امي تشکيل بدهند که در تمامي مراحل زندگي با جامعة جاهلي متفاوت باشد، و از هر جامعة موجود در جهان بشري، در آن زمان متمايز باشد، و بتواند نمودار و نماينده و الگويي براي دعوت اسلامي- که مسلمان بخاطر آن انواع و اقسام شکنجه و عذاب را در طول ده سال متمادي تحمل کرده بودند- بوده باشد.

پوشيده نيست که سازندگي و بنيانگذاري يک چنين جامعه‌اي امکان ندارد که يک روزه، يا يک ماهه، يا يک ساله، تماميت پذيرد، و ناگزير مي‌باست زماني طولاني مي‌گذشت تا تشريع و قانونگذاري و کار فرهنگي و آموزش و پرورش و اجراي موازين اسلامي اندک اندک شکل بگيرد. خداوند کفيل و سرپرست اصلي اين تأسيس و تشريع بود، و پيامبر گرامي اسلام نيز مُجري اوامر الهي و مُرشِد تازه مسلمانان و ديگر ياران ديرين خويش در راستاي تربيت ديني و انساني مسلمانان و تزکية آنان، طبق موازين شريعت اسلام بودند:

﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[1].

«خداي قُدّوس هموست که در ميان اُميان رسولي را از آنان مبعوث گردانيد تا آيات وي را براي آنان تلاوت کند، و آنان را تزکيه کند، و به آنان کتاب و حکمت بياموزد.»

صحابة آنحضرت نيز، از جان و دل نسبت به تعاليم پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- اقبال داشتند؛ زندگي خودشان را به زيور احکام اسلامي مي‌آراستند؛ و از اين جهت شادمان مي‌شدند:

﴿وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً...﴾ [2].

«... و هرگاه آيات الهي بر آنان تلاوت شود بر ايمان ايشان بيافزايد...».

تفصيل همة اين مطالب، در عهدة موضوع تحقيق ما نيست؛ بنابراين، به اندازة نياز بسنده مي‌کنيم.

اين بزرگترين مسئله‌اي بود که حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در رويارويي با مسلمانان داشتند، و اين خود، هدف اعلا و مقصود اصلي و مراد خدا و رسول از دعوت اسلامي و رسالت محمدي بود، و معلوم است که يک مسئلة عارضي و در خورِ شتابزدگي نبود، بلکه يک قضية اصيل بود و نياز به زمان براي توفيق يافتن در آن محسوس و معقول بود. آري، بعضي مسائل موردي و عارضي نبودند که بايست با سرعت هرچه تمامتر و در عين حال حکيمانه و خردمندانه حلّ مي‌شدند.مهمترين مسئله از اين دست آن بود که مسلمانان در مدينه دو دسته بودند: يک دسته از آنان در شهر و ديار و در کنار اموال و خدم و حَشم خودشان بودند؛ تنها نگراني آنان در حدّ نگراني انساني بود که در کمال امن و امان در خانه و کاشانة خويش بسر مي‌برد. اينان «انصار» بودند، که از ديرباز درميان ايشان دشمني ريشه‌دار و نفرت ديرينه برقرار بود. دستة ديگر از مسلمانان، همة چيزهاي از اين قبيل را از دست داده بودند، و جانشان را برداشته بودند و به مدينه گريخته بودند. اينان «مهاجرين» بودند. ملجأ و مأوايي نداشتند که به آن پناه ببرند؛ شغلي نداشتند که از راه آن تأمين معاش و رفع نياز کنند؛ ذخيره و پس‌اندازي نداشتند که به نوعي گذران کنند. شمار آن پناهندگان به مدينه نيز کم نبود، و هر روز بر شمارشان افزوده مي‌شد. اِذن هجرت براي هر انسان مؤمن به خدا و رسول صادر شده بود؛ و معلوم است که مدينه نيز آنچنان ثروت فراواني نداشت که با حضور انبوه پناهندگان موازنة اقتصادي‌اش برهم نخورد. در همين موقعيت دشوار، نيروهاي دشمن نيز در برابر اسلام و مسلمين دست به دست يکديگر داده بودند، و به نوعي مسلمانان مدينه را تحريم اقتصادي کرده بودند؛ چنانکه ورود قوت و غذا به مدينه رو به کاهش گذاشته بود، و اوضاع و احوال روز به روز سخت‌تر و دشوارتر مي‌گرديد.

