 نسخة قديمي که از تأليفات اصحاب ما بوده يافتم و همان طور که يافته‌ام در اينجا آورده‌ام. نه اسم مؤلف و نه اينکه کتاب مذکور از کجا و از چه مدرکي نوشته شده در دسترس است، ولي در آن زيارتنامه جملات ضد قرآني و دروغهايي بي‌برهان به چشم مي‌‌خورد ، از آن جمله در تعريف أئمه مي‌‌گويد: «أنتم شركاءالقرآن» = شماشريكان قرآنيد.! با اينكه خداي تعالي نه شريكي در ملك دارد و نه شريكي در حكم و فرموده: ﴿وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً﴾ = « و[خداوند] کسي را در حکم خويش شريک نمي‌‌کند»  (الکهف/26). و شرکت در ملک و حکم او شرک و مشمول اين آيه‌است که خداوند به پيامبر مي‌فرمايد: ﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الخَاسِرِينَ﴾ = و اگر شرک بورزي يقينا که عملت تباه مي‌شود و بدون هيچ شکي از جمله زيانکاران خواهي بود (الزمر/65).
گناه شرک قابل آمرزش نيست، چگونه با اين زيارتها که نه سازنده‌اش معلوم است و نه سندي دارد مردم را به سوي شرک سوق مي‌‌دهند. 
همچنين مي‌‌گويد: «أنتم حفظة سرّه ومهبط وحيه ومعادن أمره ونهيه» يعني شما امامان, راز نگه‌داران او و محل نزول وحي او و معدن‌‌هاي امر و نهي او مي‌‌باشيد! آيا واقعاَ خدا دين سرّي آورده در حالي که در قرآن مي‌فرمايد: ﴿فَقُلْ آَذَنْتُكُمْ عَلَى سَوَاءٍ﴾ = پس بگو که شما را به صورت يکسان آگاه کردم (الأنبياء/109). نه آنکه برخي مطالب دين را سرّي فقط به بعضي اعلام نموده باشم.
ديگر آنکه آيا اين سرّ بايد همچنان مستور و به صورت سرّي باقي بماند يا نه؟ اگر آري، پس چه ربطي به مردم و چه فايده‌اي برايشان دارد!؟ آنان نبايد فضولي کنند و انبياء و ائمه نيز حق ندارند آن را افشا کنند. و اگر قرار است در کتابها نقل و به مردم تعليم شود ديگر چرا آن را سرّ بناميم؟!!
نکته دوم آنکه با وفات خاتم ‌الأنبياء وحي قطع شده‌است، چنانکه خود أئمه نيز اين را فرموده‌اند, از آن جمله حضرت علي (ع) فرموده: «فقفّى به الرسل، و ختم به الوحي» = او را پس از همه پيامبران آورد و وحي را با او ختم نمود(26). پس هر کس پس از پيامبر (ص) مدعي وحي براي امام و يا غير امام باشد از اسلام خارج است و مهبط وحي فقط رسول خدا (ص) بوده‌است و بس.
همچنين مي‌‌گويد: «اجتباكم للخلافة وعصمكم من الذنوب» = [خداوند] شما را براي خلافت برگزيد و از گناه معصومتان کرد. اگر خدا آنان را براي خلافت برگزيد پس چرا اکثر آنان موفق به خلافت نشدند و چرا علي (ع) در نهج ‌البلاغه خلافت را به انتخاب مهاجرين و انصار مي‌‌داند و در مکتوب خود مي‌فرمايد: هر کس را که مهاجرين و انصار براي خلافت و امامت انتخاب کنند خدا به آن خشنود است؛ «.. فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِـلَّهِ رِضًا..» = پس اگر بر شخصي اتفاق کردند و او را امام و پيشوا ناميدند، رضايت خدا در آن است»(27). و مهمتر اينکه نسبت به خلافت اظهار بي‌رغبتي و بي‌ نيازي مي‌‌کند. ممکن نيست خدا کسي را براي خلافت انتخاب کند و او  بي‌‌رغبتي را اظهار كند بلکه بايد براي مقام الهي قيام کند نه آنکه بگويد: «واللهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلافَةِ رَغْبَةٌ ولا فِي الْوِلايَةِ إِرْبَةٌ» = به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتي وبه ولايت نيازي نبود(28).
