ض)
1453ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ الله عَنْهُمَا قَالَ: قَالَ أَبُو ذَرٍّ: كُنْتُ رَجُلاً مِنْ غِفَارٍ، فَبَلَغَنَا أَنَّ رَجُلاً قَدْ خَرَجَ بِمَكَّةَ يَزْعُمُ أَنَّهُ نَبِيٌّ، فَقُلْتُ لأخِي: انْطَلِقْ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ كَلِّمْهُ، وَأْتِنِي بِخَبَرِهِ، فَانْطَلَقَ فَلَقِيَهُ، ثُمَّ رَجَعَ، فَقُلْتُ: مَا عِنْدَكَ؟ فَقَالَ: وَاللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ رَجُلاً يَأْمُرُ بِالْخَيْرِ، وَيَنْهَى عَنِ الشَّرِّ، فَقُلْتُ لَهُ: لَمْ تَشْفِنِي مِنَ الْخَبَرِ، فَأَخَذْتُ جِرَابًا وَعَصًا، ثُمَّ أَقْبَلْتُ إِلَى مَكَّةَ، فَجَعَلْتُ لا‌أَعْرِفُهُ، وَأَكْرَهُ أَنْ أَسْأَلَ عَنْهُ، وَأَشْرَبُ مِنْ مَاءِ زَمْزَمَ، وَأَكُونُ فِي الْمَسْجِدِ، قَالَ: فَمَرَّ بِي عَلِيٌّ: فَقَالَ: كَأَنَّ الرَّجُلَ غَرِيبٌ؟ قَالَ: قُلْتُ: نَعَمْ، قَالَ: فَانْطَلِقْ إِلَى الْمَنْزِلِ، قَالَ: فَانْطَلَقْتُ مَعَهُ لا يَسْأَلُنِي عَنْ شَيْءٍ، وَلا أُخْبِرُهُ، فَلَمَّا أَصْبَحْتُ غَدَوْتُ إِلَى الْمَسْجِدِ لأسْأَلَ عَنْهُ، وَلَيْسَ أَحَدٌ يُخْبِرُنِي عَنْهُ بِشَيْءٍ، قَالَ: فَمَرَّ بِي عَلِيٌّ،‌فَقَالَ: أَمَا نَالَ لِلرَّجُلِ يَعْرِفُ مَنْزِلَهُ بَعْدُ؟ قَالَ: قُلْتُ: لاَ، قَالَ: انْطَلِقْ مَعِي، قَالَ: فَقَالَ: مَا أَمْرُكَ، وَمَا أَقْدَمَكَ هَذِهِ الْبَلْدَةَ؟ قَالَ: قُلْتُ لَهُ: إِنْ كَتَمْتَ عَلَيَّ أَخْبَرْتُكَ، قَالَ: فَإِنِّي أَفْعَلُ، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: بَلَغَنَا أَنَّهُ قَدْ خَرَجَ هَا هُنَا رَجُلٌ يَزْعُمُ أَنَّهُ نَبِيٌّ، فَأَرْسَلْتُ أَخِي لِيُكَلِّمَهُ فَرَجَعَ وَلَمْ يَشْفِنِي مِنَ الْخَبَرِ، فَأَرَدْتُ أَنْ أَلْقَاهُ، فَقَالَ لَهُ: أَمَا إِنَّكَ قَدْ رَشَدْتَ، هَذَا وَجْهِي إِلَيْهِ، فَاتَّبِعْنِي ادْخُلْ حَيْثُ أَدْخُلُ، فَإِنِّي إِنْ رَأَيْتُ أَحَدًا أَخَافُهُ عَلَيْكَ قُمْتُ إِلَى الْحَائطِ، كَأَنِّي أُصْلِحُ نَعْلِي، وَامْضِ أَنْتَ، فَمَضَى وَمَضَيْتُ مَعَهُ، حَتَّى دَخَلَ وَدَخَلْتُ مَعَهُ عَلَى النَّبِيِّ (ص)، فَقُلْتُ لَهُ: اعْرِضْ عَلَيَّ الإسْلامَ، فَعَرَضَهُ، فَأَسْلَمْتُ مَكَانِي، فَقَالَ لِي: «يَا أَبَا ذَرٍّ! اكْتُمْ هَذَا الامْرَ، وَارْجِعْ إِلَى بَلَدِكَ، فَإِذَا بَلَغَكَ ظُهُورُنَا فَأَقْبِلْ». فَقُلْتُ: وَالَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لأصْرُخَنَّ بِهَا بَيْنَ أَظْهُرِهِمْ، فَجَاءَ إِلَى الْمَسْجِدِ وَقُرَيْشٌ فِيهِ، فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ! إِنِّي أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، فَقَالُوا: قُومُوا إِلَى هَذَا الصَّابِئ، فَقَامُوا، فَضُرِبْتُ لأمُوتَ، فَأَدْرَكَنِي الْعَبَّاسُ فَأَكَبَّ عَلَيَّ، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهِمْ، فَقَالَ: وَيْلَكُمْ تَقْتُلُونَ رَجُلاً مِنْ غِفَارَ، وَمَتْجَرُكُمْ وَمَمَرُّكُمْ عَلَى غِفَارَ، فَأَقْلَعُوا عَنِّي، فَلَمَّا أَنْ أَصْبَحْتُ الْغَدَ، رَجَعْتُ، فَقُلْتُ مِثْلَ مَا قُلْتُ بِالأمْسِ، فَقَالُوا: قُومُوا إِلَى هَذَا الصَّابِئ، فَصُنِعَ بِي مِثْلَ مَا صُنِعَ بِالأمْسِ، وَأَدْرَكَنِي الْعَبَّاسُ فَأَكَبَّ عَلَيَّ، وَقَالَ مِثْلَ مَقَالَتِهِ بِالأمْسِ، قَالَ: فَكَانَ هَذَا أَوَّلَ إِسْلامِ أَبِي ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ. (بخارى:3522)