2. مشرکان مدينه: اينان در ميان قبائل ساکن مدينه مي‌زيستند؛ هيچ سيطره و سلطه‌اي بر مسلمانان نداشتند؛ بعضي از آنان دچار شک و ترديد بودند، و نمي‌توانستند يکسره دين آباء و اجدادشان را ترک گويند؛ امّا، در عين حال، دشمني و نيرنگي نيز بر عليه اسلام و مسلمين نداشتند؛ ديري هم نپاييد که همة آنان مسلمان شدند، و در مقام تدين به دين خدا به اخلاص تمام زيستند.

معدودي از مشرکان قبائل ساکن مدينه نيز بودند که دشمنان سرسخت و کينه‌توزي براي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان به حساب مي‌آمدند؛ امّا، توان آن را نداشتند که در برابر مسلمانان اظهار خصومت کنند و ناگزير بودند که در ارتباط با مسلمانان- با توجه به اوضاع و احوال- اظهار موّدت وصميميت کنند. در رأس اين عدة معدود، عبدالله بن اُبّي قرار داشت. مردي که دو طايفة اوس و خزرج، پس از نبود بُعاث، براي نخستين بار همگي حاضر شدند به سروري و رياست يک تن گردن نهند، و آن يک تن عبدالله بن اُبّي بود. مردم مدينه براي او طوقهاي رنگين از مهره‌هاي رنگارنگ فراهم کرده بودند، تا او را فرمانرواي خويش گردانند و تاج بر سر او نهند، و نزديک بود که پادشاه مردم مدينه بشود؛ امّا، ناگهان رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- وارد مدينه شدند، و مردم از او گسستند و به آنحضرت پيوستند.

عبدالله بن اُبّي چنين برداشت کرده بود که حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- پادشاهي او را از او بازگرفته‌اند، و به همين جهت، نسبت به آنحضرت به شدت احساس دشمني و عداوت مي‌کرد. با وجود اين، وقتي که دريافت، مشرک ماندن او اوضاع و احوال را براي وي نامساعدتر خواهد گردانيد، و به تدريج واپسين آثار برجاي مانده از عزت و شرف ديرينه‌اش را در جامعة اسلامي مدينه از دست خواهد داد، و بر اثر آن، از بسياري منافع دنيوي خويش نيز محروم خواهد گرديد؛ پس از جنگ بدر به ظاهر اسلام آورد، ليکن در باطن همچنان کافر بود، و هرگاه که فرصتي مي‌يافت، از نيرنگ زدن به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان فروگذار نمي‌کرد. ياران وفادار وي نيز- که قرار بود در پرتو پادشاهي وي در مدينه به رياست و مُکنت و جاه و مقام برسند- با او تشريک مساعي مي‌کردند، و در اجراي نقشه‌هايش او را حمايت مي‌کردند و مدد مي‌رساندند؛ و چه بسيار مي‌شد که برخي از جوانان و مسلمانان ساده‌لوح را نيز، ناآگاهانه، براي اجراي نقشه‌هايشان اجير مي‌کردند.

3. يهوديان در مدينه: يهوديان ساکن مدينه، در واقع، مهاجراني بودند که بر اثر فشار آشوريان و روميان- چنانکه پيش از اين آورديم- بسوي حجاز روي آورده بودند، و در حقيقت عبراني بودند، اما، پس از راه يافتن به حجاز، به رنگ زي و زبان و تمدن قوم عرب درآمده بودند، تا آنجا که نام‌هاي افرادو قبائلشان را نيز از نام‌هاي عربي انتخاب مي‌کردند، و با مردم عرب‌نژاد حجاز وصلت کرده بودند و خويشاوند شده بودند. با وجود اين، همچنان تعصُب نژادي خود را محفوظ نگاه داشته، و به طور کامل با عرب‌نژادان درنياميخته بودند. از اين رو، به نژاد اسرائيلي- يهودي خودشان افتخار مي‌کردند، و عرب‌نژادان را بسيار تحقير مي‌کردند، و اموال قوم عرب را براي خودشان مُباح مي‌دانستند و معتقد بودند که حق دارند هرگونه که بخواهند اموال آنان را چ