حتياط كار مي بينيد. نحويان غالباً به حكومتيان مي گرايند واز اموال حرام سلطانيان مي خورند، همچنانكه ابوعلي فارسي در دستگاه عضد الدوله بود. ذيلا داستان زَجّاج نحوي را با قاسم بن عبدالله وزير مي آوريم تا دانسته شود چگونه نحويان به سبب كم اطلاعي از فقه آنچه را حلال نيست روا مي شمارند. 

زَجّاج گويد: من معلم قاسم بن عبدالله بودم و به او مي گفتم: ‌اگر به جاي پدرت بنشيني و وزير شوي با من چه كار خواهي كرد؟ او مي پرسيد: دوست داري چه كار بكنم؟ من مي گفتم:‌ مي خواهم كه بيست هزار دينار به من بدهي، و اين منتهاي آرزوي من بود. چند سالي گذشت و قاسم وزير شد و من كه در مصاحبت او بودم، نديم وزير شدم اما باك داشتم كه آن وعده را به يادش بياورم. تا آنكه در روز سوم وزارت گفت:‌ نديدم كه آن وعده را به ياد من آورده باشي. گفتم: آن را به ملاحظه و رعايت وزير – كه خدايش مؤيد بدارد – واگذاشته ام و مراعات در بارة اين خادم را لازم به يادآوري نمي بينم. گفت:‌ مي داني كه خليفه معتضد است و اگر جز او كس ديگري بود پرداخت آن مبلغ را به تو در يك قلم و يكجا هم مهم نبود، اما مي ترسم اين ماية حرفي ميان من و خليفه شود پس اجازه بده آن را به تفاريق به تو رسانم. گفتم: همين كار را بكن. گفت: در جايي بنشين و رقعه هاي مردم را كه در حوايج خود به ما نمي نويسند بگير، و به نسبت درخواستي كه كسي دارد پولي از وي بستان، و حاجت هر چه باشد – بجا يا بيجا – از گرفتن نامه و دادن قول مساعد از جانب من تأمل به خود راه مده و امتناع منماي تا آن مبلغ معهود براي تو حاصل شود. زجاج گويد: من آن كار را شروع كردم وهر روز نامه هايي نزد او مي بردم و او توقيع مي نهاد ]‌امضا مي كرد[‌. و گاه مي پرسيد: براي انجام اين درخواست چه مبلغ قول داده؟ مي گفتم‌: فلان مبلغ. مي گفت:‌ مغبونت كرده، اين كم است، بيشتر مي ارزد، بيشتر بگير! و من با طرف چك و چانه مي زدم تا به مبلغي كه مي ارزيد (و وزير معين كرده بود) راضي مي شدند. زجاج گويد: بدين گونه نامه هاي فراواني به توقيع او رساندم و پولي كه دريافت كردم به بيست هزار دينار رسيد و از آن درگذشت. پس از چند ماه از من پرسيد: مبلغ موعد استيفا شد؟ گفتم: نه! هيچ نگفت و من همچنان نامه هارا به عرض او مي رساندم و هر ماه مي پرسيد: به مبلغ معهود رسيد؟ و من از بيم آنكه مباد آن ممرّ درآمد بسته شود، مي گفتم: نه! تا آنكه يك روز پرسيد: مبلغ معهود كامل شد؟ من اين بار شرم كردم و گفتتم: ‌به سلامي وزير بلي! گفت: ‌راحتم كردي كه من دلمشغول وعده اي بودم كه به تو داده بودم كه وفا شود. آن گاه قلم برگرفت و سه هزار دينار نيز از خزانة خود براي من حواله نوشت آن را هم دريافت نمودم و ديگر نامه هاي حوايج مردم را نگرفتم كه به عرض او برسانم كه بهانه اي براي آن كار نداشتم فرداي آن روز كه بر مسند نشست و من نيز به خدمت رسيدم اشاره نمود كه: هان بيار تا چه داري! گفتم: ‌نامه از كسي نگرفته ام زيرا آن عهد وفا شد و من به مبلغي كه خواسته بودم رسيدم، ديگر بهانة من نزد شما چه خواهد بود؟ گفت: سبحان الله! به نظر تو من اين ممر مستمر تو را قطع مي كنم، درحالي كه اكنون همة مردم تو را واسطة‌ حاجتروايي از جانب ما شناخته اند و مقام و موقعيتي از اين راه يافته اي و صبح و شام به در خانه ات مي آيند؛ حال اگر اين شيوة جاري تو قطع شود مي پندارند كه نزد ما كم حرمت شده اي و مرتبه ات سقوط نموده؛ برو به كار خود ادامه بده و بي حساب بگير! زجاج گويد: دستش را بوسيدم و از فردا صبح باز با رقعه اي درخواست مردم نزدش رفتم و او همچنان توقيع مي نهاد تا مُرد؛ و اين ثروت از آنجا حاصل كردم.

