عثت هرگز اين فرصت را نيافتند که در مجالس و محافل آنان تلاوت قرآن کنند. بعدها نيز که اين امکان بنحوي روي نمود، به اين صورت بود که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- بطور ناگهاني، و بدون آنکه کفّار پي ببرند که آن حضرت مي‌خواهند تلاوت قرآن را آغاز کنند، عمل مي‌کردند.

نضربن حارث، يکي از شيطان‌هاي نامدار قريش، به حيره رفت، و در آنجا سرگذشت پادشاهان سرزمين ايران و افسانه‌هاي رستم و اسفنديار را فراگرفت، و هرگاه که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- در ميان حلقه‌اي از مردمان مي‌نشست و مي‌گفت: من به خدا- اي جماعت قريشيان- خوش گفتارتر از اويم! آنگاه دربارة پادشاهان ايران و قهرمانان افسانه‌اي، رستم و اسفنديار، براي مردم سخن مي‌گفت. آنگاه خطاب به مردم مي‌گفت: چرا بايد محمد خوش گفتارتر از من باشد؟![34]

بنا به گزارش روايتي از ابن عباس، نضربن حارث کنيزک آوازخواني خريداري کرده بود، و هرگاه که مي‌شنيد کسي به اسلام تمايل پيدا کرده است، وي را به آن کنيزک خويش مي‌سپرد، و به او مي‌گفت: خوراک و نوشيدني برايش فراهم کن و آواز برايش بخوان! آنگاه خطاب به آن نو مسلمان مي‌گفت: اين بسي بهتر از آن چيزهايي است که محمد تو را بسوي آنها فرا مي‌خواند! اين آية شريفه دربارة نضر و عملکرد او در جهت رويارويي با قرآن نازل شده است:

﴿وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ﴾[35].
«و از اين مردمان، بعضي هستند که بازار ياوه سرايي را گرم مي‌کنند تا بدينوسيله مردم را از راه خدا گمراه گردانند»[36].4- آزارها و شکنجه‌هاي گوناگون: مشرکان مکّه به موازات ظهور اسلام و علني شدن دعوت آن در آغاز سال چهارم بعثت، شيوه‌هايي را که ياد کرديم، به تدريج پيش گرفتند تا بلکه بتوانند چراغ دعوت اسلام را خاموش گردانند. هفته‌ها و ماه‌ها گذشت و کفار و مشرکين به همان شيوه‌هاي برخورد با مسلمانان اکتفا مي‌کردند، و به آزار و شکنجه و تهديد نمي‌پرداختند؛ امّا، وقتي که ديدند آن شيوه‌هاي مقابله نمي‌توانند درجهت متوقف ساختن روند دعوت اسلام مؤثر باشند، با يکديگر مشورت کردند، و مقرر داشتند که مسلمانان را شکنجه کنند، و از دين جديد بيزارشان گردانند. از آن پس، هر رئيس قبيله‌اي تازه مسلمانان قبيلة خويش را تحت آزار و شکنجه قرار مي‌داد و هرکس که بردگاني داشت، در صورت تمايل آنان به اسلام و ايمان، آنان را تحت فشار مي‌گذاشت.

طبيعي بود که اراذل و اوباش و سياهي لشگرها نيز- در چنين اوضاع و احوالي- به دنبال بزرگان و رؤساي خودشان راه بيفتند و درجهت تمايلات و جلب رضايت ايشان فعال باشند. اين جماعت، آزارها و شکنجه‌هايي را به ويژه نسبت به ناتوان و افراد بي‌دست و پا- بر عليه مسلمانان اعمال کردند که بدن انسان را به لرزه درمي‌آورد، و آنچنان از اين تازه مسلمانان انتقام گرفتند که دلها با شنيدن گزارش آنها از جاي کنده مي‌شوند!

ابوجهل، هرگاه مي‌شنيد که مردي صاحب مقام و صاحب عنوان در ميان قبايل عرب به اسلام گرويده است، او را سخت مورد سرزنش و تحقير قرار مي‌داد، و او را تهديد مي‌کرد که خسارات مالي و اجتماعي براي او در پي خواهد داشت؛ و اگر آن مرد تازه مسلمان ضعيف و بي‌دست و پا بود، بر او حمله مي‌برد و او را آزار و شکنجه مي‌داد [37].

عموي عثمان بن عفّان وي را در حصيري مي‌پيچيد و برگ درخت خرما روي او مي‌ريخت و او را روي آتش دود مي‌داد [38].

