: 

ابن خفيف از رويم روايت مي كند كه شبي مهتابي جمعي از مشايخ در شام با هم جمع بودند گفتند: ‌چنين شب خوش نديده ايم، بياييد با مذاكره در مسأله اي آن را به سر آريم، بياييد در محبت سخن بگوييم كه تكيه گاه صوفيان است. و هر يك از پايه خود چيزي مي گفتند، عمرو بن عثمان مكي هم در آن جمع بود برخلاف عادتش بدو بول دست داد، بيرون شد و به حياط رفت و باز آمد. گفت: ‌اي قوم، خاموش باشيد كه جواب مسأله تان اينجاست! نامه اي بر پاره پوستي يافتم بنگريد چه نوشته: «مكار مكار وكلكم تدعون حبه»[18]. راوي گويد: بعضي همان جا محرم شدند و ديگر همديگر را نديدند تا موسم حج در مكه.

مؤلف گويد: اگر داستان راست باشد شيطان آن نوشته را افكنده هر چند پندارند كه از جانب خدا بوده است. گفتم: كاربرد كلمة «مكر» در مورد خدا يعني «مجازات مكر» اما «مكار» خواندن خدا از جهالت و حماقت هم بدتر است. از رويم نقل است كه گفت: «خداوند چيزهايي را در چيزهايي نهفته مثلا مكرش در علمش نهفته و سرّ خدعه اش را در لطفش، و پنهانترين عقوبتهايش را در كراماتش». اين پريشانگويي و گستاخي است. 

از بايزيد نقل است كه براي ديدن برادرش مي رفت به جيحون رسيد، دو سمت رودخانه به هم برآمد كه او بگذرد. بايزيد گفت:‌ «سيدي! اين مكر نهان براي چيست، قسم به عزتت كه براي اين عبادتت نكردم» و بازگشت و از جيحون عبور ننمود. هم از بايزيد نقل است كه گفت: «هر كس خداي را شناخت دربان بهشت شد و بهشت بر او وبال شد». هم از او نقل است كه گفت:‌ عارفان در ديدار خداي تعالي دو طبقه اند برخي هر گاه خواهند ديدار كنند، بعضي يك بار ببينند نه بيش. پرسيدند: اين چگونه باشد؟ گفت:‌چون اول بارش ببينند بازاري بهر ايشان بنهد كه در آن بازار فقط صورتهاي زنان و مردان فروشند، هر يك از عارفان كه در آن بازار رود ديگر براي ديدار خدا باز نيايد! آن گاه چنين افزود: ‌«در اين دنيا به بازاري مي فريبدت و در آخرت به بازاري، پس تو هماره بندة‌ بازار باشي».

مؤلف گويد: ‌اينكه ثواب بهشت را سبب انقطاع از خدا پنداشته جهلي است زننده، و اگر آن بازار كه بهر ثوابشان نهاده اند باعث عقوبت باشد اين ثواب نباشد فريب باشد. و بايزيد از كجا دانست كه چنين چيزها هست؟ اين نيست جز «واقعات و خواطر» نادانان، كه چون «واقعه» از روي علم باشد درست باشد و چون از روي جهل همه دلبخواهي است. 

هم از بايزيد نقل است كه بر گورستان جهودان گذشت، گفت: اينان كه باشند عذابشان كني؛ از اين مشتي استخوان كه قضا بريشان رفته در گذر!

هم از او نقل است كه به گورستان يهود گذشت گفت: «عذوران اند» و بر مقابر مسلمانان گذشت گفت: ‌«مغروران اند». يعني شقاوت ازلي است و بي اختيار و انتخاب بندگان بوده است در اين صورت فرعون و گنهكاران ديگر هم نبايد عذاب شوند.

ابوتراب نخشبي نزد امام احمد بن حنبل آمد، امام احمد مي گفت:‌ فلان رواي ثقه است، فلان ضعيف است... ابوتراب گفت:‌ يا شيخ، غيبت علما مكن! احمد گفت: اين نصيحت است نه غيبت.

عبدالرحمن بن ابي حاتم كتابش:‌ الجرح و التعديل را براي جمعي مي خواند، كه احوال اهل علم از ثقه يا غير ثقه معلوم شود. يوسف بن الحسين گفت: بس كن! كه من شرم دارم از اين قوم كه صد سال يا دويست سال است به بهشت رسيده اند و تو غيبتشان مي كني!... عبدالرحمن گريست و گفت: اگر اين كلمه را پيشتر به من گفته بودند اين كتاب نمي نوشتم[19]. 

مؤلف گويد: اگر ابن ابی حاتم مثل امام احمد فقيه بود جوابش را چنين مي داد كه اگر جرح و تعديل نباشد از كجا روايت درست و غلط را از هم تشخيص مي دهيم؟

اينان نه تنها باب علم را بستند. درِ دعا را هم بستند از ابوالعباس بن عطاء نقل است كه گفت: ‌هر كس بداند كه خدا حالش را مي داند از عرضة حاجات خود خودداري نمايد. 

جواني از شبلي پرسيد كه چرا هميشه «الله» مي گويي و «لا اله الا الله» نمي گويي؟ شبلي گفت: مي ترسم از اثبات بعد از نفي؛ جوان گفت: حجت قويتر خواهم، از آن ترسم كه تا به اقرار نرسيده مرا به عنوان انكار بگيرند! مؤلف گويد: فقه دقيق و استنباط ظريف را ببين!

از ابوالحسين نوري نقل است كه چون صداي مؤذن مي شنيد مي گفت: زهر مار! و چون بانگ سگ مي شنيد مي گفت: ‌لبيك و سعديك! سبب پرسيدند، گفت: آن مؤذن غافل است و براي اذان مزد مي گيرد رشكم مي آيد كه نام خدا بر زبان آرد. اما اين سگ بي ريا 