ديگر آنکه اگر جمله «وَعَصَمَكُمْ مِنَ الذُّنُوب» = و شما را از گناهان عصمت بخشيد. صحيح باشد، چرا حضرت علي (ع) در خطبة خود مي‌فرمايد: «فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ ولا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي» = خود را بالاتر از خطا نمي‌دانم و در کار خويش از خطا ايمن نيستم(29) و يا در دعاي «کميل» مي‌فرمايد: «فتجاوزتُ بعض حدودك وخالفتُ بعض أوامرك» = از برخي حدودت تجاوز کردم و برخلاف بعضي از اوامرت عمل نمودم.
علاوه بر اين، اگر جملة «عصمكم الله» = «خداوند به شما عصمت بخشيد» را بپذيريم عصمت به اراده خدا باشد، نتيجتاً شخص نمي‌‌تواند گناه کند و مانند درخت گُلي است که توان عصيان امر الهي را ندارد و اين فضيلت نيست و برخلاف قرآن است که در آن خداوند بشر را بين طاعت وعصيان مخير نموده‌است. و اگر آية تطهير (الاحزاب/33) در قرآن آمده که برخي به غلط آن را دليل بر «عصمت تکويني» مي‌‌گيرند, در واقع منظور از آن طهارت تشريعي است نه تکويني و لذا قبل و بعد از آية تطهير به تکاليف شرعي امر و نهي شده، و طهارت شرعي را خدا از همة مسلمين خواسته و همانطور که به اهل بيت رسول (ص) فرموده: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾ = يعني يقيناً كه خدا مي‌خواهد هر گونه پليدي را از شما اهل بيت دور سازد و شما را پاك سازد (الاحزاب/33) به تمام مؤمنين نيز فرموده: ﴿يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ ..﴾ (المائده/6)(30). 
و باز در اين زيارتنامه مي‌گويد: «و فضلكم بالنوع والجنس» = خدا شما را بر ديگر انسانها در نوع و جنس برتري داده‌است. يعني شما از نوع و جنس بشر بالاتريد,  در حالي که قرآن مي‌فرمايد: ﴿قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ..﴾ = پيامبرانشان گفتند ما جز بشري همچون شما نيستيم (ابراهيم/11). و نيز مي‌فرمايد: ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ..﴾ = بگو که من بشري مانند شما هستم  (الکهف/110). 
رسول خدا (ص) بشري بوده از نوع و جنس بشر و امتيازي با ديگران نداشته جز به آنچه خدا فرموده و آن وحي است.
اين زيارتنامه جملات و خرافات کفر آميز بسيار دارد. از آنجمله مي‌گويد: «أوْدَعَكُم مواريث الأنبياء كتابوت الحكمة وسيف المرتضي»، شمشير حضرت علي (ع) را در رديف مواريث انبياء آورده، و شايد مي‌خواسته علي (ع) را از زمرة انبياء قلمداد کند.  در اينجا مفصل تملق و مداحي کرده و اين کاري است که خدا از آن نهي نموده و هيچ امامي به اينها راضي نيست. وقتي در صفين يکي از اصحاب حضرت علي (ع) از آن حضرت ستايش کرد، جنابش از آن شخص منزجر شده و فرمود: « إنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلالُ اللهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ وجَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ ...  وقَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الإطْرَاءَ واسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ ولَسْتُ بِحَمْدِ اللهِ كَذَلِكَ...» = شايسته‌است کسي که جلال پروردگار در جانش بزرگ آمده و مقام حق در دلش عظمت دارد، همه چيز جز حق در نظرش به سبب عظمت الهي کوچک آيد... و من نمي‌پسندم که از ذهنتان بگذرد که مدح و ستايش خويش و شنيدن ثناي خود را دوست ‌مي‌دارم, سپاس خدايي را که چنين نيستم(31). البته تمام ائمه اين چنين بوده‌اند.
عجب است که محدثين شيعه با چنين زيارات رسوايي توقع دارند همواره مردم به آنها مشغول باشند و لذا تحريض كرده‌اند که در ايام مخصوصه مكرر شود و تقريباً يک پنجم سال را از ايام مخصوصه شمرده‌اند! مجلسي در بحار از هر عالمي كه به سليقة خود زيارتنامه