بُرنا و پیر و عرصة تیغ تیز شدند، و در آن دیار دَیّار (هیچکس) نماند»(4). شاه اسماعیل همچنین دستور داد تا مزارع و باغستان‌های منطقه به آتش کشیده شود، تا هیچ اثری از حیات در آن زمین باقی نماند، او سپس راهی فیروزکوه شد، قلعة فیروزکوه را گشود و دستور قتل عام داد، همه‌ی مردم فیروزکوه از دم شمشیر قزلباشان گذشتند، و شهر در آتش سوخته خاکستر شد، حسین کیای چلاوی در دژی کوهستانی به نام دژ اُستا موضع گرفت، شاه اسماعیل آن دژ را محاصره کرد و مجرای آب را از دژ قطع کرد، حسین کیا حدود یک ماه و نیم پایداری ورزید، و چون قحطی و بی‌آبی او و افرادش را در معرض تلف‌شدن حتمی قرار داد تن به تسلیم داد (اردیبهشت 883). حسین کیای چلاوی و افراد خانواده اش دستگیر شدند، و دستور قتل عام بقیة ساکنان روستاهای اطراف که تعدادشان به چندین هزار تن می‌رسید صادر شد، و باغستان‌های اطراف به آتش کشیده شدند. «حسب الامر تمامی اهل قلعه به وادی عدم روی نهادند و در آتش قهر قهرمان، هر ماده و نر و خشک و تر و نادان و دانا و پیر و برنا بسوختند.... و حسین کیا که خود را از اولاد کیان می‌شمرد در قفس کرده معذب بداشتند، تا آن که او خود را بکشت و به امر خسرو و پیروز او را با همان قفس چوبین آتش زدند»(5).  مؤلف جهانگشای خاقان می‌نویسد که شاه اسماعیل ده هزار تن را که تسلیم او شده بودند قتل عام کرد(6). زن و فرزندان و وابستگان حسین کیا را پس از تجاوزهای جنسی در برابر دیدگان او زنده زنده در آتش افکندند، خود حسین کیا را به دستور شاه اسماعیل برهنه کردند، پوستش را با لبه‌هاش شمشیر و خنجر خراشیدند، بر بدنش شیره مالیدند، او را در قفسی چوبین افکندند، و قفس را پر از مورچه کردند، حسین کیا چندین روز در زیر چنین شکنجه‌ئی زیست، و چون عفونت کرد و کرم در آن ایجاد شد تاب مقاومت را از دست داد، و شبی گردنش را به میله‌های قفس سابید تا رگ‌های گردنش پاره شد، ولی نگهبانان متوجه شدند و از خودکشی او جلوگیری کردند، و او چند روز دیگر زیر شکنجه‌ها زنده بود، وقتی او در این حالت درگذشت، جسدش را سوزاندند، و خاکسترش را برباد دادند(7).
وقتی شاه اسماعیل دژ اُستا را در محاصره داشت، مردی به نام مراد از خاندان بایندری‌ها که پیش از آن در نبرد قدرت بایندریان از پسر عموهایش گریخته به حسین کیا پناهنده شده بود، در این دژ می‌زیست. شاه اسماعیل پس از سقوط دژ این مرد را گرفت، و دستور داد سیخی آهنین از زیر پوستش گذراندند، به طوری که یک سرش از پوست روی آخرین نقطة ستون فقراتش می‌گذشت، و یک سر دیگر از پشت گردنش بیرون می‌آمد، آنگاه آتشی افروخت، و این بیچاره را که در این حالت در زیر شدیدترین شکنجه‌ها قرار داشت، بر فراز آتش گرفتند تا اندک اندک در میان زوزه‌های جانخراش بریان شد، سپس قزلباشان به دستور شاه اسماعیل گوشت کباب لاشة این مرد را خورده استخوان‌هایش را به آتش کشیده خاکسترش را پراکندند(8).
در این اثناء مردم یزد از دست ستم‌ها و سیاهکاری‌های قزلباشان از محمد کُره – حاکم ابرکوه – استمداد طلبیدند، محمد کره به یزد لشکر کشیده شهر را از قزلباشان گرفت، در این واقعه گروهی از قزلباشان کشته شدند و بقیه گریختند، وقتی خبر این واقعه به شاه اسماعیل رسید به قصد محمد کره به راه افتاد، در نبردی که میان محمد کره و شاه اسماعیل درگرفت، محمد کره شکست یافته دستگیر شد، وی را به دستور شاه اسماعیل مثل حسین کیا با بدن برهنه و پوستِ خراشیده در قفس پر از مورچه افکندند، و چندتا قزلباش را بر او گماشتند تا دست به خودکشی نزند، و روزهای درازی در زیر شکنجه بماند(9). شهر یزد را شاه اسماعیل به قزلباشان سپرد تا هرگونه که مایل باشند بر سر مردم درآوردند، و از آنها که با دشمنان اهل بیت همدست شده قزلباشان شیعة اهل بیت را از شهر رانده دین ابوبکر و عمر را بر دین امام علی ترجیع می‌دادند، انتقام بگیرند.
