نند و هر كه مي شنود مي پندارد كه حرف درستي است، آدم بزرگسال با خود مي گويد: حال كه كودك چنين كاري كرده من چرا نكنم؟ و عجب با كودك نيست عجب از كسي است كه او را ديده و بدو نفهمانيده كه كارش خطاست و حاليش نكرده كه «دعوت كننده» خود فرموده: «تزوادوا» (توشه برداريد)! اما چه بايد گفت كه بزرگان تصوف هم بر اين سيره بوده اند. 

به ابوعبدالله بن الجلاء گفتند: عده اي با ادعاي اينكه متوكل هستيم بي توشه به بيابان مي روند و مي ميرند؛ گفت: اين كار مردان حق است، و اگر بيمرند ديه بر قاتل است! از ابوعبدالله بن خفيف نقل است كه در سفر سوم حج تنها در بيابان گم شدم و از تشنگي و گرسنگي آن به من رسيد كه هشت دندانم افتاد و موهاي سرم بكلي ريخت. مؤلف گويد: ظاهراً اين را براي آن گفته كه بستايندش، اما درخور نكوهش است. 

ابوحمزة صوفي گفته است: من شرم دارم از اينكه وارد بيابان شوم و شكمم سير باشد، زيرا اين خود توشه برگرفتن محسوب مي شود! مؤلف گويد:‌ پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) وقتي مي خواست به غار برود توشه بر ميداشت، و موسي (عليه السلام) وقتي به طلب حضر راه افتاد يك ماهي براي خوردن همراه برد، اصحاب كهف با خود پول همراه داشتند آيا اينان از توكل خارج اند؟ غزالي خواسته براي اين كار صوفيه عذري بتراشد گفته است: ‌بي زاد و توشه داخل بيابان شدن جز به دو شرط روا نباشد يكي آنكه بايد نفس خويش را عادت داده باشد كه كمابيش يك هفته گرسنگي بكشد ديگر اينكه بتواند با گياه زيست كند در اين صورت ظرف يك هفته ممكن است به گياهي يا آدميزادي برسد و نميرد. مؤلف گويد: چه كلام زننده اي است از يك فقيه! مي شود تصور كرد كه مسافر بياباني ما بعد از يك هفته هم كسي را نبيند يا مريض شود گياه نتواند بخورد. يا به كسي بربخورد اما آن كس چيزي به او ندهد كه بخورد او خواهد مرد و كسي اهميت نخواهد داد، اين همه مشقت براي چيست؟ كجا به ما فرموده اند كه گياه بخوريم و از پيشينيان چه كسي اين كار را كرده است؟ اينان جزم كرده اند بر اينكه خدا در بيابان روزيشان را مي رساند، اما عادت آن نيست كه از صحراي برهوت روزي بطلبند، چنانكه وقتي بني اسرائيل از موسي (عليه السلام) «سبزي و خيار و سير عدس و پياز» خواستند، خدا به موسي (عليه السلام) خطاب كرد كه ﴿اهْبِطُوا مِصْراً﴾[1] يعني: «به شهري درآييد»، مظانّ آن جور چيزها شهر است نه بيابان قفر. از ابن عباس روايت است كه يمنيها بدون زاد به حج مي آمدند و در مكه گدايي مي كردند، آيه آمد:‌ ﴿وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى﴾[2]. «و توشه بر گيريد، زيرا بهترين توشه‏ها تقوا ميباشد». از محمد بن كثير صنعان دربارة‌ «زاهدان بي كفش و توشه» سؤال شد گفت: آنها زاهد نيستند، اولاد شيطانند، زهد يعني چسبيدن به سنت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و همانندي جستن به اصحاب او.

از امام احمد بن حنبل پرسيدند كه كسي مي خواهد بي توشه به بيابان بزند گفت: ‌اوه، اوه، نه، نه (و صدايش را بلند کرد سپس گفت:) مگر با زاد و قافله. از همو پرسيدند كه مسافر خوب است با توشه حركت كند يا با توكل؟ گفت:‌ توشه داشته باشد و توكل كند. در روايت ديگر از همو پرسيدند آيا جايز است كه كسي بدون توشه، توكل كند و به مكه برود؟ پرسيد: چه مي خورد؟ گفتند: مردم به او اعطاء ‌مي كنند. پرسيد: اگر نكردند چه؟ آن وقت خود را نشان مي دهد كه بدانند گرسنه است يا نه؟ اين را نمي پسندم و نشنيده ام كه اصحاب و تابعان هيچ كدام چنين كاري كرده باشند. و نيز از او پرسيده شد:‌ آيا حج رفتن بي توشه صحيح است؟ گفت:‌ نه، پرسيده شد: ‌آيا اينان كه بي توشه به حج مي روند بر خطا هستند؟ گفت: آري بر خطا هستند. 

