ما، گزارش صحيح بخاري و صحيح مسلم از گزارش تاريخ‌نويسان درست‌تر است [1].

خلاصة داستان به روايت سلمه بن اَکوَع، قهرمان اين غزوه، چنين است که وي گويد: رسول خدا اُشتران شيرده خود را براي چرا فرستادند، و غلام خودشان رِباح را همراه آن اشتران راهي کردند. من نيز سوار بر اسب ابوطلحه همراه او بودم. صبحگاهان عبدالرحمان فزاري اشتران را غارت کرد و همة آنها را با خود برد، و ساربان را به قتل رسانيد. گفتم: اي رِباح، اين اسب را برگير و به ابوطلحه برسان، و ماجرا را براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بازگوي! آنگاه برفراز تلّي برآمدم، و روي به مدينه کردم، و گفتم: يا صًباحاه! يا صَباحاه! يا صباحاه! سپس به تعقيب غارتگران پرداختم و با تيروکمان آنان را به رگبار بستم و رجز مي‌خواندم و مي‌گفتم:

واليوم يوم الرضع
 خذها أنا ابن الاکوع
 
«بگير که من پسر اکوع هستم؛ و امروز روز مرداني است که شير زنان دلاور را نوشيده‌اند!»

بخدا، همچنان آنان را آماج تيرهاي خودم مي‌گردانيدم و آنان را از رفتار بازمي‌داشتم؛ و هرگاه يکي از سوارانشان بسوي من بازمي‌گشت، پشت تنة درختي مي‌نشستم و تيري به سوي او مي‌افکندم و او را روي خاک مي‌غلطانيدم. رفتند و رفتند تا به درون تنگه‌اي رفتند. برفراز آن تنگه برآمدم و با پرتاب سنگ آنان را مورد حمله قرار دادم. همچنان در تعقيبشان بودم تا آنکه هيچيک از اشتران شيرده رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- باقي نماند مگر آنکه همة آنها را پشت سر خويش قرار داده بودم، و غارتگران آنها را به من واگذاشته بودند. باز هم تعقيبشان کردم و پيوسته بسوي آنان تير مي‌افکندم، تا آنکه بيش از سي بُرد يماني و سي نيزه را به منظور سبکبار شدن افکندند و رفتند. هر آنچه آنان مي‌افکندند، من روي آنها پاره‌سنگ‌هايي مي‌انداختم تا رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و يارانشان که از راه مي‌رسند آنها را بازشناسند و بردارند. غارتگران رفتند تا به تنگه‌اي برفراز تپه‌اي رسيدند و نشستند که غذا بخورند. بر سر قله‌اي نشستم. چهار تن از آنان برفراز کوه به نزد من آمدند. گفتم: مرا مي‌شناسيد؟ من سَلَمه‌بن اَکوَع هستم؛ امکان ندارد که من يکي از مردان شما را تعقيب کنم و بر او دست نيابم، و امکان ندارد که يکي از مردان شما مرا تعقيب کند و بر من دست يابد! همگي بازگشتند.

