گريستم قدري قاووت جو داشت. 

از سهل بن عبدالله نقل است كه روزي گفت: من حجت خدا بر روي زمين هستم، عده اي گرد آمدند و زبيري از آن ميان گفت: شنيده ام كه تو گفته اي من حجت خدا هستم بر مردم كه بدانند با حلال مي شود زيست، شما هم بياييد همگي همين كار را بكنيم و فقط با حلال زندگي كنيم. زبيري پرسيد: تو چه كار كرده اي؟ گفت:‌ عقل و معرفت و نيرويم را به هفت جز كرده ام و تا زماني كه شش جزء از هفت جزء زايل شود چيزي نمي خورم. وقتي از آن بيم كردم كه آخرين جزء نابود شود، بخور و نميري به بدن مي رسانم و عقل و معرفت و نيرويم به جا مي آيد.

و آورده اند مردي نزد بايزيد آمد وگفت: مي خواهم در اين مسجد كه تو هستي با تو باشم، بايزيد گفت: تو نمي تواني. مرد اصرار و خواهش كرد و بايزيد اجازه داد، روزي را گرسنه گذراند و هيچ نگفت. روز دوم گرسنگي بر آن شخص زور آورد و گفت: آنچه دربايست بايست؛ بايزيد گفت: اي پسر، آنچه ناگزير دربايست خداست! گفت: استاد، من خوراكي مي خواهم. بايزيد گفت:‌ قوت ما اطاعت خداست، گفت: استاد، من چيزي مي خواهم كه بدن را بر پا بدارد. بايزيد گفت: ‌بدن جز به قوة الهي بر پا نيست.

و آورده اند درويشي كه سه روز گرسنه بود دست به پوست خربزه اي برد كه آن را بردارد و بخورد، ابوتراب بدو گفت: تو را صوفيگري نسزد كه دست در پوست خربزه اي دراز مي كني. 

و آورده اند كه ابوالحسن نصيبي با چند تن در حرم بودند و هفت روز بود كه هيچ نخورده بودند يكيشان بيرون رفت و از زور گرسنگي پوست خربزه اي در راه ديد و خورد. كسي آن حالت را ديد و مقداري خوراكي برداشته به دنبال وي آمد و خوراكي را نزد ابوالحسن و يارانش آورد. ابوالحسن پرسيد: اين جنايت را كي مرتكب شد (يعني حالت ما را چه كسي به اين شخص خبر داد كه براي ما اعانه بياورد؟ آن كه پوست خربزه خورده بود ماجرا حكايت كرد، ابوالحسن گفت: تو بمان و جنايتت را با اين اعانه، ما رفتيم؛ و با اصحابش بيرون رفت آن مرد گفت: ‌توبه مي كنم، ابوالحسن گفت: ‌بعد از توبه ديگر چه گفتگويي هست. از بنان بن محمد نقل است كه گفت: مجاور مكه بودم و ابراهيم خواص را هم آنجا ديدم. يك سلماني در مكه بود دوستدار فقيران كه هر درويشي را حجامت مي كرد بدو طعام نيز ميداد، و چند روز بر من گذشته بود كه فتوحي براي من حاصل نشده بود، سراغ آن سلماني رفتم و گفتم: مي خواهم حجامت كنم و زير دستش نشستم و با خود انديشيدم كاش تا حجامت تمام مي شود ديگ هم پخته شود؛ اما به خود آمدم و گفتم: اي نفس، آمده اي حجامتت كنند كه سير شوي، ميان من و خدا عهد باشد كه از اين طعام نچشم! وقتي كار حجامت تمام شد راه افتادم سلماني گفت: مگر شرط مرا نمي داني؟ گفتم: ولي در آنجا عهدي بسته ام، چيزي نگفت و به مسجد الحرام بازگشتم و چيزي دست نداد كه بخورم، فرداي آن روز همچنان گذشت تا موقع نماز عصر رسيد، افتادم و غش كردم و مردم دور من جمع شدند و پنداشتند ديوانه ام، وقتي بخود آمدم ابراهيم خواص برخاسته جمع را پراكنده ساخته و نزد من نشسته بود و داشت با من حرف مي زد، گفت: چيزي مي خوري؟ گفتم: شب نزديك است. گفت: آفرين بر شما تازه كاران، بر همين شيوه ثابت قدم باشيد تا رستگار شويد. آن گاه برخاست و رفت و بعد از نماز عشا باز آمد يك كلاسه عدس پخته و دو گرده با يك ظرف آب آورد و پيش من گذاشت و گفت:‌ بخور، خوردم، گفت: ‌باز اشتها داري، گفتم: آري، رفت و باز يك كاسه عدس و دو گردة نان آورد، خوردم تا صبح خفتم و آن شب نه نماز شب گزاردم و نه طواف كردم[2]. 

