 توحيد به همين مطلب فوق، اساس دعوت مسيح (ع) را تشکيل ميدهد.
دوم: رسالت مسيح(ع). به اين معنا که مسيح (ع) جز رسالت وظيفۀ ديگري نداشت، او فرزند خدا نبود، بلکه بشري بود و براي هدايت بني اسرائيل و وارهاني ايشان از گمراهي و ضلالت مبعوث گرديده بود.
و اثبات اين دو امر درهم شکنندۀ دو مسئلۀ اساسي و بنيادين در مسيحيت تحريف شده مي باشد: يکي مسئلۀ تثليث و ابطال آن، و دوم: الوهيت مسيح (ع).هنگاميکه عيسي (ع) به دعوت آغاز کرد و خواست تا يهود را از عبادت نفس بسوي عبادت الله رهنمون شود، يهوديان به دشمني او بپاخاستند، خصوصا هنگامي که ديدند مردم آهسته آهسته  پيرامون او در حال گرد آمدن هستند، و اين حلقه همواره در گسترش است، آنگاه دست به تنيدن مکر و حيله زدند و حکام محلي را عليه او بر انگيختند، و بالآخره موفق گرديدند تا از حاکم روماني امر دست گيري و اعدام وي را اخذ کنند. ولي پيش از آنکه مکر ايشان پياده شود، خداوند عیسی (ع) را بسوي خود بلند کرد، قرآن کريم در اين مورد ميفرمايد:
 ﴿وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَکِن شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَکٍّ مِّنْهُ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا﴾ (سورهء نساء: 157). 
ترجمه: «وگفتار شان که ما مسيح عيسي پسر مريم پيامبر خدا را کشتيم در حاليکه نه او را کشتند و نه بدار آويختند، لکن امر بر آنها مشتبه شد، و کساني که در مورد (قتل) او اختلاف کردند از آن در شک هستند، و علم به آن ندارند، و تنها از گمان پيروي مي‌کنند، و قطعا او را نکشتند».
سپس الله تعالي مي فرمايد: 
﴿بَل رَّفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَکَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَکِيمًا﴾(سوره نساء: 158).
ترجمه: «بلکه خدا او را به سوي خود برد و خداوند توانا و حکيم است».
اين تنها قرآن نيست که قتل عیسی (ع) را نفي مي‌کند بلکه برنابا حواري و شاگرد خاص عیسی (ع) در انجيل خود داستان قتل عيسي را انکار نموده مي نويسد: «هنگاميکه عساکر حاکم روماني به رهبري يهودا به اقامتگاه عیسی (ع) نزديک شدند، عیسی (ع) آگاه شد، و وارد خانه اي شد که آنجا يازده تن از شاگردان او خواب بودند، چون خداوند بندۀ خود را در خطر ديد، به فرشتگان دستور داد تا او را به عالم بالا انتقال دهند، فرشتگان، عيسي (ع) را به آسمان سوم منتقل نمودند، و او در صحبت فرشتگاني مي‌باشد که هميشه به ذکر خدا مشغول اند، و بعد از رفع عيسي (ع)، يهودا با توسل به زور وارد اتاق عیسی (ع) شد، ياران عیسی (ع) همه در خواب بودند، خداوند شباهت عيسي را بر يهودا انداخت که تماما با عيسي مشابه گرديد، و ما شاگردان عيسي در مورد يهودا گمان کرديم که او عيسي است»(1).
بعد از اين واقعه يهودا اسخريوطي در عوض مسيح دستگير شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفت که حتي نتوانست از خود دفاع کند، و سخني بگويد، و به دار آويخته شد.
اناجيل ميگويند که: يهودا بعد ازين واقعه ديگر ديده نشده است، و طبق گفته هاي اناجيل، او انتحار کرده است. ولي از نظر محققين قصۀ انتحار او قابل تأييد نيست و هيچ گونه دليلي بر صحت آن وجود ندارد.
اين چنين ما به اين نتيجه منتهي شديم که عيسي (ع) بشر بود و بسان ديگران مي‌خورد و مي‌خوابيد، و به قضاي حاجت مي‌رفت، و از رنج و تکليف دنيا متأثر مي‌شد، او از مادر خود مريم ‘ زاده  شد، و مدتي در زمين باقي ماند که مسئوليت رسالت را انجام ميداد، و پس ازان خداوند او را بسوي خود بلند نمود. و در جريان رسالتش هيچ گاه ادعاي پسر خدا بودن و يا خدا بودن را نکرده است، بلکه اين همه خرافات بعدا به او تهمت زده شد، و در روز آخرت از همه اعمالي که مسيحيان به او به دروغ نسبت داده اند اظهار برائت ميکند.
