ن كارها را كرده اند)، و نيز پيشگويي كاهن گاه راست در مي آيد و گاه دروغ حال آنكه پيغمبر به هيچ وجه خطا نمي كند. 

شبهة چهارم- انبياء آنچه آورده اند يا موافق عقل است يا مخالف آن؛ اگر مخالف عقل است كه قابل قبول نيست و اگر موافق عقل است كه خود عقل كفايت مي كند، جواب اين است كه ملاحظه مي كنيم مردم در امور دنيوي محتاج حكيمان و حاكمان هستند تا چه رسد به امور اخروي ]‌كه در اين مورد به طريق اوليَْ احتياج به راهنما دارند[‌. 

شبهة پنجم – در شرايع چيزهايي آمده كه عقل از آنها مي رمد مثلا روا داشتن آزار حيوانات. جواب اين است كه عقل ممكن است آزردن حيواني حيوان ديگر را بد انگارد و منكر شمارد اما اگر خالق امر به اين كار كرده باشد جاي اعتراض نيست، زيرا كه عقل به طور كلي حكمت الهي را – بر ما مجهول باشد- قبول دارد. وانگهي همچنانكه حيوان برتر از جماد است، انسان نيز برتر از حيوان است و هيچ چيز براي تقويت آدمي و ترميم قوا جاي گوشت را نمي گيرد و قانون آكل و مأكول در طبيعت عجيب نيست. حال چه اشكال دارد كه حيوان كم فايده اي فداي انسان كه موجود ارجمندي است بشود، همچنانكه گاه از بي غذايي در طبيعت مردار مي گردد. اما اينكه حيوانات موقع ذبح متحمل رنج ميشوند...، شرع با دستور دادن به قطع سريع «اوداج اربعه» هنگام ذبح درد كشيدن حيوان را به حداقل رسانيده، چنانكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرموده است: «إذا ذبح أحدكم فليحد شفرته وليرح ذبيحته». «هر كدام از شما كه ذبح مي كند كاردش را تيز كند و حيوان را زودتر راحت كند». 

شبهة ششم – گفته اند كه چه بسا دين آوران به خاصيت بعضي سنگها و چوبها پي برده اند ]‌و از آنها براي اظهار معجزه استفاده مي كنند[‌. در جواب گوييم: اين سخن شرم آوري است زيرا هيچ گياه و سنگي نمانده مگر آنكه خاصيت آن معلوم شده و اگر كسي با سود جستن از خاصيت سنگ يا چوبي دعوي معجزه نمايد دانايان منكر وي شوند و گويند خاصيت در اين شيء بوده و مربوط به تو نيست. وانگهي معجزه ها متنوع بوده مانند صخره اي كه ناقة صالح از آن بيرون آمد، و عصاي موسي كه تبديل به اژدها گرديد، و سنگي كه از آن چشمه گشوده شد، و بالآخره اين قرآن كه ششصد سال است نازل شده ]‌در زمان مؤلف[‌ و گوشها آن را مي شنود و انديشه ها در آن تدبر مي كند، و قرآن تحدي نموده و مبارز طلبيده و كسي تا كنون نتوانسته شبيه و يا حتى نزديك به آن را بسازد، اين كجا و سحر و جادو كجا؟

ابوالوفاء علي بن عقيل گويد: ملحداني همچون ابن راوندي و ابوالعلاء از اينكه كلمة حق منتشر است و شرايع ميان مردم بر پا، و فرمانهاي ديني مورد پيروي است، و از طرف ديگر گفتار ايشان تأخير و شهرت قابل ملاحظه اي نيافته است، ناراحت بودند. لذا بعضي از آنان داخل اهل حديث شده روايات جعلي بر ساختند و بعضي ديگرحكايات معجزه آميز از خواص سنگها و چيزهاي خارق العاده و اخبار عجيب و غيب از شهرهاي دور و داستانهايي از غيبگويي منجمان و كاهنان و معزّمان بر سر زبانها انداختند... تا با اين گونه افسانه ها چنين وانمود كنند كه قصة پيامبران نيز چنين چيزهايي بوده است: عيسي (عليه السلام) مي گويد: ﴿وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ﴾. «شما را خبر مي دهم از آنچه مي خوريد و در خانه هايتان ذخيره ساخته ايد»[4]. و كاهن از دانة گندمي كه در احليل كره خري نهفته اند خبر مي دهد، بدين گونه در دل شنونده وقعي از عيبگوييها و نيارستنيهاي پيامبران باقي نمي ماند. همچنين است احكام نجوم كه اختر گزاران با اعلام ساعت نحس و بد مانع از كاري مي شوند مثلا مي گويند: «سواري در اين ساعت يا اين روز نيك نيست»، آيا نه اين است كه بدين گونه رقابت در امر و نهي با پيام آوران مي كنند؟ و قصد ملحدان از اين همه اشارات و تلميحات روشن است، به زبان بي زباني مي خواهند بگويند: بياييد كه آنچه انبيــا آورده اند خرق عادت نبوده است. عده اي از ملاحده نيز خود را ميان صوفيان جا زده گفتند: فلان صوفي با ظرف خود از دجله آب برداشت و آن ظرف پر از طلا شد، بدين گونه معجزة پيغمبران را با كرامت نمايي صوفيان و پيشگويي منجمان يا با خواص اشياء از ديدگاه طبايعيان و يا از راه كهانت براي جن گيران و طالع بينان توجيه نمايند و بدين گونه معجزه وخارق عاده را از جنبة غير عادي بودن عاري سازند. چون وقتي يك رشته كارها تكرار گردد و زياد باشد ديگر غير عادي نيست بلكه عادي است. 