مؤلف گويد: ببينيد اين مردِ عالم در نحو چگونه از فقه و ديانت كم اطلاع است كه اگر مي دانست كارش خلاف شرع بوده با افتخار حكايتش نمي كرد، زيرا پس از آنكه وزير به آن شغل منصوبش كرد رساندن نامه ها و شكايات مردم به وزير بر او واجب بوده است و گرفتن رشوت باب آن حرام. و ترجيح فقه بر ساير علوم از همين جا معلوم مي شود. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] نمونة بازيهاي لفظي در مسائل فقهي را در مقامة الفرضية حريري ببينيد، مثلا، سؤال: «هل يجب علي الجنب غسل فورته؟» جواب: «أجلْ وغسل ابرته». كه در اينجا معناي دور از ذهن فروة (پوست سر) و ابرة (استخوان آرنج) مراد است و اگر معناي قريب را در نظر بگيريم سؤال و جواب،  هر دو خنده دار مي شود: «آيا بر جنب واجب است كه پوستينش را بشويد؟ بلي، و  سوزنش را نيز»! و نيز رك: مقامات حميدي: «المقامة في المسائل الفقهيه».- م. 
تلبيس ابليس بر شاعران
شيطان اين گروه را فريفته به اينكه از اهل ادب اند و به هوشمندي ازديگران برترند و چنين وسوسه مي كند: «آن كه اين استعداد خاص را به شما داده از گناهانتان نيز در مي گذرد»! بدين گونه مي بيني كه در هر بيابان سرگردانند[1]. و به دروغ بافي و تهمت زني و هجوگويي و پرده دري و اقرار به رسوايي بزهكاري خويش مي پردازند، و كمترين گناه شاعر، اين مي تواند باشد كه كسي را مدح مي گويد و آن كس ميان گروهي مأخوذ به حيا مي شود و يا از ترس هجو چيزي به او مي دهد و اين چيزي نيست جز مصادره و اخّاذي. و نيز عده اي از شاعران را مي بيني كه از حرير پوشي و اغراق و زياده روي بي اندازه در مدح و نيز توصيف مجالس فسق و فجور خود و يارانشان باكي ندارند و از بدكاريگيهاي خود نقلها دارند، حال آنكه ادب بايد با تقوي همراه باشد و هوشمندي محض ارزشي ندارد و شيوايي عبارت نيز وقتي با پرهيزكاري توأم نباشد خوشايند خدا نيست. و نيز عموم شاعران هنگام تنگدستي، ناخرسندي خود را از سرنوشت و تقدير آشكار مي سازند و به سرزنش «زمانة پر كين و روزگار ستمكار» مي پردازند كه «با علوّ قدر خاك نشينشان كرده و نا شادشان مي دارد»، و فراموش مي نمايند كه: « همة اين تنگ عيشيها ز فسق است»! گويي خود را مستوجب سلامت از بلا و شايستة نعمتها مي دانند بي آنكه مكلف به تكاليف شرع باشند؛ آن هوشمنديشان در اينجا غرق غفلت شده است.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] اشاره به آية 225 از سورة‌ شعراء.- م.
تلبيس ابليس بر عالمان كامل

بعضي صاحبان همتهاي عالي كه تحصيل همه گونه علوم شرعي و ادبي كرده اند ابليس بدين حيلة پنهان مي فريبدشان كه به دليلي آنچه آموخته اند و به ديگران مي آموزانند دچار خود بزرگ بين مي شوند، به بعضيشان مي گويد: تو رنج بسيار كشيده اي اكنون وقت لذت بردن است، و اگر هم لغزشي روي دهد چون تو عالمي عقوبتت نكنند! و حديث فضل را به گوشش فرو مي خواند و اگر اين وسوسه را بپذيرد هلاك است. اما اگر قرين توفيق خير باشد در جواب ابليس مي تواند بگويد: ‌اولا افضيلت عالمان به عمل است، آيا كسي كه طعام گرد آورد و ديگران را اطعام نمايد خودش سير مي شود؟ مگر اينكه خودش هم غذا بخورد؛ ثانياً در مقابل، احاديثي نيز در نكوهش عالمان بي عمل داريم كه از دانش خويش سودي نبرده اند، امر به معروف مي نمودند و خودشان كار نيك نمي كردند و نهي از منكر مي نمودند ام