یپولی» دروازة بالکان را بر روی خزش تاریخی ترکان به درون بالکان گشود، به دنبال آن عثمانی‌ها قدم به قدم در بالکان پیشروی کردند و تا سال 768 سراسر بالکان را متصرف شدند، همراه با این فتوحات در نیمة شمالی آناتولی نیز بخش‌هائی از جهادگران ارتش عثمانی پیشروی کردند و تا سال 738 آنکارا و کوتاهیه را به تصرف درآوردند، در سال 769 چهار امیرنشین جنوب آناتولی به تبعیت عثمانی‌ها درآمدند، و تا سال 776 قلمرو عثمانی‌ها در شرق آناتولی به ملاطیه و سیواس رسید. فتوحات عثمانی‌ها در شرق آناتولی در سال 781 با حملة تیمور گورکانی به درون آناتولی متوقف شد.
تیمور که خود را پادشاه ایران می‌نامید بخش شرقی آناتولی را – که از نظر تاریخی جزو ایران به شمار می‌رفت – به عنوان تیول به قبیلة آق‌قویونلو سپرد، ولی بقیة آناتولی را به حال خود رها کرده به ایران برگشت.
سلطان بایزید عثمانی در جنگ با تیمور شکست خورده به اسارت تیمور افتاده بود، هرچند که تیمور وی را آزاد کرده به آناتولی باز فرستاد، او در راه بازگشت به غرب آناتولی خودکشی کرد، پس از مرگ او میان فرزندانش بر سر مقام سلطنت نزاع افتاد، در آناتولی یکی از فرزندان او به نام محمد چلبی بر رقیبانش پیروز شد و قدرت را به دست گرفت، پسر دیگرش موسا چلبی در شهر اَدِرنه واقع در بخش اروپائی متصرفات عثمانی خودش را سلطان خواند، و با برادرش محمد چلبی به نزاع افتاد، سرانجام محمد چلبی در سال 792 بر او پیروز آمد و برادر را کشت، و بر سراسر متصرفات سابق عثمانی دست یافت.
از آنجا که حمله به آبادی‌های مسیحی‌نشین آناتولی و شرق اروپا درآمدهای بسیاری را نصیب جهادگران می‌کرد، و عثمانی‌ها این حملات را تنظیم و هدایت می‌کردند، شیوخ بکتاشیه (خلیفه‌های حاجی بکتاش) با مریدان‌شان به ارتش جهادگر عثمانی پیوسته بودند، و چون که هرکدام از این شیخ‌ها رهبر یک تیپ از جهادگران بود که مریدان خودش بودند، طبیعی بود که هر شیخی مسئول عقیدتی سیاسی سربازان تحت فرمان خودش در ارتش عثمانی باشد، از هیمن رو بود که این شیوخ در ارتش عثمانی دارای منصب «قاضی عسکر» (به زبان امروز: مسئول عقیدتی سیاسی) بودند، سلطان عثمانی در قبال خدمت این شیوخ و مریدان‌شان سهمهائی از غنایم جنگی به آنها اختصاص داد، و بخش‌هائی از زمین‌های مصادره شدة بومیان آناتولی را به آنها واگذار کرد تا مریدان‌شان به چراگاه دام‌هایشان تبدیل کنند، و در آنها مستقر شوند.
زمانی که موسا چلبی در ادرنه به سلطنت نشست، یک شیخ بکتاشی به نام شیخ بدرالدین در ارتش او قاضی عسکر بود، پدر بزرگ شیخ بدرالدین در فتوحات اولیة عثمانی‌ها به قتل رسیده بود (شهید شده بود)؛ و پدرش در زمان بایزید اول عثمانی قاضی عسکر شهر سماونه در بخش اروپائی عثمانی بود، شیخ بدرالدین تحصیلات مقدماتی را در شهرهای بورسا و قونیه به پایان برده بود و برای ادامة تحصیل به شام رفته، سپس برای تکمیل علوم دینی به مصر سفر کرده بود، او الهیات و فلسفه و منطق را در شام و مصر فرا گرفته و مدتی نزد یکی از شیوخ طریقت در مصر به خدمت پرداخته بود، و در سال 776 خ در اواخر دوران بایزید اول به آناتولی برگشته بود، پس از آن مدتی در ناحیة اسکندرون (منتهاالیه شمالغرب شام در زاویة دریای مدیترانه) در میان پیروان مذهب موسوم به اهل حق که شیعیان افراطی و معتقد به الوهیت امام علی بودند به سر برده بود، سفری هم به خاطر آشنائی بیشتر با فن مریدپروری به تبریز و قزوین کرده بود، و در بازگشت به آناتولی همراه شیوخ طریقت اهل حق در مناطق آیدین و گرمیان و قره‌مان به تبلیغ و سیر و سفر پرداخته بود(1).
