ت و شايسته است كه فضايل را بطلبند و از آفات آن بر حذر باشند. حب رياست فايده اش اين است كه عده اي دنبال اين فضايل بروند همچنانكه شهوت براي بقاي نسل است. وانگهي خود علم نيّتِ عالم را به استقامت و راستي مي آرد، چنانكه از يزيد بن هارون نقل است كه گفت: «علم را براي غير خدا آموختيم اما علْم خود امتناع دارد كه غير خدا را باشد»، يعني علم به اخلاص هدايت مي كند. شيطان به بعضي هم اين چنين تلقين مي كند كه مقصود ازعلم عمل است، غافل از اينكه اشتغال به علم آموزي خود از افضل و اكمل اعمال است و عالم گر چه كم عمل كند در جهاد است و عابد نادان بيراهه مي رود. شيطان بعضي را چنين وسوسه مي كند كه آنچه عالمان مي آموزند علم باطن نيست، تا آنجا كه صوفيي (ظاهراً بايزيد) گفته است: «حدثني قلبي عن ربي» و شبلي سروده است:‌

اذا طــالبـــوني بعلم الــــورق    بـــرزت  عليهم بعلم الخـــرق

بر اساس اين پندار علم شريعت را علم ظاهر و هواجس نفساني خويش را علم باطن ناميده اند و روايتي از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) مي آورند كه به علي (رضي الله عنه) فرمود: «علم الباطن سر من سر الله (ظ: أسرار الله) عزوجل و حكم من أحكام الله تعالي، يقذقه الله عزوجل في قلوب من يشاء من أوليائه» كه اين حديثي است بي اصل و و در سلسلة سندش اشخاص مجهول هستند. 

آورده اند كه در ناحية بايزيد عالم فقيهي بود كه به سراغ بايزيد رفت و گفت: ‌از تو عجايبي براي من نقل كرده اند، بايزيد پاسخ داد:‌ آنچه نقل نكرده اند عجيبتر است. فقيه پرسيد: اين علم تو از كجاست و از كيست؟ بايزيد پاسخ داد: علم من عطاي الهي است و از آنجاست كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده: «هر كه به آنچه ميداند عمل كند آنچه نمي داند خداوند بدو مي آموزد» و نيز از آنجا كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده علم دو گونه است:‌ يكي زباني كه حجت است بر تو و ديگر قلبي كه سودمند است. و بدان اي شيخ كه علم تو زباني است و از زبانها آموخته شده و علم من الهامي است و از سوي خداست. فقيه گفت:‌ علم من از راويان معتبر به پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و از طريق جبريل به خدا مي رسد. بايزيد پاسخ داد:‌ اي شيخ، پيامبر (صلى الله عليه وسلم) را علمي بود كه جبريل و ميكائيل از آن خبر نداشت. فقيه گفت: آري، اما مي خواهم برايم ثابت شود آن علم كه ميگويي داري از جانب خداست. بايزيد پاسخ داد: آيا ميداني كه علم انبيا از وحي است؟ گفت:‌ آري، بايزيد گفت:‌ آيا ندانسته اي كه اولياء و صديقان نيز از الهام و افادة خدايي زبان به سخن حكمت مي گشايند و امت را فايدت مي رسانند؟ آنچه گفتة مرا ثابت مي نمايد الهام خداست به مادر موسي كه موسي را در جعبه اي بگذار و به آب بينداز[1] ، و الهام خداست به خضر در آن كارها كه كرد و گفت: ﴿وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي﴾[2] یعنی: «و من اين را از پيش خود انجام ندادم». و همانچه ي پيشگويي از ابوبكر (رضی الله عنه) نقل كرده اند كه پيشتر به عايشه خبر داد: «دختر خارجة دختر مي زايد» و نيز آن داستان عمر كه از مدينه فرياد زد:‌ «يا سارية الجبل» و در رزمگاه عربان و ايرانيان شنيده شد!

ونيز نقل است كه در مجلس بايزيد مي گفتند: فلان از فلان حديث شنيده و نوشته، و فلان را ديده بايزيد گفت:‌ بيچاره مرده دلان كه علم خود را از مردگان فرا گرفته اند، ما علم خويش را از زنده اي كه نميرد فرا گرفته ايم.

