تر است!»

سپس گفت: لَنا العزّي وَلا عزَي لکم! ما عزي داريم و شما عزي نداريد!

نبي اکرم -صلى الله عليه وسلم- گفتند: جوابش را نمي‌دهيد؟ گفتند: چه بگوييم؟ فرمودند: بگوييد: (الله مولانا، ولا مولى لکم) «خداوند مولاي ما است، و شما مولايي نداريد!»

آنگاه ابوسفيان گفت: آفرين، احسنت! امروز به جاي روز بدر، جنگ آمد و نيامد دارد!

عمر در پاسخ وي گفت: اصلا برابر نيست! کشتگان ما در بهشت‌اند، و کشتگان شما در آتش دوزخ!

آنگاه ابوسفيان گفت: نزد من بيا، اي عمر! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(ائتهِ فانظُر ماشأنُه).

«نزد او برو ببين چه کار دارد؟!»

نزد وي رفت. ابوسفيان گفت: تو را به خدا سوگند مي‌دهم، آيا محمد را کشته‌ايم؟! عمر گفت: خداوندا؛ نه! او اينک سخن تو را دارد مي‌شنود! گفت: تو نزد من از ابن قمئه راستگوتر و درستکارتري![1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 93-94؛ زادالمعاد، ج 2، ص 94؛ صحيح البخاري، ج 2، ص 579.قرار جنگ بعدي در بدر
ابن اسحاق گويد: ابوسفيان در حاليکه به اتفاق همراهانش بسوي مکه بازمي‌گشتند، ندا درداد: قرار ما براي شما در وادي بدر، سال آينده! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مردي از يارانشان فرمودند: بگو: باشد؛ اين قرار ما با تو باشد! [1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 94.خبرگيري پيامبر از وضعيت مشرکان
در آن هنگام، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- علي‌بن ابيطالب را فرستادند و گفتند: سياهي به سياهي اين جماعت برو، و بنگر که چه مي‌کنند، و چه قصدي دارند! اگر اسبان را يدک مي‌کشند، و بر اشتران سوارند، معلوم مي‌شود که قصد مکه دارند؛ و اگر بر اسبان سوارند، و اشتران را يدک مي‌کشند، معلوم مي‌شود که قصد مدينه دارند. سوگند به آنکه جانم در دست اوست؛ اگر قصد مدينه کنند من نيز بر سرشان در مدينه فرود خواهم آمد، و حقشان را مي‌دهم! علي گويد: سياهي به سياهي آنان حرکت کردم، تا ببينم چه مي‌کنند، اسبان را يدک کشيدند، و بر اشتران سوار شدند، و به سوي مکه روانه شدند[1].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- همان؛ در فتح‌الباري (ج 7، ص 347) آمده است که آن مردي که براي خبر گرفتن از وضعيت مشرکان اعزام شد، سعد بن ابي وقاص بوده است.رسيدگي به شُهدا و مجروحين
پس از بازگشت قريشيان، مسلمانان فراغت يافتند تا به وضع شهيدان و مجروحان جنگ احد رسيدگي کنند. زيدبن ثابت گويد: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مرا در روز احد فرستادند تا از سعدبن ربيع خبر بگيرم. به من فرمودند:

(إن رأيته فأقرئه مني السلام وقل له يقول لک رسول‌الله: کيف تَجدُک؟)

«اگر او را ديدي سلام مرا به او برسان و به او بگو: رسول خدا به تو مي‌گويد: در چه حالي؟»

گشت زدن ميان کشته شدگان را آغاز کردم؛ وقتي به او رسيدم، هنوز رمقي به تن داشت؛ هفتاد ضربت خورده بود، از شمشير و از نيزه و از تير. گفتم: اي سعد، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به تو سلام مي‌رسانند و مي‌گويند: براي من بازگو که در چه حالي؟

گفت: سلام بر رسول خدا! به ايشان بگو: اي رسول خدا، بوي بهشت را مي‌شنوم! به قوم و قبيلة من، انصار، نيز بگو: اگر بر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دست يابند و در ميان شما يک چشم مانده باشد که پلک بزند، در پيشگاه خدا عُذري نخواهيد داشت! و همان لحظه جان داد [1].