شیخ بدرالدین در خلال جنگ‌های داخلی فرزندان بایزید اول به خدمت موسا چلبی درآمد و در ادرنه سمت قاضی عسکر را احراز کرد، پس از کشته‌شدن موسا چلبی به دستور سلطان محمد از مقامش معزول و به شهر ازنیک در غرب آناتولی تبعید شد و تحت اقامت اجباری قرار گرفت (792 خ). سلطان محمد برای او و خانواده ‌اش مستمری در خور توجهی مقرر کرد، و او را در برقراری ارتباط با مریدانش آزاد گذاشت.
شیخ بدرالدین زمانی که در میان اهل حق به سر می‌برد دو شخصیت نومسلمان که از پیروان مذهب بکتاشی بودند با او همکاری می‌کردند، این دو که از شیعیان افراطی آناتولی بودند یکی طورلاق کمال و دیگری بور کلیجه مصطفا نام داشت و ملقب به دَدَه مصطفا بود. شیخ بدرالدین وقتی به مقام قاضی عسکری ارتش موسا چلبی رسید رسید این دو تن را به عنوان مشاوران خویش وارد ارتش عثمانی کرد، وقتی شیخ بدرالدین معزول و تبعید شد، طورلاق کمال به منطقة شیعه‌نشین مانیسه در غرب آناتولی منتقل شد، و دده مصطفا به قره‌بورن در غرب آناتولی رفت، هرکدام از این دو تن در منطقة خویش به تبلیغ برای رهبری شیخ بدرالدین ادامه داد، و ارتباط با شیخ بدرالدین را حفظ کرد(2).
شیخ بدرالدین در تبعید ازنیک به تدوین عقائدش پرداخت و کتابی به نام واردات تألیف کرد، طریقت تصوف شیخ بدرالدین که از بکتاشیه و غلات شیعه (اهل حق) سرچشمه می‌گرفت، آمیزه‌ئی بود از وحدت وجود ابن عربی، تثلیث مسیحیت، امام‌پرستی اهل حق،(3) و نیاپرستی تاتارها، او عقیده داشت که شیخ طریقت حامل روح خدا است، و ذات معصوم و منزه و واجب الوجود و واجب الطاعه است که تمام کائنات بر مدار ارادة وی میچرخد، و نظم امر جهان در دست او است، و بر مردم جهان دارای «ولایت مطلقه» است، او با ابداع این عقیده مذهب بکتاشی را وارد مرحلة نوینی ساخت، او با تفسیر باطنی (تأویل) احکام مندرج در متون اسلامی، اطاعت از شیخ را نقطة محوری دین قرار داد، و وجوب برگزاری عبادت‌های شرعی چون نماز و روزه و حج را با تأویلاتی که از دین می‌کرد از دوش پیروانش انداخت، و چونکه مریدانش عموما تاتارهای نومسلمانی بودند که توجهی به احکام اسلامی نداشتند، و فقط از نظر اسمی مسلمان شده بودند تا به نان و نوا برسند، او محرمات شرعی چون خمر و زنا و حتی لواط را براساس تأویل‌هایش برای مریدانش مباح گردانید، تنها امر واجب در طریقت او محبت امام علی اطاعت مطلق از «شیخ» و جهاد برای نشر دین بود.
چونکه جنبه‌های اباحی و انحلال اخلاقی مذهب شیخ بدرالدین باب طبع تاتارهای نومسلمان بود گروه‌های زیادی از آنها را به او جذب کرد، وقتی کسانی به طریقت او ملحق می‌شدند تا در سلک مریدان او درآیند، خلیفه‌ اش از آنها می‌خواست که از عقائد گذشته‌شان به کلی دست بکشند، از همة کارهائی که در گذشته انجام داده اند توبه کنند، «محبت علی» و «محبت شیخ بدرالدین» را اساس اعتقادشان قرار دهند، و با او بیعت کنند که هیچگاه از اطاعت شیخ بیرون نشوند و در برابر او چون و چرا نشان ندهند و با جان و دل در اجرای فرمان‌های او کوشا باشند، و برای خشنودی شیخ از جان خودشان مایه بگذارند و از هیچ خطری رویگردان نشوند، یعنی: آنچه او از مریدانش می‌خواست آن بود که «ذوب‌شده در ولی» باشند، صفتی که او به مریدانش داد صفت تائب محب بود، یک مع