وانه است، گو از هر كس باشد. 

اين از صوفيان؛ اما صوفي نمايان را غلط فراوان است كه از راه غيرت ديني و پاك كردن دامن شريعت از آلودگي و اداي امانت علمي بعضي اشتباهات اينان را نقل مي كنيم. و علما پيوسته خطاهاي يكديگر را تذكر داده اند محض بيان حق نه عيب جويي؛ و اعتباري به قول آن نادان نيست كه مي گويد حرف فلان زاهد را كه مردم از او تبرك مي جويند چگونه ميتوان رد كرد!؟ ما بايد مطيع چيزي باشيم كه از طريق شرع رسيد نه اشخاص؛ بسا شخصي از اولياي خدا و بهشتي باشد اما اشتباهاتی داشته باشد كه بايد يادآوري كرد. و اين نظير آن است كه كسي معجزة مسيح (عليه السلام) را ببيند اما در خود او ننگرد كه بشري است زنده به طعام، و لذا به خدايي منسوبش دارد حال آنكه اگر در خود او مي نگريست با وجود معجزه ديدن، مقامي را كه در خور او نيست بدو نسبت نمي داد. 

مشاهير حديث و فقه، همه بر ضرورت تحقيق تأكيد كرده اند ونقل است كه امام احمد حنبل گاه كسي را تا حد مبالغه مي ستود سپس اغلاطش را پي در پي تذكر مي داد، ونيز آورده اند كه سري سقطي، شيخي بود معروف به حلال خواري؛ تا از وي اين قول شهرت يافت كه گفته است: خدا چون حروف را آفريد، حرف «ب» سجده نمود؟[2] مردم با اين كلمه از وي رميدند. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] درلسان العرب، عبارت فوق به اين صورت آمده است: « أجيزي صوفة» و نيز در لسان العرب مي خوانيم: «قيل: صوفة قبيلة اجتمعت في أفناء القبائل»، ج 9، ص 200.- م.

[2] اگر اين نقل صحت داشته باشد، سري سقطي را مي توان از پيشروان «حروفيه» تلقي كرد. در مورد حروفيه رجوع كنيد به تشيع و تصوف، ترجمة‌ عليرضا ذكاوتي قراگزلو، اميركبير 1359، ص 230-169.- م.
در بيان آنچه از سوء عقيدهء صوفيان نقل شده

ابوعبدالله رملي گويد: ابوحمزه در جامع طرسوس وعظ گفت و مقبول مردم واقع شاد، تا روزي در اثناي سخنش كلاغي بر بام مسجد صدا كرد، ابوحمزه فريادي كشيد و گفت: لبيك لبيك! پس به زندقه منسوبش كردند و گفتند حلولي است و به عنوان زنديق اسبش را بر در مسجد حرّاج كردند. ابوبكر فرغاني آورده است كه ابوحمزه چون صدايي مي شنيد لبيك لبيك مي گفت از اين جهت حلولي لقبش دادند. او علي رودباري گويد: در واقع آن صدا را انگيزه اي مي دانسته كه وي را به ياد حق مي اندازد؛ و هم از او نقل است كه ابوحمزه را از آن رو حلولي خواندند كه هر صدايي مي شنيد مانند وزش باد و ريزش آب و بانگ مرغان... فريادي مي كشيد و مي گفت: لبيك لبيك! سرّاج گويد: ابوحمزه وارد خانة حارث محاسبي می شد ناگهان گوسفند صدايي كشيد، ابوحمزه گفت: لبيك لبيك! حارث عصباني شد و دست به كارد برد و گفت: اگر همين لحظه از حرفت توبه نكني سرت را مي برم. ابوحمزه گفت: اگر اين نوع حرفها را نمي پسندي براي چه خوراك خودت سبوس و خاكستر است!؟

سراج گويد: عده اي از علما ابوسعيد خراز را در اين قولش انكار و تكفير كردند كه در كتاب «السرّ» نوشته است:‌ «بنده اي كه مطيع آنچه خدا اجازه داده است باشد، پس ملتزم بزرگداشت خدا باد، خداوند نفس او را صفت تقديس بخشد». 

و همچنين ابوالعباس احمد بن عطاء را به كفر و زندقه منسوب داشتند، و جنيد را با وجود علمش به همين عنوان چند بار گرفتند، و بسياري ديگر.