ترجمه: ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد: ابوذر (رض) گفت: من مردي از قبيلة غفار بودم. به ما خبر رسيد كه مردي در مكه، ظهور كرده و  ادعاي پيامبري مي كند. به برادرم گفتم: نزد اين مرد برو و با او صحبت كن و خبرش را براي من بياور. برادرم نزد او رفت، با او ملاقات كرد و برگشت. از او پرسيدم: چه خبر داري؟ گفت: سوگند به خدا، مردي را ديدم كه امر به نيكي    مي كرد و از كار بد، بازمي‌داشت. به او گفتم: اين خبر تو مرا قانع نكرد. پس مشك آب و عصايي برداشتم و به مكه رفتم. رسول خدا (ص) را نمي شناختم و دوست نداشتم دربارة او از كسي بپرسم. لذا از آب زمزم مي نوشيدم و در مسجد مي ماندم. روزي، علي (رض) از كنارم گذشت و گفت: گويا شما در اينجا غريب هستيد؟ گفتم: بلي. گفت: به خانة من بيا. با او براه افتادم. ايشان از من چيزي نمي پرسيد و من هم به او چيزي نمي گفتم. صبح روز بعد، به مسجد رفتم تا دربارة پيامبر بپرسم. هيچ كس پيدا نشد كه دربارة او به من چيزي بگويد. بار ديگر، علي(رض) از كنارم گذشت و گفت: آيا هنوز، منزل مورد نظرت را پيدا نكرده اي؟ گفتم: خير. گفت: با من بيا. و پرسيد: كارت چيست و چرا به اين شهرآمده اي؟ گفتم: اگر رازم را فاش نمي  كني، با تو        مي گويم. گفت: رازت را فاش نمي كنم. گفتم: به ما خبر رسيده است كه در اينجا مردي ظهور كرده و ادعاي پيامبري مي كند. من برادرم را فرستادم تا با او صحبت كند. او برگشت ولي سخنانش مرا قانع نكرد. پس تصميم گرفتم كه با او ملاقات كنم. علي گفت: راه درستي، در پيش گرفته اي. هم اكنون، من بسوي او مي روم. دنبال من بيا. هر جا كه من وارد شدم، تو نيز وارد شو. و اگر كسي را ديدم و ترسيدم كه به تو ضرري برساند، رو به ديوار مي ايستم گويا كفشم را سامان مي دهم. و تو به راهت، ادامه بده.
آنگاه، من و او براه افتاديم تا اينكه بر رسول خدا (ص)  وارد شد. من نيز وارد شدم و به آنحضرت (ص)  گفتم: اسلام را به من عرضه كن.
رسول خدا (ص) هم اسلام را عرضه كرد و من همانجا مسلمان شدم. سپس، خطاب به من فرمود: «اي ابوذر! مسلمان شدنت را پنهان كن و به شهرت برگرد و هر گاه، خبر پيروزي ما به تو رسيد، بيا». گفتم: سوگند به ذاتي كه تو را به حق، مبعوث كرده است، فرياد خواهم كشيد و كلمة توحيد را ميان آنان، اعلام خواهم كرد.
راوي مي گويد: سپس، قريش در مسجد بودند كه ابوذر به آنجا رفت و خطاب به آنان گفت: اي قريشيان! من گواهي مي دهم كه  هيچ معبودي بجز الله، وجود ندارد و گواهي مي دهم كه محمد، بنده و فرستادة خداست. قريش گفتند: برخيزيد و به حساب اين بي دين برسيد. آنها نيز برخاستند و مرا تا سر حد مرگ، كتك زدند.
عباس به داد من رسيد و خودش را روي من انداخت. سپس رو به سوي آنان كرد و گفت: واي بر شما، مردي از قبيلة غفار را مي كشيد در حالي كه تجارت و عبور شما از ميان آنان است. با شيندن اين سخنان، از من دست كشيدند. صبح روز بعد، برگشتم و همان سخنان ديروز را تكرار كردم. آنان دوباره گفتند: برخيزيد و به حساب اين بي دين برسيد. آنگاه، مرا مانند روز گذشته، كتك زدند. بار ديگر، عباس به دادم رسيد و خود را روي من انداخت و سخنان روز گذشته اش را تكرار كرد. ابن عباس رضي الله عنهما مي گويد: اين آغاز اسلام آوردن ابوذر رحمه الله بود.

باب (27): كسي كه در اسلام و جاهليت به نياكانش نسبت داده شده است
1454ـ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ: (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبِينَ)، جَعَلَ النَّبِيُّ (ص) يُنَادِي: «يَ