او دوري ‌کرد  و  نفرت  نمود  و او  نزد  عمويش  شکايت ‌کرد. عمويش‌ گفت‌: 
من  نمي‌خواهم‌ که  تو  از  زنت  و از  مالت  بگذري  و  هر  دو  را  از  دست  بدهي‌،  اينک  او  را  در  برابر  پس  دادن  آنچه ‌که  به  وي  داده‌ايد،  باز  مي‌خرم  و  او  را  طلاق  خلعي  بده‌. يعني  در  برابر  پس  دادن  آن  مال‌،  او  را  از  تو  خلع  نمودم  و  رها  ساختم‌.

تعريف  و  توصيف  شرعي  خلع
خلعي‌ که  اسلام  آن  را  مباح  نموده  است  ازخلع  الثوب  يعني  جامه  را  از تن  بيرون  آورد،‌گرفته  شده  است‌،  زيرا  زن  جامه  مرد  و مرد  جامه  زن  است‌،  خداوند  مي‌فرمايد:"  هن لباس لكم، وأنتم لباس لهن    [1]  [‌زنان  شما  لباس  شما  و  شما  لباس  آنان  هستيد]‌’‌’‌. اين  نوع  جدا  شدن  را  اسلام  فديه  نام  نهاده  است‌،  زيرا  زن  وسيله  چيزي‌که  به  شوهرش  مي‌پردازد،  فديه  نفس  خود  را  مي‌دهد  و  خويشتن  را  آزاد  مي‌کند  و  نفس خود  را  بازمي‌خرد. 

فقهاء  در  تعريف  خلع‌گفته‌اند: خلع  آنست‌که  شوهر  در  برابر  عوض  و  بدلي‌،  از  زنش  جدا  شود  و  او  را  طلاق  دهد.

دليل  خلع  حديثي  است‌که  بخاري  و  نسائي  آن  را  از  ابن  عباس  روايت‌کرده‌اند که  گفت‌: زن  ثابت  بن  قيس  بن  شماس  بخدمت  پيامبر صلي الله عليه و سلم   آمد  و از شوهرش  شکوه  نمود  

و‌گفت‌: اي  رسول  خدا،  من  مي‌خواهم  از  شوهرم  جدا  شوم  و  اين‌کار  را  بجهت  بد اخلاقي  و  بي‌ديني  او  نمي‌کنم  يعني  از  اخلاق  بد  و  نقصان  دين  او  شکايت  ندارم  ولي  از  صورت  ظاهري  او  خوشم  نمي‌آيد  و  او  زشت  چهره  است  و  مي ترسم‌که  اين  

ناخوشايندي  از  او،  مرا  به  تقصير  در  انجام  وظايفم  وا دارد  و کفران  و  ناسپاسي  شوهر  را  دوست  ندارم  پيامبر صلي الله عليه و سلم   به  وي  گفت‌:" أتردين عليه حديقته؟    [آيا  حاضر  هستيد  باغي  راکه  بتو  داده  است  به  وي  پس‌  بدهي‌]‌’‌’‌. زن‌گفت‌: آري  حاضرم‌. پيامبر صلي الله عليه و سلم   گفت‌: " اقبل الحديقة وطلقها تطليقة    [‌اي  ثابت  پس  دادن  باغ  را  از  او  بپذير  و  او  را  يک  طلاقه  کن  ]‌’‌’‌.

الفاظي ‌که  در  طلاق  خلعي  بکار  مي‌رود  
فقهاء‌گفته‌اند: لازم  است  براي  خلع  از  لفظ  خلع و  مشتقات  آن  يا  لفظي‌که  اين  معني  را  برساند،  استفاده  شود  مثل  براء‌ت  و  فديه  ولي  اگر  بلفظ  خلع  يا  لفظي‌که  معني  آن  را  دارد  نباشد،  مانند  اينکه  بگويد:" أنت طالق في مقابل مبلغ كذا، [‌ترا  در  برابر  فلان  مبلغ  طلاق  دادم‌]‌’‌’  و  زن ‌گفت‌: قبلت‌: پذيرفتم‌. اين  طلاق  است  در  برابر  مال  و  خلع  نيست‌. ابن  القيم  اين  راي  را  مورد  بررسي  و  نقد  قرار  داده  و گفته  است‌:

“‌‌هرکس  به  حقيقت  عقود  توجه‌کند،  مقاصد  و  اهداف  عقود  را  در  نظربگيرد  نه الفاظ  آن  را،  خلع  را  فسخ  نکاح  مي‌داند  بهرلفظي  ادا  شود  حتي  اگر بلفظ  طلاق  هم  باشد"  .

و  اين  راي  يکي  از  دو  نظريه  ياران  امام  احمد  مي‌باشد. و  شيخ‌الاسلام  ابن  تيميه  نيزآن  را  انتخاب‌کرده  و  از  ابن  عباس  نقل  نموده  است‌.

سپس  ابن  تيميه  مي‌گويد:‌کسي‌که  الفاظ  را  معتبر  مي‌داند  و  درکنار  الفاظ  توقف  مي‌کند  و  دراحکام  عقود،  الفاظ  را  معتبرمي‌داند،  خلع  راگر با  لفظ  طلاق  باشد  طلاق  مي‌شمارد  نه  خلع‌‌“‌.