از ابوعلي رودباري نقل است كه گفت: آن صوفي كه با پنج روز بي خوراكي بگويد گرسنه ام، به بازارش بريد و به كسبش واداريد (كه صوفي را نشايد). 

ابن باكويه از احمدِ صغير روايت مي كند كه ابوعبدالله بن خفيف به من سفارش كرده بود هر شب ده مويز براي افطار براي من بيار، شبي دلم بر او بسوخت و پانزده مويز بردم، در من نگريست و گفت: چه كسي به تو گفت كه چنين كني؟ همان ده مويز را خورد و بقيه را باقي گذاشت.

هم ابن باكويه از عبدالله خفيف نقل مي كند كه در ابتداي كار چهل ماه روزه داشتم و هر شب با كفي باقلا افطار مي كردم، روزي رفتم رگ زدم خونابة كم رنگي از رگم بيرون آمد و از حال رفتم، فصّاد متحير ماند كه تا حال بدن بي خون نديده بودم الا اين.

و هم از صوفيان كسي باشد كه گوشت نخورد و گويد يك درهم گوشت خوردن چهل روز دل را قساوت بخشد و بعضي از همة خوراكيهاي مطبوع صرف نظر كرده اند با استناد به اين حديث ]‌ساختگي[ ‌ كه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) آورده اند: «خود را از غذاي خوب محروم داريد زيرا شيطان براي آنكه در رگ و خون آدم بگردد از آن غذا نيرو مي گيرد». و هم از صوفيان كس بوده است كه خود را از آب صاف محروم داشته و يا از خوردن آب خنك خودداري ورزيده و جز آب گرم نمي نوشيده و بعضي خمرة آب خويش را درخاك دفن مي كردند كه ]بر اثر جريان هوا[ مبادا آب خنك شود! و بعضي خود را تا مدتي با ترك آب مجازات كرده اند و از قول بايزيد آورده اند كه گفت: چهل سال از آنچه آدميزادگان خوردند من نخوردم و آسانترين رياضتي كه بر نفس تحميل كردم آن بود كه يك بار نافرماني نمود عزم كردم كه يك سال آب نخورم و نخوردم. غزالي در روايتي ديگر از او آورده است كه يك سال هم نخفتم!

مؤلف گويد:‌ ابوطالب مكي ترتيب طعام خوردن صوفيان را نوشته و گفته است بر مريد مستحب است در شبانه روزي دو گرده بيشتر نخورد، و كس نباشد كه هر روز خوراك خود با يك تختة‌ نخل وزن كند و به همان اندازه كه آن تخته خشك مي شود اين از قوت مي كاهد، بعضي هم روزي زمان فاصلة دو خوردن تمرين مي كنند يعني نخست به فاصلة يك روز سپس دو روز سپس سه روز غذا مي خوردند. گرسنگي خون را كم ميكند و كمرنگ مي كند و همان دل را نوراني مي نمايد و نيز پيه قلب را آب مي كند و همين باعث رقت قلب مي شود، و رقت قلب كليد مكاشفه است. 

و نيز ابوعبدالله محمد بن علي ترمذي (متوفي 279) براي صوفيان كتاب «رياضة النفوس» را ساخته و در آن گويد:‌ بر مبتدي اين كار سزد كه دو ماه متوالي روزة توبه بگيرد آن گاه كم خوراكي در پيش گيرد و روزي يك پاره نان بخورد بي هيچ نانخورش و ميوه اي يا غذاي خوش مزه اي، و نيز ديدار دوستان و كتاب خواندن يكسو نهد، كه اين همه لذت نفس است و بايد نفس را غمگين داشت. 

مؤلف گويد: بعضي متأخران صوفيه «اربعين» شان به اين صورت است كه چهل روز نان نمي خوردند اما روغنها وميوه هاي لذيذ بسيار مي خورند؛ اين بود شمه اي كه از وضع خوراك اينان گفتيم و در آنچه گفتيم از آن چه نگفتيم كفايت است. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] مرد از «آرد كاه» شايد سبوس باشد.- م.

[2] يعني سيري سلب توفيق مي كند.- م.
باب اول
امر به همراهي سنت و جماعت

از عمر بن خطاب روايت است كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمود: « هر يك از شما خواهان رسيدن به ميان بهشت است مي بايد همراه جماعت باشد زيرا شيطان به سراغ آدم تنها مي رود؛ و شيطان از دو تن با هم بيشتر دور است تا از يك تن». اين حديث را از چند طريق آورده اند. 

و نيز 