هنوز از جاي خود برنخاسته بودم که سواران رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- سر رسيدند، و از لابلاي درختان نزديک مي‌‌شدند. پيشاپيش آنان اَخرَم بود، و به دنبالش ابوقَتاده، و به دنبال وي مقدادبن اَسوَد. عبدالرحمان و اخرم با يکديگر درگير شدند. اخرم اسب عبدالرحمان را پي کرد. عبدالرحمان نيز نيزه‌اي بر اخرم فرود آورد و او را به قتل رسانيد و بر اسب وي سوار شد. ابوقتاده سر رسيد و عبدالرحمان را با ضرب سرنيزه به قتل رسانيد. جماعت غارتگران روي به فرار نهادند. من با پاي پياده به تعقيب آنان پرداختم، تا آنکه پيش از غروب خورشيد به دره‌اي که در آن چشمة آبي بود، بنام ذي‌قَرَد، رسيدند. خواستند آب بنوشند. خيلي تشنه بودند. من نگذاشتم آب بنوشند. حتي قطره‌اي از آب آن چشمه نچشيدند. شب هنگام رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با سواراني که همراه داشتند به من رسيدند. گفتم: اي رسول خدا، اين جماعت تشنه‌اند؛ اگر مرا با يکصد مرد بسوي آنان بفرستيد، تمامي اسبابشان را از چنگ آنان درمي‌آورم، و همگي آنان را به اسارت مي‌گيرم!؟ فرمودند: (يا ابن الاکوع، ملکت فاسجح) اي پسر اَکوَع، هرگاه چيره گشتي، گذشت و مهرباني پيشه کن! آنگاه فرمودند: (إنهم ليقرون الآن في غطفان) اينان اکنون در سرزمين بني غطفان‌اند!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آن هنگام فرمودند: (خير فرساننا اليوم أبو قتادة، و خير جالتنا سلمة)  امروز، بهترين سوارکاران ما ابوقتاده، و بهترين رزمندة پيادة ما سلمه است! به هنگام تقسيم غنايم نيز به من دو سهم دادند؛ سهم پياده نظام و سهم سواره نظام، و مرا پشت سر خودشان بر ناقة عصباء سوار کردند و به مدينه بازگشتيم.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در اين غزوه ابن اُمّ‌مکتوم را در مدينه کارگزار خويش گردانيدند، و لواي جنگ را به نام مقداد بن عَمرو بستند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: صحيح‌البخاري، «باب غزوه ذات قَرَد» ج 2، ص 603؛ صحيح مسلم، «باب غزوه ذي‌قَرَد و غيره» ج 2، ص 113-115؛ فتح الباري، ج 7، ص 460-463؛ زاد المعاد، ج 2، ص 120؛ حديث ديگري نيز که به روايت مسلم از ابوسعيد خُدري رسيده است دلايت دارد بر اينکه اين غزوه پس از صلح حديبيه روي داده است. کتاب الحج، «باب الترغيب في سکني المدينه و الصبر علي لأوائها» ج2، ص 1001.فتح خيبر
غزوة خيبر و وادي‌القُري در محرم سال هفتم هجرت روي داد. خيبر شهري بزرگ، داراي قلعه‌ها و کشتزارهاي فراوان، بود که در فاصلة هشتاد ميل در سمت شمال مدينه واقع شده بود؛ هم‌اکنون نيز دهکده‌اي است که آب و هواي آن چندان مطلوب نيست.

انگيزة جنگ:
وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از جانب نيرومندترين جناح از سه گروه دشمنانشان- که عبارت بود از قريش- آسوده شدند، و از جانب آنان کاملاً امنيت خاطر پيدا کردند، اراده فرمودند به حساب دو جناح ديگر نيز برسند که يکي از آن دو جناح يهوديان بودند و جناح ديگر قبايل نَجد؛ تا امنيت و صلح و صفا استقرار تمام پيدا کند، و آرامش و آسايش بر منطقه حکمفرما گردد، و مسلمانان از درگيري‌هاي خونين پياپي فراغت يابند و بتوانند به تبليغ رسالت الهي و دعوت مردم جهان بسوي اسلام بپردازند.

از آنجا که شهرک خيبر آشيانة توطئه و خيانت، و مرکز کارشکني‌هاي جنگي، و پايگاه تحريکات و جنگ‌افزارها بود، در خورِ آن بود که پيش از هر جاي ديگر توجه مسلمانان را به خود جلب کند.

براي اينکه ويژگي‌هاي خيبر را بار ديگر مورد توجه قرار دهيم، بايد از ياد نبريم که اهل خيبر هم آنان بودند که احزاب را بر عليه مسلمانان متشکل گردانيدند، و بني‌قريظه را تحريک کردند و به نيرنگ و خيانت وادار ساختند. آنگاه، ارتباط خودشان را با منافقان- ستون پنجم در جامعة اسلامي- و همچنين با قبيلة غَطفان و اعراب باديه‌نشين که جناح سوم احزاب را تشکيل مي‌دادند گسترده گردانيدند. يهوديان خيبر خودشان نيز دست‌اندرکار آماده شدن براي کارزار بودند. با اين ترتيب، مسلمانان را دچار رنج‌ها و محنت‌هاي پيوسته و پيگير کردند. حتّي براي سربه نيست کردن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز نقشه کشيدند. در برابر اين تحريکات و کارشکني‌ها، مسلمانان مجبور شدند مأموريت‌هاي نظامي و رزمي را به اين سوي و آن سوي تدارک کنند، و سرکردگان اين توطئه‌گران، امثال سلام بن ابي‌الحُقَيق و اَسيربن زارِم را از ميان بردارند. اما، وظيفة ديني و تبليغي مسلمانان در برابر اين يهوديان بيش از اين بود، و علت اينکه تاکنون به انجام اين وظيفه کمتر انديشيده بودند، آن بود که نيرويي بزرگتر و توانمندتر و سرسخت‌تر و کينه‌توزتر- يع