مادر مصعب‌بن‌عمير وقتي که فهميد پسرش اسلام آورده است، آب و غذا را بر او بست، و او را از خانه بيرون کرد، در حالي که وي از مرفه‌ترين و برخوردارترين عرب‌هاي آن روزگار بود، و کار به جايي رسيد که مصعب پوست بدنش از شدت گرسنگي و تشنگي- همانند ماري که مي‌خواهد پوست بياندازد- ورقه شده بود [39].

صُهَيب بن سِنان رومي را آنقدر شکنجه مي‌دادند تا از هوش مي‌رفت و ديگر نمي‌فهميد که چه مي‌گويد [40].

بِلال، بردة زرخريد اُميه بن خلف جُمحي بود. اميه طنابي به گردن او مي‌بست و به دست بچه‌ها مي‌داد، تا او را در کوهستانهاي اطراف مکه به اين سوي و آن سوي بکشانند. بچه‌ها آنقدر او را اين طرف و آن طرف مي‌کشانيدند که طناب در گوشتهاي گردن بلال فرو مي‌رفت، و او همچنان مي‌گفت: اَحَدْ! اَحَدْ! اُميه بلال را با طنابهاي محکم مي‌بست و با چوبدستي به جان او مي‌افتاد، و او را وادار ميکرد که مدتها زير آفتاب بنشيند؛ همچنين، او را پياپي گرسنگي مي‌داد. از همة اينها سخت‌تر، به هنگام گرما گرم آفتاب نيمروز او را از خانه بيرون مي‌آورد و بر پشت، روي ريگزار داغ مکه مي‌خوابانيد، و دستور مي‌داد تخت سنگي بزرگ را روي سينه او قرار دهند، و به او مي‌گفت: به خدا سوگند، در همين حال خواهي ماند تا وقتي که بميري يا به محمد کافر شوي و لات و عزي را بپرستي! بلال در آن حال، همواره مي‌گفت: اَحَد! اَحَد! و نيز مي‌گفت: اگر کلمة ديگري را ياد داشتم که شما را بيشتر از اين بر سر خشم آورد، همان را مي‌گفتم! روزي، ابوبکر بر او مي‌گذشت و او را زير شکنجه يافت و بلال را در برابر يک غلام سياه ديگر، يا به بهاي 7 اوقيه يا پنج اوقيه نقره خريداري کرد و آزاد گردانيد[41].

عمّاربن‌ياسر -رضي الله عنه- نيز بردة زر خريد بني‌مخزوم بود. او خود و پدر و مادرش اسلام آوردند. مشرکان مکه، و در رأس آنان ابوجهل، به هنگام نيمروز که ريگزارهاي مکه سخت تفتيده مي‌گرديد، آنان را برهنه مي‌گردانيد و روي آن سنگهاي آتشين مي‌خوابانيد و به اين ترتيب آنان را شکنجه مي‌داد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- هرگاه از کنار آنان مي‌گذشتند و آنان را زير شکنجه مي‌ديدند، مي‌فرمودند: «صَبراً آلَ ياسر، فإنَّ مَوعِدَکُم الجنة» شکيبا باشيد اي خاندان ياسر، که ميعاد شما بهشت است! ياسر زير شکنجه از دنيا رفت. ابوجهل سميه مادر عمار را با ضربة شديد نيزه- از روبرو- از پاي درآورد. وي نخستين زن شهيد در اسلام بود؛ سميه بنت خياط، کنيز ابوخديجه بن مغيره بن عبدالله بن‌عمربن مخزوم، پيرزني سالخورده و ناتوان. عمار را، گاه با گرماي آفتاب شکنجه مي‌کردند؛ گاه تخته‌سنگ‌هاي آتشين بر روي سينه‌اش مي‌نهادند؛ و گاه سر او را آنقدر زير آب نگاه مي‌داشتند تا از هوش مي‌رفت؛ و به او مي‌گفتند: ما دست از تو برنمي‌داريم، تا به محمد دشنام بدهي يا دربارة لات و عزي به نيکي و ستايش سخن بگويي. از روي اجبار و اکراه، بالاخره عمار خواستة آنان را انجام داد، و گريان و نالان به عذرخواهي نزد نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- شتافت، و خداوند اين آيه را دربارة وي نازل فرمود:

﴿إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْأِيمَانِ﴾[42].

«کساني که پس از ايمان آوردن به خدا کافر شوند، البته از روي اکراه در حالي که دلهاي ايشان همچنان در پرتو ايمان آرام بوده باشد»[43].

ابوفکيهَه- که نام وي اَفَلَح بود- از جمله بزرگان بني‌عبدالدار، و خود از طايفة ازد بود. وي را نيمروز، زير حرارت شديد آفتاب، در ح