ري رنج دهند؛ و ابن ملجم كه خون علي (رضي الله عنه) را مباح دانسته، مي نالد از اينكه زبانش را ببرند و نتواند ذكر خدا بگويد! و عجب نيست كه اينان خود را داناتر از علي (رضي الله عنه) مي پنداشتند مگر نه پيشروشان ذوالخويصرة به پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) گفت: ‌عدالت كن، كه عدالت نكردي! و از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه پيش بيني فرمود: «ميان شما مسلمانان كساني پيدا شوند كه نماز و روزه وعبادت خود را در برابر نماز و روزه و عبادات ايشان حقير شماريد، قرآن مي خوانند اما از حنجره شان تجاوز نمي كند. آنان از دين خارج مي شوند همچنانكه تير از بدن شكار بيرون كشيده مي شود». اين روايت در صحيحين آمده است و نيز روايت است كه: خوارج سگان دوزخ اند. 

از نظريات خوارج اين است كه امام بايد داراي خصوصيت علم و زهد باشد و با داشتن اين دو صفت اول نَبَطي باشد شايستگي امامت دارد.

معتزله در نظريه حسن و قبح عقلي، و اينكه عدالت بر مقتضاي عقلي است، و قدريه[5] در عقيده به قدر ]در اينجا يعني اختيار[‌ به راه خوارج رفته اند، و نيز مرجئه ]‌به عنوان عكس العمل عليه فکر خوارج[ در همان زمان پيدا شدند و گفتند: معصيت مؤمن را زيان نرساند همچنانكه طاعت كافر را سود نرساند. و بعد از آن بود كه سران معتزله (ابوالهذيل علاف و ابراهيم نظام و غير آن دو) كتب فلاسفه را خواندند و چيزهايي از آن برداشته با مصطلحات شرع بياميختند و اول مسألهء كه اظهار كردند قول به خلق قرآن (كلام الله) بود لذا مباحث آنان «علم كلام» ناميده شد. آن گاه ابوالحسن اشعري ظهور كرد كه نخست بر مذهب جبّائي معتزلي بود و نفي صفات از ذات خدا مي كرد سپس از استاد خود جدا شد. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- سوره زخرف، آیه: 58.

[2] سوره انعام، آيهء 57.

[3]  ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّدًا فَجَزَاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ﴾. (سورهء مائده، آيهء 95). «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در حال احرام، شكار نكنيد، و هر كس از شما عمداً آن را به قتل برساند، جزايى مانند آنچه كشته است، از چهارپايان [بر او] واجب است.- كه به [همانند بودن‏] آن دو دادگر از ميان شما حكم مى‏كنند».

[4] ﴿وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدَا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا﴾ (سورهء نساء،  آية: 35). «و اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر [داوران‏] خواهند، اصلاح [كنند] خداوند بين آن دو سازگارى برقرار خواهد كرد».

[5] مؤلف، از سران قدريه غيلان دمشقي و جعد بن درهم و معبد جهني را نام برده، و مي افزايد:‌ واصل بن عطا-بنيانگذار معتزله- «بر همان منوالِ معبد جهني بافته است». م.
تلبيس ابليس بر رافضیان (شيعيان)[1] ([1]- کتاب «تلبيس ابليس» کتابی است بسيار ارجمند که در آن مؤلف گرانقدر علامه ابن الجوزی بغدادی مکر وحيله های شيطان لعنتی را بر ملا کرده است. وپرده از نیرنگهای او کشيده, سعی نموده بگونه ای دسيسه های او را برای مؤمنان روشن سازد مبادا که در دام او افتند. مترجم گرامی با ترجمه اين کتاب به فارسی منتی بس بزرگ بر شانه کتابخانه فارسی وفارسی زبانان وفارسی خوانان جهان وشاید هم تاریخ آينده بشریت دارد. ما با ايشان در طول سفر اين کتاب همگام قدم زديم واز دقت در ترجمه تعجب کرديم, چه که تجربه بما آموخته بود که بسياری از مترجمين محترم اين مرز وبوم ومذهب به خود اجازه می دهند تا آنچه را مطابق با ايده وخواسته وباورهايشان نيست گردن کج کنند تا مطابق ميلشان برقصد! که خوشبختانه اين مورد مصداق اين ترجمه نيست. مگر در اين مبحث مختصر که گويا مترجم محترم نخواسته نزاهت خود را به نمايش بگذارد. وشايد اين برگردد به «تلبيس ابليس بر شيعيان»!)