-------------------------------------
1) به نقل از «محاضرات في النصرانية» ص: 23.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:16.txt">مسيح از ديدگاه مسيحيان</a><a class="folder" href="w:html:17.xml">عوامل انحراف مسيحيت</a><a class="text" href="w:text:23.txt">فلسفه ای افلوطينی و أثر آن بر مسيحيت</a></body></html>اگر ما مسيح (ع) را از ديدگاه مسيحيان بررسي کنيم ايشان را کاملا غير آنچه مي يابيم که قرآن معرفي کرده است.. 
 «چون مسيح از ديدگاه مسيحيان به صفت يک انسان مورد بحث قرار گرفته نمي‌تواند، که بسان ديگر انسانها از مادري تولد شده باشد، بلکه مسيح (ع) از نظر آنها داراي تکوين ديگري است و بحيث پسر خدا قبول ميگردد، و مسيح بسان پدر ازلي، از حيث زمان بين او و خدا هيچ گونه فرقي ديده نمي شود».
مسيحيان به اين عقيده اند که عيسي خدا و پسر خدا بود، و او فرستاده شده تا خود را قرباني گناهان بشريت، که آنرا از پدر به ميراث برده اند، گرداند.
اگر ميان مسيحي که اسلام از آن صحبت ميکند و مسيحي که مسحيان به آن عقيده دارند، مقايسه شود، ديده ميشود که مسيحيان براي مسيح (ع) يک چهرۀ افسانوي و دراماتيکي داده اند که شخصيت پس پردۀ و افسانه نگار آن بولس [شاؤول يهودي] مي باشد، نه عيسي واقعي که فرزند مريم بود و پيامبر و بشر. 
«ويلز» يکي از دانشمندان غربي مي نويسد: «همانطوريکه چهرۀ اصلي بود بعد از مرور سالها، شخصيت افسانوي امروز را به خود ميگيرد، انسان از مطالعۀ احوال و زندگي عيسي به اين نتيجه ميرسد که شخصيت عیسی (ع) نيز در تاريکي اوهام و روحيه تقليدي از ديگران شکل ميگيرد».
همين عوامل سبب مي‌شود که برخي از مفکران غربي حتي از وجود عیسی (ع) منکر شوند، و مسحيت را چيزي مرکب از عادات و تقاليد و عقائد ديگران بدانند.
اما اين سوال به ذهن انسان خطور ميکند که چطور مسيحيت بعد از آنکه يک دين توحيدي بود، به يک دين افسانوي مبدل گرديد، پاسخ اين پرسش بدين قرار است:<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:18.txt">عنوان</a><a class="text" href="w:text:19.txt">1- ايذاء و تعذيب مسيحيان</a><a class="text" href="w:text:20.txt">2- نابود شدن انجيل حقيقی</a><a class="text" href="w:text:21.txt">3- بولس (شاؤول يهودي)</a><a class="text" href="w:text:22.txt">4- اثرپذيری مسيحيت از فلسفه هاي وثني</a></body></html>مسيحيت در اصل، دين توحيد و آسماني بود که براي نجات و هدايت بني اسرائيل نازل گرديده بود، اما پس از بلند شدن عیسی (ع) به آسمان، در اثر يکعده عوامل، چهرۀ اصلي اش را از دست داد. آن که دين حق و يکتا پرستي و همگام با عقل سليم بود در اثر حوادث گوناگون بازيچۀ دست حکام و پاپ شکم پرست، و توطئه يکعده مغرضان قرار گرفت و در نتيجه به مجموعۀ از خرافات و توهمات افسانوي درآمد که از وثنيت بوديزم و هندوايزم مايه گرفت و با افسانه هاي بت پرستانۀ يونان باستان عجين شد. و هر که با اين افکار افسانوي مخالفت ميورزيد علماي سوء آنوقت فورا مهر تکفير را بر پيشاني او کوبيده او را نه تنها از جامعه بلکه از دنيا نابودش ميکردند. و در طوفان مهيب از تکفير و تهديد و در حصار چنين تنگ و ضيق فريادهاي حق خواهان آهسته خاموش شد و اين خورشيد درخشان هدايت به غروب نشست.
ما در اينجا به بررسي عواملي مي‌پردا