سراج گويد: از ابوبكرة‌ محمد بن موسي فرغاني واسطي نقل است كه گفت: آن كه او را ياد كرد دروغ گفت و آن كه شكيبايي نشان داد گستاخي نمود. مبادا در جنب ملاحظة ‌حق، حبيب و كليم خليل را ملاحظه كني. پرسيدند: ‌آيا آنان را درود نفرستيم؟ گفت: ‌بفرستيد ولي بدون احترام ياد؛ در دل آنان را وقعي منه! و نيز سراج گويد: شنيده ام كه جمعي از حلوليان بر اين گمانند كه حق عزوجل اجسامي را برگزيده و با تمام معاني ربوبيت در آنها حلول نموده و معاني بشريت را از آن اجسام زدوده است، و بعضي از حلوليان به جواز نظر در نكو رويان قايل اند. و نيز سراج گويد كه عده از صوفيان شام به رؤيت خدا در اين دنيا با قلب و در آخرت با چشم قايل اند. همو مي نويسد كه غلام خليل گواهي داد كه حسين نوري مي گفت:‌ «أنا أعشق الله عزوجل وهو يعشقني»، و مي گفت: «عشق» همان «حب» است كه در آية ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[1] آمده است. نيز قاضي ابويعلي گويد:‌حلوليه بر آنند كه خدا عشق مي ورزد.

مؤلف گويد: ‌اين از سه راه جهل است، يكي اينكه كلمة عشق را از اهل لغت درجايي به كار مي برند كه طرف موضوع نكاح واقع شود؛ دوم اينكه صفات خدا نقلي و توقيفي است، چنانكه «يحب» مي گويند و «يعشق» نمي توان گفت، و «يعلم» مي گويند «يعرف» نمي شود گفت؛ سوم اينكه از كجا دانست خدا هم با او عشق مي ورزد؟ اين دعوي بي دليل است و از رسول الله (صلى الله عليه وسلم) روايت داريم كه هر كس مدعي شود كه بهشتيم، جهنمي است. 

عمرو مكي گفته است با حسين منصور در يكي از كوچه هاي مكه مي رفتيم و من قرآن مي خواندم، صدايم را شنيد و گفت:‌ من هم مثل اين مي توانم بگويم! عمر گويد: ‌از او جدا شدم. آورده اند كه همين عمرو حلاج را لعنت مي كرد و مي گفت: اگر مي توانستم خودم مي كشتمش. پرسيدند:‌ چرا؟ پاسخ داد:‌ آيه اي از قرآن قرائت كردم، او گفت: من هم مثل اين را مي توانم بگويم! و از ابوبكر بن ممشاد نقل است كه گفت: كسي در دينور نزد ما آمد و خرجيني داشت كه شبانه روز از خود جدا نمي كرد، آن خرجين را تفتيش كردند و در آن نامه اي از حلاج يافتند كه عنوانش چنين بود:‌ «من الرحمن الرحيم إلي فلان بن فلان...». نامه را بغداد فرستادند و آنجا حلاج را احضار كرده نامه را نشانش دادند گفت: آري اين خط من است و من نوشته ام. گفتند: تا كنون دعوى پيام آوري داشتي حال دعوي خدايي مي كني؟ گفت: ‌اين دعواي خدايي نيست اين را در اصطلاح ما «عين الجمع» گويند، مگر نه اين است كه كاتب اصلي خداست و دست ما آلتي بيش نيست! پرسيدند: آيا كسي هم در اين دعوي با تو شريك است؟ گفت: آري، ابن عطاء، ابومحمد جريري و شبلي، اما اين دو تا تقيه مي كنند واگر كسي فاش با من هم عقيده باشد ابن عطاء است. پس حريري را احضار كردند و راجع به دعوي حلاج از وي پرسيدند گفت:‌ هر كس چنين بگويد كافر است و كشتني؛ و از شبلي پرسيدند گفت: هر كس اين حرف را بگويد بايد جلوش را بگيرند؛ و از ابن عطاء پرسيدند، آن عقيده را تأييد كرد و همان سبب قتلش شد. 

و نيز آورده اند كه از ابوعبدالله بن خفيف راجع به اين شعر حلاج پرسيدند: 

سبحان من أظهر ناسوته = سر سنا لاهوته الثاقب

ثم بدا في خلقه ظاهرا =  في صورة الآكل والشارب

حتى لقد عاينه خلقه  =  كلحظة الحاجب بالحاجب

گفت: هر كس اين گفته لعنت بر او باد. عيسي بن فورك گفت: اين شعر حسين بن منصور است، گفت: هر گاه اين اعتقادش بود كافر است و بسا شعر را بدو بسته باشند. 

بنت السّمري را نزد حامد وزير آوردند، وزير راجع به حلاج از وي پرسيد. پاسخ داد:‌ پدرم مرا نزد حلاج برد، حلاج گفت: من تو را به ازدواج پسرم سليمان كه اكنون مقيم نيشابور است درآوردم، هر گاه بين تو و او چيزي گذشت كه ناراحت شدي يك روز روزه بگير و موقع افطار به پشت بام برو روي خا