 كارش خلل پديد نمي آمد و اين همه جانور زيانكار پيدا نمي شد و از اينجا دانسته مي شود كه طبيعت است كه مؤثر است (نه خداي حكيم)، گوييم: ‌اين دليل بر ضد شما بر مي گردد چرا كه به طور ضمني اقرار داريد كه وجود نظم و استوار در امور معلولِ طبيعت نتواند بود. اما آن خللها كه اشاره كرديد، مي شود كه براي امتحان يا عقوبت باشد و مي شود كه خود متضمن منافعي باشد كه ما نمي دانيم. وانگهي طبيعت چگونه مي تواند در عين حال كارها كند كه خلاف يكديگر است؟ مثلا آفتاب نيسان غوره و چوب خلال را رطوبت افزايد، در همان حال تري دانه گندم را بگيرد و آن را بپزاند و بخشكاند، اگر بر حسب طبيعت بود مي بايد همه را مرطوب سازد يا همه را خشك كند. پس فاعل مختاري هست كه طبق اراده عمل مي كند. و عجيب اين است كه آنكه كم كم مي خشكد داخل غلاف است (خوشة گندم) و آنكه بر آبش افزوده مي شود مستقيماً در معرض تابش آفتاب مي باشد (حبة انگور)، اين براي رشد و عمل آوردن و آن به مظور ذخيره كردن. از يك آب كه به بستان مي رود گل خشخاش، سفيد و گل شقايق، سرخ مي شود، انگور شيرين و انار ترش مي گردد. و اشاره به همين معناست آية: ﴿وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ﴾[1].

«همه آنها از يك آب سيراب مى‏شوند! و با اين حال، بعضى از آنها را از جهت ميوه بر ديگرى برترى مى‏دهيم‏».

 -------------------------------------------

[1] سورة رعد، آيه 4.
فريفتن ابليس ثنويان را

ثنويان گويند: جهان را دو صانع است، يكي نور كه آفريننده خير است ديگر ظلمت كه آفريننده شر است، و اين دو ازلي و ابدي و حساس و سميع و بصيرند، در نفس و صورت مختلف و در فعل و تدبير متضادند. جوهر نور، برين و زيبا و روشن و صافي و پاكيزه و خوشبوي و نيكو منظر است و نفس نور، نيكخواه و بزرگ منش و دانا و سودرسان است، و از آن خوبي و لذت و شادماني و دوستي برآيد و زيان وتباهي نزايد؛ و بر عكس آن جوهر ظلمت، بدكار و بخيل و نادان و گندناك وزيبانبار است و از آن شر و فساد برآيد. ونوبختي گويد: ‌بعضي از ثنويان گفته اند كه نور هميشه بر بالاي ظلمت است و بعضي گفته اند كه ايندو در كنار هم اند و اكثراً بر آن بودند كه نور همواره از سمت شمال بالا مي رود و ظلمت در جانب جنوب فرو مي نشيند و اين دو پيوسته از يكديگر كناره مي جويند و جايي مي گيرند. 

و نيز گويد: هر يك از اين دو شامل پنج جنس است:‌ چهار بدن ويك روح. اما چهار بدن نور عبارت است از آتش و باد و خاك و آب، و روح او شبح است كه رد اين چهار عنصر مي گردد؛ و جهار بدن ظلمت عبارت است از حريق و تاريكي و سموم و مِه، و روح آن دود است؛ ابدان نور را ملائكه ناميده اند و ابدان ظلمت را شيطان و عفريت. 

و از جملة ثنويان بعضي گويند كه ظلمت شياطين مي زايد و نور ملائكه مي زايد. نور بدي نمي تواند و از آن روا نيست و ظلمت نيكي نمي تواند و از آن روا نيست. 

نوبختي عقايد مختلف راجع به نور و ظلمت از ثنويان نقل مي كند و آيينهاي پوچي از قبيل آنكه: واجب است بيش از قوت يكروزه ذخيره نداشته باشد، و بعضي گويند: انسان يك هفتم عمرش را بايد روزه باشد و نيز ار دروغ و بُخل و جادوگري و بت پرستي و زنا و دزدي كناره جويد و جانداري را نيازارد. 