مؤلف گويد: آنچه در حكايت اول از «الهام» گفته خود دليل كم دانشي است زيرا آن نوع «الهام» آدم را از «علم» بي نياز نمي سازد. ما منكر آن نيستيم كه گاه خداوند چيزي را به انساني الهام نمايد چنانكه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت داريم: ‌«إن في الأمم محدثين وإن يكن في أمتي فعمر». (يعني در امتها كسان باشند كه الهام به خير مي شوند و اگر در اين امت كسي باشد عمر است)، اما اين «الهام به خير» مُجْزي از تكليف و قابل عمل نيست. و آنچه دربارة‌ خضر گفته اند، قولي هست كه او خود نبي بوده است و به وحي الهي عواقب كار را مي دانسته (و طبق تكليف خود عمل كرده است). اما «الهام» نتيجة علم و تقوي است كه صاحب اين دو فضيلت به خير ارشاد مي گردد، اما اينكه «علم» به كناري نهند و بر «الهام» و «آنچه به خاطر خطور كند» عمل كنند، قابل اعتنا نيست. زيرا اگر علم نقلي نداشته باشيم از كجا دريابيم كه اين «خاطر و الهام» الهي است يا شيطاني؟ بايد دانست كه «الهام» جاي علم نقلي را نمي گيرد همچنانكه علوم عقلي جاي علوم شرعي را نمي گيرد كه علم عقلي غذاست و علم شرعي دوا و قابل جابجايي نيستند. 

اما آنچه گفته كه «علم خود را از مردگان مي گيرند»، حمل به صحتش اين است كه بگوييم نفهميده چه گفته، و گر نه اين طعن در شريعت است. 

ابن شاهين گويد: صوفيه علم خود را «بي واسطه» مي دانند، اين حرف متأخران است كه به بطالت گراييده اند و گرنه پيشينيان تصوف، از سران علم قرآن و تفسير و فقه وحديث بوده اند. غزالي گويد: ‌گرايش صوفيان به «علوم الهي» است نه تعليمي، لذا بر درس آموختن و كتاب جمع كردن علاقه اي ندارند بلكه ميگويند: بايد راه مجاهدت پيش گرفت و صفات نكوهيده را زدود ورشته هاي علايق را گسست و با تمام نيت و قوت رو به خداكرد. يعني بايد از زن و بچه ودارايي و دانايي بريد و در گوشه اي با خود خلوت كرد و تنها فرايض تكليف به جاي آورد، صوفي حتى بر قرائت قرآن و كتابت حديث و تأمّل در نفس نيز همت نگمارد بلكه فقط بايد بگويد: ‌الله الله الله تا آنجا كه زبان از حركت باز ماند و همچنان در دل آن ورد را ادامه دهد تا صورت لفظي از قلب نيز محو شود.

مؤلف گويد: بر من گران است كه اين كلام از يك فقيه صادر شده، اين در واقع در هم پيچيدن بساط شريعت است كه به قرآن خواندن و علم آموختن تحريص مي نمايد، حال آنكه غزالي در اين كلمات از علم نهي كرده. پيشينيان تصوف نخست علم دين مي آموختند، اما طبق آنچه غزالي پيشنهاد كرده شخص بي علم با وسوسه ها و اوهام خويش تنها مي ماند وشيطان هرگونه بخواهد با وي بازي ميكند، وسوسة‌شيطاني را در نظر وي الهام و مناجات رحماني مي نماياند. البته ما منكر اين نيستيم كه دل چون پاك شود انوار هدايت بر آن فرو مي ريزد، اما پاك كردن دل مطابق علم (يعني فقه) بايد باشد نه منافي با آن مثل گرسنگي شديد كشيدن و شب نخوابيدن و عمر در تخيلات تباه ساختن كه شرعاً نهي شده است. علم بايد كيفيت رياضت را معلوم دارد و درست و نادرست آن را مشخص نمايد.

اما شيطان جمعي را به بازي گرفته به رياضت بر خلاف علم روي كرده اند و از علم دوري گزيده. چنانكه ابوعلي البنا از يك صوفي نقل مي كند كه مي گفت: ‌«قرآن حجاب است، پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) حجاب است و ميان خدا و بنده فاصله اي نيست». عده اي به كلمات شيفته و فريفته شده، عبادات را كنار گذاشتند، و گويندة‌ اين سخنان از ترس كشتن خود را نهان كرد. از ضرار بن عمر نقل است كه گفت:‌ كساني علم آموزي و همنشيني با اهل علم را ترك گفته محراب نشين شده اند و به نماز و روزه پرداخته اند تا آنجا كه از ايشان پوست و استخو