لَ: فَلَمَّا جَاوَزْتُ، نَادَى مُنَادٍ: أَمْضَيْتُ فَرِيضَتِي، وَخَفَّفْتُ عَنْ عِبَادِي. قَدْ تَقَدَّمَ حَدِيْثُ الإِْسْرَاءِ عَنْ أَنَسٍ فِي أَوَّلِ كِتَابِ الصَّلاَةِ، وَفِي كُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهَا مَا لَيْسَ فِي الآْخِرِ. (بخارى:3887) 
ترجمه: مالك بن صعصعه (رض) مي‏گويد: رسول خدا (ص) از شب اسراء براي ما سخن گفت و فرمود: «هنگامي كه در حطيم يا حجر اسماعيل به پهلو خوابيده بودم، ناگهان، شخصي آمد و سينه ام را تا زير ناف، ‌شكافت. قلبم را بيرون آورد. سپس، طشتي را كه مملو از ايمان بود، آوردند و قلبم را در آن، شستشو دادند و آنرا پر از ايمان كردند و سرجايش گذاشتند. آنگاه، چارپاي سفيدي آوردند كه از قاطر، كوچكتر و از الاغ، بزرگتر بود. و هر گام اش را به اندازة ديدش بر مي داشت. مرا بر آن سوار كردند. جبريل مرا برد تا به آسمان دنيا رسيد و گفت: در را باز كنيد. گفتند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. گفتند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. گفتند: آيا دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او خير مقدم، عرض مي كنيم. چه وفت خوبي آمده است. آنگاه، در را باز كردند. هنگامي كه وارد آسمان اول شدم، آدم عليه السلام را ديدم. جبريل گفت: اين، پدرت، آدم است به او سلام بده. من هم به او سلام دادم و او جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي فرزند صالح و پيامبر نيكوكار. سپس جبريل مرا بالا برد تا به آسمان دوم رسيد و گفت: در را باز كنيد. گفتند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. گفتند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. پرسيدند: آيا دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او خير مقدم، عرض مي كنيم چه وقت خوبي آمده است. هنگامي كه وارد آسمان دوم شدم، پسر خاله هايم؛ يحيي و عيسي؛ را ديدم. جبريل گفت: اينها، يحيي و عيسي هستند به آنها سلام بده. به آنان نيز سلام دادم. آنها جواب دادند و گفتند: خوش آمدي اي برادر صالح و پيامبر نيكوكار. سپس جبريل مرا به آسمان سوم برد و خواست تا در را باز كنند. پرسيدند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. گفتند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همرا من است. پرسيدند: آيا او دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او خوش آمد مي گوييم چه وقت خوبي آمده است. آنگاه در را باز كردند. هنگامي كه وارد شدم، يوسف را ديدم. جبريل گفت: اين، يوسف است به او سلام بده. به او هم سلام دادم او نيز جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي برادر صالح و پيامبر نيكوكار. سپس، جبريل مرا به آسمان چهارم برد و خواست تا در را باز كنند. گفتند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. گفتند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. پرسيدند: آيا دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او خوش آمد مي گوييم چه وقت خوبي آمده است. آنگاه، در را باز كردند. هنگامي كه وارد شدم و به ادريس رسيدم، جبريل گفت: اين، ادريس است به او سلام بده. به او نيز سلام دادم. او هم جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي برادر صالح و پيامبر نيكوكار. سپس جبريل مرا به آسمان پنجم برد وخواست تا در را باز كنند. گفتند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. پرسيدند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. پرسيدند: آيا او دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او خوش آمد ‌مي‌گوييم چه وقت خوبي آمده است. هنگامي كه وارد شدم، هارون را ديدم. جبريل گفت: اين، هارون است. به او سلام بده. پس به او هم سلام دادم. او نيز جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي برادر صالح و  پيامبر نيكوكار.
سپس جبريل مرا به آسمان ششم برد و  خواست تا در را باز كنند. گفتند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. پرسيدند: كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. گفتند: آيا او دعوت شده است؟ گفت: بلي. گفتند: به او  خوش آمد مي گوييم چه وقت خوبي آمده است. هنگامي كه وارد شدم، موسي را ديدم. جبريل گفت: اين، موسي است. به او سلام بده. پس به او هم سلام دادم. او نيز جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي برادر صالح و پيامبر نيكوكار. اما هنگامي كه از او گذشتم، شروع به گريستن كرد. پرسيدند: چرا گريه مي كني؟ گفت: بخاطر اينكه بعد از من، نوجواني مبعوث شده است كه امتيانش بيشتر از امت من به بهشت مي روند.