و چون عاقلي فسادِ اين گونه دعاوي را باز نمايد صوفي در وسط مي جهد كه آيا منكر كرامات اولياء الله هستي؟ و طبايعي در وسط مي جهد كه آيا منكر خواص اشياء هستي؟ مگر نه اينكه شتر مرغ نيز آتش مي خورد؟ و باطنيان و منجمان هم هر يك از سويي اين دعاوي را تقويت مي كنند، با اين حال پاك و منزه است خدايي كه دين را در كمال قوت نگه داشته بلكه ديگر گردنها را مقهور آن نموده است. 

و نيز از براهمه كساني هستند كه ابليس، خودسوزي را در نظرشان آراسته با اين پندار كه موجب نزديك به خدا مي شود. چاله اي مي كنند و پر آتش مي كنند. مردم به تماشا گرد مي آيند و شخصي را كه قرار است سوزانيده شود سراپا معطر ساخته، با دف و ساز مي آورند و مي گويند:‌ خوشا به حال اين شخص كه معلق به بهشت است، و خودش مي گويد: كاش اين قرباني مقبول گردد و ثواب من بهشت باشد؛ و خودش را در آن چالة پر آتش مي افكند و مي سوزاند، و اگر از آتش بگريزد او را طرد و تبعيد مي كنند و از او ابراز بيزاري مي نمايند تا بازگشت نمايد. بعضي ديگر خود را پيوسته به سنگهاي داغ مي چسبانند تا از شدت گرما بميرند. بعضي را آن قدر نزديك آتش نگه مي دارند كه تمام چربي بدنش ذوب شده بيهوش مي افتد. 

بعضيشان از گوشت ساق و ران خود تكه تكه مي بُرد و در آتش مي اندازد، تا ميرد، و مردم تعريف و تمجيدش مي كنند و آرزو مي نمايند كه كاش مقام او را داشتيم. بعضيشان روي تودة سرگين خشك شدة گاو مي ايستد و آتشش مي زنند تا بسوزد. 

عده اي از براهمه آب پرستند و مي گويند آب ماية حيات همه چيز است و بر آن سجده مي بَرَند. بعضيشان تنوري نزديك آب مي كَنَد و خود را آنجا آتش مي زند وقتي شعله ور شد بر ميخيزد و در‌ آب فرو مي رود، سپس به تنور باز مي گردد و ميان آتش مي نشيند تا بميرد. و هر گاه در فاصلة آب و آتش بميرد خانواده اش غمگين مي شوند كه از بهشت محروم شد و اگر در آب يا آتش بميرد گواهي مي دهند كه به بهشت وارد شد. 

و كساني هستند كه خود را با تشنگي و گرسنگي مي كشند، از شدت ضعف نخست از راه رفتن عاجز مي شوند سپس از نشستن، سپس از حرف زدن، آن گاه حواس از كار مي افتد، سپس شخص مطلقاً بي حركت شده مي ميرد. بعضيشان سر به صحرا مي گذارد و آن قدر بي هدف پيش مي رود تا بميرد. بعضيشان خود را در رودخانه غرق مي كند. بعضي خويشتن را عمري از معاشرت زنان محروم مي دارند. بعضي عريانند وجز عورت خود را نمي پوشانند. 

در هند يك كوه بلند هست و در پاي آن درختي و زير آن درخت مردي نشسته و كتابي مي خواند كه در آن نوشته است: خوشا به حال كسي كه از 