سپس  ابن  القيم  راي  ابن  تيميه  را  ترجيح  مي‌دهد  ومي‌گويد: قواعد  فقه  و  اصول  آن ‌گواهي  مي‌دهند،  بدينکه  در  عقود  آنچه‌که  مراعات  مي‌شود  حقيقت  و  معاني  آنها  است  نه  شکل  و  الفاظ  آنها. و  در  تاييد  آن‌گفته  است‌: پيامبر صلي الله عليه و سلم   در‌باره  خلع  به  ثابت  بن  قيس‌گفت‌: زنت  را  يک  طلاقه‌کن‌. وبزنش  دستوردادکه  با  يک  حيض  عده  بگيرد  و  اين  بصراحت  مي‌رساندکه  اين  طلاق  او  فسخ  نکاح  و  خلع  بوده  است  اگرچه  با  الفاظ  طلاق  بيان  شده  است‌. بعلاوه  خداوند  احکام  فديه  را  برآن  جاري  ساخته  است  بديهي  است‌که  فديه  اختصاص  به  لفظ  مشخصي  ندارد  و  خداوند  لفظي  را  براي  آن  معين  نکرده  است  و  طلاق  فديه‌اي‌،  طلاقي  است  مقيد  و  ويژه‌،  و  داخل  در  احکام  طلاق  مطلق  وکلي  نيست  و  احکام  خاص  خود  را  دارد،  همانگونه‌که  از  نظر  رجعت  و  عده‌گرفتن  با  سه  طهر  يا  سه  حيض  برابر  سنت  صحيح‌ ،داخل  در  احکام  طلاق  نيست[2]‌.

عوض  طلاق  در  خلع  
همانگونه‌که  قبلاگفته  شد،  خلع  عبارت  است  ازبرداشتن  و  ازميان  بردن  ملکيت  بوسيله  نکاح‌،  درمقابل  مال‌. بنابراين  مال  و  عوض  يک  جزء  اساسي  است  ازمفهوم  و  معني  خلع  ومادام‌که  عوض  نباشد  و  تحقق  نيابد،  خلع  صورت  نمي‌گيرد  و  تحقق  نمي‌يابد. پس  هرگاه  شوهر  خطاب  بزنش‌گويد: ‌“‌خا‌لعتک‌‌“  و  سکوت‌کند  و  از  عوض  نام  نبرد  خلع  نمي‌شود. اگر  نيت  طلاق  داشت‌،  طلاق  رجعي  مي‌شود  و  اگر  نيتي  نداشته  باشد  چيزي  نيست‌،  چون  لفظ  خلع  براي  طلاق  از  جمله  الفاظ‌کنايه  است  و  محتاج  نيت  مي‌باشد. 

هر  چيزي‌که  جايز  باشد،  مهريه  واقع  شود،  جايز  است  عوض  خلع  نيز  واقع ‌گردد
علماي  شافعيه  مي‌گويند: خلع  در  برابر  مهريه  يا  بعضي  از  آن  يا  در  برابر  مال  ديگري  غير  از  مهريه  واقع  شود  صحيح  است‌،  خواه  آن  مال  ديگر  از  مهريه  بيشتر  باشد  ياکمتر. خواه  آن  عوض  عين  و  ذات  اشياء  و  نقد  باشد  يا  بدهي  و  وام  و  يا  منفعت  باشد،  فرق  نمي‌کند. قاعده‌کلي  آن  اينست‌: ‌که  هر  چيزي‌که  جايز  باشدکه  

مهريه  واقع  شود،  جايز  است‌که  عوض  و  بدل  خلع  نيز  واقع  شود،  چون  خداوند  بطور  عموم  فرموده  است‌: ’‌’‌... فلا جناح   فيما افتدت به    [‌بر  وي‌گناهي  نيست‌که  در  برابر  طلاق  از  او،  فديه  و  بدل  بگيرد  -‌بقول  معروف  مهرم  آزاد  جانم  حلال  -‌]‌’‌’‌.

بعلاوه  خلع  عقدي  است  بر  تمتع  و  برخورداري‌،  پس  شبيه  نکاح  است‌. عوض  خلع  بايد  معلوم  و  مال  باشد  و  ديگرشرايط  عوض  را  نيزداشته  باشد  مانند  قدرت  بر  تسليم  و  استقرار  و  ثبوت  ملکيت  عوض  دهنده  و  غيرآن‌. زيراکه  خلع‌  يک  عقد  معاوضه‌اي  است  و  درست  شبيه  بيع  و صداق  مي‌باشد  و  در خلعي ‌که  صحيح  باشد  اين  مساله  درست  است‌.

و  اما  در  خلع  فاسد،  علم  بدان  شرط  نيست  -  يعني  لازم  نيست ‌که  او  بداند که  فاسد  است‌،  پس  حکم  برآن  مترتب  مي‌شود  -‌پس  اگر کسي  زن  خود  را  در  برابر عوض  مجهول  و  غيرمعين‌،  خلع ‌کرد،  مثل  اينکه  اورا  در برابر جامه‌اي  غيرمعين  يا  در  برابر  جنيني‌ که  در شکم  اين  حيوان  است  يا  بشرط  فاسدي‌،  خلع‌ کرد  مثل  اينکه  زن  حامله  باشد  و  او را  بشرط  فاسدي  خلع‌ کرد  مثل  اينکه  زن  حامله  باشد  و  او  را  بشرط  ندادن  نفقه  خلع‌ کرد  يا  بشرط  اينکه  محل  سکونت  به  وي  ندهد  يا  در برابر  يکهزار  بمدت  نامعلوم  و  امثال  آن  خلع‌ کرد،  در  همه  اين  احوال  خلع  نيست  و  طلاق  زن  بصورت  بائن  واقع  مي‌شود  و  شوهر موظف  است ‌که  مهرالمثل  را  به  وي  بپردازد. اما  چرا  درخلع  فاسد  جدائي  حاصل  مي‌شود؟  زيرا