يم، قبر موسي را كنار راه، نزديك تپة سرخ، به شما نشان مي دادم.

باب (37): خواندن نماز جنازه بر شهيد
670 ـ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قَالَ: كَانَ النَّبِيُّ (ص) يَجْمَعُ بَيْنَ الرَّجُلَيْنِ مِنْ قَتْلَى أُحُدٍ فِي ثَوْبٍ وَاحِدٍ، ثُمَّ يَقُولُ: «أَيُّهُمْ أَكْثَرُ أَخْذًا لِلْقُرْآنِ»؟ فَإِذَا أُشِيرَ لَهُ إِلَى أَحَدِهِمَا، قَدَّمَهُ فِي اللَّحْدِ وَقَالَ: «أَنَا شَهِيدٌ عَلَى   هَؤُلاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». وَأَمَرَ بِدَفْنِهِمْ فِي دِمَائِهِمْ، وَلَمْ يُغَسَّلُوا، وَلَمْ يُصَلَّ عَلَيْهِمْ. (بخارى:1343)
ترجمه: جابر بن عبد الهَ رضي الله عنهما مي گويد: رسول الله (ص) هر دو نفر از شهداي احد را در يك پارچه كفن ميكرد. سپس، مي پرسيد: «كدام يك, قرآن را  بيشتر ميداند؟»  پس كسي را كه قرآن بيشتري مي دانست، در لَحَد، مقدم ميكرد. و فرمود: «من روز قيامت، براي اينها، گواهي خواهم داد». و دستور داد تا آنها را بدون غسل، با خون هايشان، دفن كنند. و همچنين، بر آنها نماز جنازه، گزارده نشد. 

باب (38): نماز بر شهيد
671 ـ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ عَامِرٍ (رض): أَنَّ النَّبِيَّ (ص) خَرَجَ يَوْمًا، فَصَلَّى عَلَى أَهْلِ أُحُدٍ صَلاتَهُ عَلَى الْمَيِّتِ، ثُمَّ انْصَرَفَ إِلَى الْمِنْبَرِ فَقَالَ: «إِنِّي فَرَطٌ لَكُمْ وَأَنَا شَهِيدٌ عَلَيْكُمْ، وَإِنِّي وَاللَّهِ لأَنْظُرُ إِلَى حَوْضِي الآنَ، وَإِنِّي أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ خَزَائِنِ الأَرْضِ، أَوْ مَفَاتِيحَ الأَرْضِ، وَإِنِّي وَاللَّهِ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمْ أَنْ تُشْرِكُوا بَعْدِي، وَلَكِنْ أَخَافُ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنَافَسُوا فِيهَا». (بخارى:1344)
ترجمه: عقبه بن عامر (رض)  مي گويد: روزي، رسول الله (ص)  بيرون رفت و بر شهداي احد، نماز جنازه خواند. سپس، برگشت و بر منبر رفت و فرمود: «من روز قيامت، جلوتر از شما خواهم بود و براي  شما گواهي خواهم داد. بخدا سوگند، همين حالا حوض خود (كوثر)  را مي بينم.  و كليدهاي تمام خزانه هاي روي زمين، به من داده شده است. و  بخدا سوگند، ترس من از اين نيست كه شما بعد از من، مشرك شويد، بلكه از اين مي ترسم كه شما براي بدست آوردن مال دنيا، به رقابت برخيزيد.
اگر كودكي مسلمان شد و مرد, آيا بر او جنازه خوانده شود؟
 و آيا كودك، به اسلام دعوت شود؟
672ـ عَنِ ابْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا قال: انْطَلَقَ عُمَرَ (رض) مَعَ النَّبِيِّ (ص) فِي رَهْطٍ قِبَلَ ابْنِ صَيَّادٍ، حَتَّى وَجَدُوهُ يَلْعَبُ مَعَ الصِّبْيَانِ، عِنْدَ أُطُمِ بَنِي مَغَالَةَ، وَقَدْ قَارَبَ ابْنُ صَيَّادٍ الْحُلُمَ، فَلَمْ يَشْعُرْ حَتَّى ضَرَبَ النَّبِيُّ (ص) بِيَدِهِ، ثُمَّ قَالَ لابْنِ صَيَّادٍ: «تَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ»؟ فَنَظَرَ إِلَيْهِ ابْنُ صَيَّادٍ فَقَالَ: أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ الأُمِّيِّينَ. فَقَالَ ابْنُ صَيَّادٍ لِلنَّبِيِّ (ص): أَتَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ؟ فَرَفَضَهُ، وَقَالَ: «آمَنْتُ بِاللَّهِ وَبِرُسُلِهِ». فَقَالَ لَهُ: «مَاذَا تَرَى»؟ قَالَ ابْنُ صَيَّادٍ: يَأْتِينِي صَادِقٌ وَكَاذِبٌ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «خُلِّطَ عَلَيْكَ الأَمْرُ». ثُمَّ قَالَ لَهُ النَّبِيُّ (ص): «إِنِّي قَدْ خَبَأْتُ لَكَ خَبِيئًا». فَقَالَ ابْنُ صَيَّادٍ: هُوَ الدُّخُّ، فَقَالَ: «اخْسَأْ فَلَنْ تَعْدُوَ قَدْرَكَ». فَقَالَ عُمَرُ (رض): دَعْنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَضْرِبْ عُنُقَهُ. فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «إِنْ يَكُنْهُ فَلَنْ تُسَلَّطَ عَلَيْهِ، وَإِنْ لَمْ يَكُنْهُ فَلا خَيْرَ لَكَ فِي قَتْلِهِ». 