يحيي بن بشير نهاوندي گروهي از ثنيان را ياد كرده است به نام ديصانيه، كه مي گفتند: طينت عالم خشن بود و جسم باري را كه زماني نور بود منعكس مي نمود. باري (= آفريننده) از اين جهت آزرده شد و براي آنكه از خود دورش كند (و زايلش سازد) از آن گلي بسرشت و در آن بياميخت و اين عالم را كه نوراني – ظلماني است از آن بساخت. پس هر چه درعالم صلاح است از ناحيه نور است و هر چه فساد از ناحية ظلمت. اينان مردمان را پنهاني مي كشتند و خفه مي كردند[1] با اين پندار كه نور شخصِ مقتول را از ظلمت رهانيده اند! 

آنچه ثنويان را به اين گونه عقايد كشانيده آن است كه درعالم شرّ واختلاف ديدند و گفتند: نمي شود كه از اصل واحد دو رشته چيزهاي مختلف پيدا شده باشد همچنانكه از آتش، سرد كردن و گرم كردن با هم نيايد. 

علما در رد عقيده ثنويان گفته اند كه: دو صانع يا هر دو قادرند يا هر دو عاجز يا يكي عاجز است و ديگري قادر، كه از سه حالت دو حال اخير خلاف فرض است زيرا آنكه عاجز است خدا نيست. پس مي ماند اين حالت كه هر دو قادر باشند. حالا چنين تصور كنيد كه يكيشان مي خواهد جسمي را تكان دهد و آن ديگري مي خواهد ساكن نگهش دارد. اگر همزور باشند كه كارهاي عالم راكد مي ماند و اگر يكيشان پيش ببرد آن ديگري كه عاجز شد خدا نيست! 

و آن دعوي ثنوييان را كه كارهاي خير از نور است و شر از ظلمت، علما چنين رد كرده اند كه هرگاه مظلومي از ظالم بگريزد و در ظلمت پنهان شود نجات اين مظلوم خيري است كه از شر صادر شده است! به هر حال صَرفِ نَفَس در گفتگو از اينان شايسته نيست كه عقايدشان همه خرافات است. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] درصورت صحت انتساب اين عمل به ديصانيه از لحاظ بررسي تأثير محتمل ديصانيه بر غُلات، بايد يادآوري كرد كه ميان غلات شيعه در اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم گروهي بوده اند به نام «خناقون» كه دشمنان خود را خفه مي كردند.-م. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="text" href="w:text:4.txt">آشنايي با ابن الجوزي و كتاب تلبيس ابليس</a><a class="text" href="w:text:5.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:6.txt">باب اول امر به همراهي سنت و جماعت</a><a class="folder" href="w:html:7.xml">باب دوم در نكوهش بدعت و بدعت سازان</a><a class="folder" href="w:html:10.xml">باب سوم در بر حذر داشتن از فتنه ها و حيله هاي ابليس</a><a class="text" href="w:text:14.txt">باب چهارم در معناي فريفتاري و فريفتگي</a><a class="folder" href="w:html:15.xml">باب پنجم در بيان تلبيس ابليس در عقايد و كيشها </a><a class="folder" href="w:html:35.xml">باب ششم در بيان تلبيس ابليس از راه علم بر عالم</a><a class="text" href="w:text:44.txt">باب هفتم در تلبيس ابليس بر حاكمان و شاهان</a><a class="folder" href="w:html:45.xml">باب هشتم در تلبيس ابليس بر عبادت پيشگان</a><a class="text" href="w:text:52.txt">باب نهم در تلبيس ابليس بر زاهدان</a><a class="folder" href="w:html:53.xml">باب دهم در تلبيس ابليس بر صوفيان</a><a class="text" href="w:text:79.txt">باب يازدهم در تلبيس ابليس بر اهل دين از راه كرامات نمايي</a><a class="folder" href="w:html:80.xml">باب دوازدهم در تلبيس ابليس بر عاميان</a><a class="text" href="w:text:84.txt">باب سيزدهم در تلبيس ابليس بر همگان از راه آرزوهاي دور و دراز</a></body></html>فريفتن ابليس فلسفيان را

تسلط ابليس بر فيلسوفان از اين راه است كه ايشان با عقل و فكر خود تكروي مي كنند و بي اعتنا به آنچه انبيا آورده اند، طبق پندرهاي خويش سخنها مي گويند. بعضيشان مثل دهريه براي عالم صانعي قايل نيستند چنانكه نوبختي و غير او از بعضيشان حكايت كرده اند. 

يحيي بن بشير نهاوندي آورده است كه ارسطو و پيروانش پنداشته اند زمين ستاره اي است ميان اين فلك، و هر كوكب جهاني است و «جداگانه زمين و آسماني است» و داراي آب وگياه و درختاني؛ اينان صانع را منكرند. بيشتر فيلسوفان، علتي قديم براي عالم قايلند درعين حال عالم 