در میان این جریان‌ها، و زمانی که هنوز شاه اسماعیل در یزد بود، سفیر سلطان حسین بای‌قرا – پادشاه ترکِ شیعة زیدی‌مذهب خراسان – با نامه و هدایا و تبریک فتوحات شاه اسماعیل به یزد رسید، او در این نامه خود را سلطان و همطراز شاه اسماعیل قلمداد کرده نسبت به او اظهار اطاعت نکرده بود، شاه اسماعیل از این امر در خشم شد و دستور حرکت قزلباشان به خراسان را صادر کرد تا بای‌قرا را تنبیه کند، او در اواخر بهمن 884 به طبس رسید که آخرین شهر در غرب قلمرو و بای‌قرا بود، قزلباشان که همة سنت‌های تاتاری را با خودشان می‌کشیدند، خیال می‌کردند که رعایای بای‌قرا در هرجا که باشند در حکم همقبیله‌ئی و مریدان اویند، و در همة امور با او شریکند، آنها روابط شاه و ملت را براساس روابط خودشان با شاه اسماعیل تفسیر می‌کردند، و هر شاهی را در هرجا که بود یک پیر طریقت برای ملت خودش محسوب می‌کردند، و هر شاه دیگری را غیر از شاه اسماعیل بر باطل می‌انگاشتند، و پیروانش را که پیرو شاه اسماعیل نبودند گمراه و بی‌دین می‌دانستند، شاه اسماعیل در این سفر همة خشمی را که از بای‌قرا در دل داشت بر سر مردم بیچارة شهر طبس خالی کرد، و هزاران تن را بی‌هیچ گناهی به دم شمشیر داد، و تمامی اموال شهر را قزلباشانش تاراج کردند، مداحات جنایات شاه اسماعیل و قزلباشان می‌نویسد که «غازیان عظام از گرد راه نرسیده در شهر طبس تاختند، و هرکس را در آن بلده (آبادی) یافتند، از دم تیغ بی‌دریغ گذراندند»(10). و بعد از آن که «هفت هشت هزار کس کشته شدند و شهر را غازیان غارت نمودند، سَورتِ غضب پادشاه کشورگیر تسکین یافت»(11).
یکبار دیگر این گزارش را بخوانیم تا دریابیم که شاه اسماعیل و قزلباشانش چه آگاهی و اطلاعی از سیاست و کشورداری داشتند، و فتوحاتی که در کشور ما نصیب‌شان می‌شد را به چه دیدی می‌نگریستند، پادشاه خراسان به رسم معمول زمانه که شاهان برای شاهانِ جدید تبریک و تهنیت می‌فرستند، نامه‌ئی محترمانه به شاه اسماعیل نگاشته است تا به او نهنیت بگوید، ولی او در نامه اش شاه اسماعیل را «رهبر معظم» و «مولا» و «مقتدا» خطاب نکرده و نسبت به او ابراز اطاعت ننموده است، شاه اسماعیل به جای آن که به نامة محترمانة تهنیت او پاسخ درخور بدهد، تصمیم به ادب کردنِ او می‌گیرد، آن هم با کشتار مردم بیگناه و تاراج‌کردن طبس. او قزلباشانش را برمی‌دارد، یکتاخت به طبس می‌تازد، مثل راهزنان وارد آن شهر بی‌دفاع می‌شود، و مردمِ شهر را که نه ارتشی بودند و نه پلیس و نه کارمند دستگاه بایقرا، آماج خشم کودکانة خویش قرار داده چندین هزار تن مرد و زن و کودک را – یعنی همة آنهائی که نتوانستند از شهر بگریزند – را قتل عام می‌کند، و آنگاه «سورت غضبش» فرو می‌نشیند، او برای فتح طبس نرفته، بلکه رفته است تا کسانی را که مریدان سلطان حسین می‌پنداشت را کشتار کند، بعد هم شهر ویران‌شده را با هزاران کشته اش رها کرده برمی‌گردد، چنین بود نگرش شاه اسماعیل به ایران و ایرانی، همة کسانی که او کشتا