وَقَالَ عَبْدُ الله بْنِ عُمَرَ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمَا: انْطَلَقَ بَعْدَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ (ص)، وَأُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ إِلَى النَّخْلِ الَّتِي فِيهَا ابْنُ صَيَّادٍ، وَهُوَ يَخْتِلُ أَنْ يَسْمَعَ مِنِ ابْنِ صَيَّادٍ شَيْئًا، قَبْلَ أَنْ يَرَاهُ ابْنُ صَيَّادٍ، فَرَآهُ النَّبِيُّ(ص) وَهُوَ مُضْطَجِعٌ ـ يَعْنِي فِي قَطِيفَةٍ لَهُ فِيهَا رَمْزَةٌ أَوْ زَمْرَةٌ ـ فَرَأَتْ أمُّ ابْنِ صَيّادٍ رَسُولَ اللَّهِ (ص)، وَهُوَ يَتَّقِي بِجُذُوعِ النَّخْلِ، فَقَالَتْ لابْنِ صَيَّادٍ: يَا صَافِ، وَهُوَ اسْمُ ابْنِ صَيَّادٍ، هَذَا مُحَمَّدٌ (ص)، فَثَارَ ابْنُ صَيَّادٍ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «لَوْ تَرَكَتْهُ بَيَّنَ». (بخارى: 1354، 1355)
ترجمه: عبد اله  بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: رسول الله (ص) به اتفاق عمر(رض) و تني چند از يارانش، به طرف ابن صياد رفت. ابن صياد كه در آن وقت، نزديك به بلوغ  بود، با جمعي از بچه ها در قِلاع  بني مغاله، مشغول بازي بود. و متوجه آمدن رسول الله (ص) نشد، تا اينكه  آنحضرت (ص) با زدن دست خود، او را متوجه خويش ساخت و فرمود: «آيا  گواهي مي دهي كه من، رسول خدا هستم». ابن صياد نگاهي به پيامبر كرد و گفت: «آري، گواهي مي دهم كه تو رسول اُميها هستي». سپس، از رسول الله (ص) پرسيد: آيا تو گواهي مي دهي كه من، (ابن صياد) رسول خدا هستم؟ رسول الله (ص) سخنش را رد كرد و فرمود: «من به الله و رسولش، ايمان دارم». سپس، آنحضرت (ص) پرسيد: «چه مي بيني»؟ ابن صياد گفت: افراد راستگو و دروغگو نزد من ميآيند. رسول الله (ص) فرمود: «اين امر براي تو مشتبه شده است». سپس، فرمود: «من چيزي برايت پنهان كرده ام، آيا مي تواني بگويي چيست»؟ ابن صياد گفت: دُخ. (منظور سورة دخان بود). رسول الله (ص) فرمود: «خدا تو را خواركند، تو از حد خود، نمي تواني تجاوز كني».  عمر(رض) عرض كرد: اي رسول خدا! اجازه بده تا گردن او را بزنم. رسول الله (ص) فرمود: «اگر او دجال باشد، از بين بردن او، كار تو نيست و اگر نباشد، كشتن او براي تو سودي ندارد». 
همچنين، عبد الله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: روزي، رسول الله (ص) و ابي بن كعب به طرف باغ نخلي رفتند كه ابن صياد در آنجا بود. آنحضرت (ص) ميخواست بدون اينكه ابن صياد متوجه شود، سخنانش را بشنود. ابن صياد در چادري خود را پيچيده و  دراز كشيده بود و چيزي را زمزمه مي كرد. رسول الله (ص) با اينكه خود را پشت درختي پنهان كرده بود، مادر ابن صياد او را ديد. به فرزندش گفت: اي صاف! اين، محمد است. ابن صياد فوراً بلند شد. رسول الله (ص) فرمود: «اگر مادرش او را به حال خود مي گذاشت، همه چيز، روشن مي شد».
673ـ عَنْ أَنَسٍ (رض) قَالَ: كَانَ غُلامٌ يَهُودِيٌّ يَخْدُمُ النَّبِيَّ (ص) فَمَرِضَ، فَأَتَاهُ النَّبِيُّ (ص) يَعُودُهُ، فَقَعَدَ عِنْدَ رَأْسِهِ، فَقَالَ لَهُ: «أَسْلِمْ». فَنَظَرَ إِلَى أَبِيهِ وَهُوَ عِنْدَهُ، فَقَالَ لَهُ: أَطِعْ أَبَا الْقَاسِمِ، فَأَسْلَمَ، فَخَرَجَ النَّبِيُّ (ص) وَهُوَ يَقُولُ: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْقَذَهُ مِنَ النَّارِ». (بخارى:1356)
ترجمه: انس (رض) مي گويد: نوجواني يهودي كه براي رسول الله (ص) خدمت مي كرد، بيمار شد. آنحضرت (ص) به عيادتش رفت و بر بالينش ن