سپس جبريل مرا به آسمان هفتم برد و خواست تا در را باز كنند. پرسيدند: تو كيستي؟ گفت: جبريل. گفتند: آيا كسي همراه توست؟ گفت: محمد، همراه من است. پرسيدند: آيا او دعوت شده است؟ گفت: بلي. نگهبان آسمان گفت: به او خوش آمد مي گوييم. چه وقت خوبي آمده است. هنگامي كه وارد شدم، ابراهيم را ديدم. جبريل گفت: اين، پدر توست. به او سلام بده. به او نيز سلام دادم. او هم جواب سلام مرا داد و گفت: خوش آمدي اي فرزند صالح و پيامبر نيكوكار. سپس بالا برده شدم تا به سدرة المنتهي رسيدم. ناگهان، ديدم كه ميوه هايش به اندازة كوزه هاي شهر «هجر» و برگهاي آن به اندازة گوش فيل است. جبريل گفت: اين،‌ سدرة النمنتهي است. و در آنجا، نگاهم به چهار نهر افتاد كه دو تا پنهان و دو تاي ديگر، آشكار بودند. پرسيدم: اي جبريل! اينها چيست؟ گفت: دو نهر پنهان، نهرهاي بهشت اند. و دو نهر آشكار، نيل و فرات مي باشند. سپس بيت المعمور را به من نشان دادند. آنگاه، برايم يك ظرف شراب، يك ظرف شير و  يك ظرف عسل آوردند. من شير را برداشتم. جبريل گفت: اين، فطرتي است كه تو و امت ات بر آن هستيد.
آنگاه، روزانه، پنجاه نماز برايم فرض قرار دادند. پس بر گشتم. همينكه به موسي رسيدم، گفت: چه دستوري به تو دادند؟ گفتم: دستور دادند تا روزانه، پنجاه نماز بخوانم. موسي گفت: امت تو نمي تواند روزانه، پنجاه نماز بخواند. سوگند به خدا كه من مردم را قبل از تو آزمايش كردم و از بني اسراييل، مشكلات زيادي را متحمل شدم. پس نزد پروردگارت برگرد و از او بخواه تا براي امت ات، تخفيف دهد. برگشتم. پس خداوند ده نماز، برايم كم كرد. دوباره نزد موسي آمدم. موسي همان سخنان گذشته اش را تكرار كرد. دوباره برگشتم و خداوند ده نماز ديگر را كم كرد. بار ديگر، نزد موسي آمدم. او همان سخنان قبلي اش را تكرار كرد. پس برگشتم و خداوند، ده نماز ديگر نيز كم كرد. بسوي موسي آمدم. دوباره همان سخنان را تكرار كرد. پس برگشتم و خداوند دستور داد تا روزانه، ده نماز بخوانم. پس نزد موسي آمدم و او همان سخنانش را تكرار كرد. دوباره نزد خدا برگشتم و اين بار به من دستور داده شد تا روزانه، پنج نماز بخوانم.
براي آخرين بار، نزد موسي آمدم. پرسيد: چه دستوري به تو دادند؟ گفتم: به من دستور دادند كه روزانه، پنج نماز بخوانم. موسي گفت: امت تو نمي تواند روزانه، پنج نماز بخواند. و من قبل از تو، مردم را آزمايش كرده ام و از بني اسراييل، سختي هاي زيادي، متحمل شده ام. نزد پروردگارت برگرد و از او بخواه تا براي امت ات تخفيف بدهد. گفتم: آنقدر از پروردگارم خواستم كه شرمنده شدم. هم اكنون، خشنود و تسليم هستم. 
هنگامي كه از آنجا گذشتم، هاتفي ندا داد: فريضه ام را قطعي نمودم و به بندگانم تخفيف دادم».
قابل ياد آوري است كه حديث اسراء به روايت انس (رض) در آغاز «كتاب الصلاة» بيان گرديد و هر  يك از اين دو حديث، حاوي مطالبي است كه ديگري فاقد آن مي باش