نويسنده می گويد: همانگونه که شيطان توانست حقيقت را از چشمان «خوارج» بپوشاند وآنانرا چنان گمراه کند که شمشير بر امير مؤمنان حضرت علی بن ابی طالب -رضی الله عنه- برکشند, توانست برخی ديگر را با نيرنگ زياده روی و غلو در حق اين بزرگوار فريب دهد.

اينان در حق امير مؤمنان غلوها وتعريفهای بيجا بافتند؛ برخی از آنها او را ـ العياذ بالله ـ پروردگار خود شمردند. وبرخی او را بر پيامبران برتری دادند. وبرخی را شيطان بر آن داشت تا ابوبکر وعمر دو يار رسول خدا صلی الله عليه وسلم را دشنام داده ناسزا گويند. واين دسيسه اخير بدانجا رسيد که برخی ابوبکر وعمر را کافر دانسته از دين مبين اسلام خارج ساختند.

وافکار وانديشه های پوک وتوخالی بسياری از زير اين حماقتها سر برآورد که قلم زدن در باره آنها وريشه يابی وپرده کشيدن از پشت صحنه حکايتهايشان ارزش تلف کردن وقت را ندارد. با اينوجود شايد اشاره به برخی از آنها خالی از لطافت نباشد.

عبد الرحمن فرزند محمد با سندی[2] که به عبد الواحد فرزند علی الاسدی می رسد از زبان او نقل می کند که اسحاق فرزند محمد نخعی الأحمر عقيده بر آن داشت که؛ علی پروردگار اوست! ـ خداوند از هر آنچه اين نادانان بدو روا می دارند پاک ومبرا ومنزه است ـ.

ودر شهر مدائن برخی از غاليان وتندروان پيرو او بسر می برند که به «اسحاقيه» معروفند.

خطيب گفته است که کتابی از نوشته های ابو محمد النوبختی[3] در رد تندروان وغاليان را ديده است که در آن پس از بر شمردن گفته ها وعقائد مختلف تندروان وغاليان چنين گفته است: «واز جمله کسانی که در اين راه در زمان ما ديوانه وار پيش تاخته اند شخصی است بنام اسحاق بن محمد که به «الأحمر» ـ سرخ ـ شهرت يافته است, واو بر اين اعتقاد است که؛ علی خدا وپروردگار عالميان است. ودر هر زمانی به شکلی ظاهر می گردد, در زمانی شکل امام حسن بخود می گيرد واحيانا به شکل امام حسين ظهور می کند. واوست که حضرت محمد صلی الله عليه وسلم را بسوی بشريت فرستاد».

نويسنده می گويد: می گويم: برخی از شيعيان بر اين اعتقادند که ابوبکر وعمر هر دو کافر بودند. وگروهی ديگر بر اين باورند که آندو پس از وفات پيامبر اکرم صلی الله عليه وسلم مرتد گشته از اسلام بدر آمدند. وبرخی از آنان از همه ياران رسول الله صلی الله عليه وسلم بجز علی اظهار بيزاری ونفرت می کنند.

ودر تاريخ آمده است که شيعيان از زيد بن علی خواستند که از همه کسانی که با امامت حضرت علی موافق نبوده اند اظهار براءت وبيزاری کنند, ايشان از اين درخواست آنها سرباز زدند. اين بود که شيعيان او را انکار کرده از خود راندند, واز اينجا بود که شيعيان به «رافضه» ـ انکار کننده ها ـ شهرت يافتند.

واز جمله گروهها ومذاهب شيعه کسانی هستند که به «الجناحيه» معروفند. وآنها پيروان عبد الله بن معاويه[4] «ذوالجناحين» اند اعتقاد دارند که: روح پروردگار 