و نيز كسي نزد ابن حنبل آمد كه مي خواهم با يك درهم به حج بروم، پاسخ داد: ‌برو به دروازة كرخ، آنجا با اين درهم ريسمان بخر و بر سرت بگذار و بفروش تا سيصد درهم جمع كني، آن قوت به حج برو! آن شخص گفت: مگر كاسبيهاي مردم را نمي بيني چگونه است. حنبل پاسخ داد:‌ تو بدان منگر، هر كس ملتفت اين نحوه مسائل مي شود مي خواهد معيشت مردم را خراب كند[3].

 

در بيان كارهاي خلاف شرع كه در سياحت و سفر از صوفيان سر زده است

از ابوحمزه نقل است، در يك سفر توكل شبي خواب آلود راه مي پيمودم كه ناگاه در چاهي افتادم كه بيرون آمده نمي توانستم، در ته چاه نشستم ناگاه دو مرد بالاي چاه آمدند، يكيشان گفت: همين جور بگذاريم و برويم و اين چاه سر راه مسلمانان بماند؟ ديگري گفت: ‌پس چه كار كنيم؟ ابوحمزه گويد: خواستم صدايشان كنم، در دلم ندا دادند كه بر ما توكل كرده اي و از بلاي ما به سواي ما شكوه مي بري! ساكت ماندم، آن دو مرد باز آمدند و سر چاه را پوشاندند. با خود گفتم: از اينكه چيزي از بالا در چاه فرو رخته شود آسوده شدي اما در اينجا زنداني ماندي! روز و شبي گذشت. فردا صبح گويي كسي مرا صدا كرد و يكي محكم به من چسبيد كه ندانستم كيست و چيست دست دراز كردم به چيز خشني برخورد، آن را محكم گرفتم، آن چيز بالا كشيده شد و مرا بيرون از چاه افكند. ديدم درنده اي است! طبيعي است كه خيلي ترسيدم، صداي هاتف به گوشم رسيد كه اي اباحمزة با بلايي تو را از بلا رهانيديم؛ و اين ترس از آن ترس تو را بس! 

روايت ديگري از همين داستان هست به اين صورت: «ابوحمزة خراساني گويد: سالي به حج شدم اندر راه مي رفتم اندر چاهي افتادم نفس اندر من پيكار كرد كه فرياد خوان، گفتم: نه به خداي كه فرياد نخوانم. اين خاطر هنوز تمام نكرده بودم كه دو مرد آنجا فرا رسيدند يكي گفت: بيا تا سر اين چاه سخت كنيم تا كسي در اين چاه نيفتند. ني و چوب آنچه بايست بياوردند و سر چاه بپوشيدند خواستم كه بانگ كنم گفتم: بانگ بدان كسي كن كه نزديكتر است به تو از ايشان. خاموش شدم. چون ساعتي برآمد، چيزي بيامد و سر چاه باز كرد، پاي به چاه فرو كرد و بانگ همي كرد كه چنان دانستم كه همي گويد: دست اندر پاي من زن. دست نزد پاي وي زدم مرا بركشيد؛ و ددي بود و بشد. هاتفي آواز داد كه اباحمزه نه اين نيكوتر كه به هلاكي از هلاكي برهانيدم؟»[4].

مؤلف گويد: ‌سكوت اين آدم در ته چاه خلاف شرع بود، بايد داد مي زد و نمي گذاشت سر چاه را بپوشانند و بايستي از خود دفاع مي كرد. و اينكه گفته: «فرياد نمي خوانم و كمك نمي طلبم»، مثل آن است كه كسي بگويد:‌ نان نمي خورم، آب نمي خورم. اگر فرياد مي كرد و كمك مي طلبيد كاري خلاف توكل نكرده بود، همچنانكه دست به ساق درنده گرفت و از چاه بيرون آمد، در حالي كه فعل از قول معتبر تر است. 

از محمد سمين نقل است كه گويد: در بيابان مي رفتم بر راه شتري ديدم مرده و هفت هشت درنده بر سر لاشه اش با هم مي چنگيدند و به هم مي پريدند، ترسيدم، نفس گفت كه بر كناري رو. با خود گفتم هم از راه خواهم رفت و نزديك رفتم تا در كنار درندگان ايستادم، در درون نگريستم ديدم ترس باقي است گفتم از اينجا تكان نخواهم خورد و بنشستم. باز در خود نگريستم ترس باقي بود، گفتم تا ترس هست نمي روم، و هما جا خفتم، خواب مرا فرو گرفت و پيش چنگال همان درندگان خوابم برد. مدتي گذ