در ميان مجروحان، اُصيرم، عمرو بن ثابت را يافتند. اندکي رمق به تن داشت. سابقا اسلام را بر او عرضه مي کردند و او نمي‌پذيرفت. گفتند: اين اُصيرم براي چه آمده است؟! آخرين بار که او را ديديم اسلام را نمي‌پذيرفت! آنگاه، از خودش سؤال کردند: براي چه آمده‌اي؟ براي پشتيباني قوم و قبيله‌ات؟ يا به خاطر تمايل به اسلام؟ گفت: البته به خاطر تمايل به اسلام! و در همان لحظه از دنيا رفت. به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گزارش دادند؛ فرمودند:

(هُوَ من أهل الجنة)

«او از اهل بهشت است!»

ابوهريره گويد: در حاليکه هرگز يک رکعت نماز هم به درگاه خدا نگزارده بود! [2]

نيز در ميان مجروحين، قُزمان را يافتند، که قهرمانانه جنگيده بود، و يک تنه هفت يا هشت نفر از جنگجويان سپاه مشرکين را به قتل رسانيده بود، او را در حالي يافتند که از شدت جراحت از پاي درافتاده بود. او را به دار بني ظفر بردند، و مسلمانان براي تهنيت‌گويي نزد وي آمدند. گفت: بخدا، اگر جنگيدم، فقط براي دفاع از حريم شرافت و کرامت قوم و قبيله‌ام جنگيدم، و اگر جز براي اين بود هرگز نمي‌جنگيدم! و هنگامي که از شدت جراحت بي‌تاب گرديد، ضربتي زير گلوي خودش زد و خودش را کُشت. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- هرگاه نزد ايشان از قُزمان سخن به ميان مي‌آمد مي‌گفتند:

(اِنّهُ من اَهل النار)

«او از اهل آتش دوزخ است!» [3]

آري، چنين است شرنوشت کساني که در راه ميهن، يا در هر راهي جز اعتلاي کلمه‌الله کارزار کنند؛ هرچند که زير لواي اسلام، بلکه حتي در لشکر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و در زمرة اصحاب آنحضرت بجنگند!

برعکس اين مورد، در ميان کشته‌شدگان مردي از يهوديان بني‌ثعلبه بود. وي خطاب به قوم و قبيله‌اش گفته بود: اي جماعت يهود، بخدا شما مي‌دانيد که ياري کردن محمد وظيفة شما است! گفتند: امروز روز شنبه است! گفت: اميدوارم هرگز شنبة ديگري نداشته باشيد! شمشير و وسائلش را برداشت و به راه افتاد و گفت: اگر من کشته شوم، اموالم از آن محمد است؛ هرگونه که مي‌خواهد در آن تصرف کند! آنگاه رهسپار احد گرديد و جنگيد تا کشته شد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(مُخَيريق خَيرُ يهود)
«مخيريق نيکمردي يهودي بود!»[4].

گردآوري وخاکسپاري شهيدان
رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شخصاً بر سر جنازة شهيدان حضور پيدا کردند و فرمودند:

(اَنَا شهيدٌ على هؤلاء؛ إنه ما من جريح يجرح في الله إلا والله يبعثه يوم القيامه يدمي جُرحُه؛ اللون لون الدم، والريح ريح المسک).

«من بر اين شهيدان گواهم! هر مجروحي که در راه خدا جراحت بردارد، جز اين نخواهد بود که خداوند روز قيامت او را در حالي برمي‌انگيزد که از جراحتش خون بيرون مي‌زند؛ رنگ آن رنگ خون است، و بوي آن بوي مُشک!»[5]

بعضي از صحابه، مقتولين خودشان را به مدينه انتقال داده بودند؛ رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دستور فرمودند که آنان را بازگردانند، و همانجا که بر زمين افتاده‌اند به خاک سپرده شوند، و شهيدان را غسل ندهند، و در همان وضعيتي که هستند باجامه‌هاي خودشان، پس از جدا کردن آهن‌الات و چرم و غيره از اجسادشان، به خاک بسپارند. گاه دو يا سه شهيد را در يک قبر مي‌گذاردند، و گاه دو مرد را در يک جامه قرار مي‌دادند. پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- در چنين مواردي مي‌فرمودند:

(أيهم أکثر أخذاً للقرآن؟)

«کداميک از اينان بيشتر قرآن فرا گرفته‌اند؟»

و هنگامي که پاسخ ايشان يارانشان را مي‌شنيدند، آن يک را که بيشتر قرآن فرا گرفته بود، در خاکسپاري مقدم مي‌داشتند، و مي‌فرمودند:

(اَنَا شهيدٌ على هؤلاء يومَ القيام