 پس از آن، دعاي فوق را خواندم. خداوند در عوض ابوسلمه، رسول الله را به من عطا فرمود. رسول خدا حاطب ابن ابي بلتعه را براي خواستگاري من فرستاد. در پاسخ، گفتم: من دختري دارم و از غيرت زيادي برخوردارم. رسول الله (ص)  فرمود: درباره دخترت، دعا مي‌كنم تا خداوند او را بي نياز گرداند و در مورد غيرتت نيز دعا خواهم نمود تا تعديل شود.(6) 
20- عدم استفاده از آرايش و زيور آلات توسط زنان بخاطر درگذشت شوهران تا چهار ماه و ده روز و براي وفات فرزندان و ساير خويشاوندان تا سه روز، منافي با صبر نيست. از زينب بنت ابي سلمه روايت است كه گفت:
«دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ حَبِيبَةَ زَوْجِ النَّبِيِّ (ص) فَقَالَتْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ لاَ يَحِلُّ لاِمْرَأَةٍ تُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ تُحِدُّ عَلَى مَيِّتٍ فَوْقَ ثَلاَثٍ إِلاَّ عَلَى زَوْجٍ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرًا ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَى زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ حِينَ تُوُفِّيَ أَخُوهَا فَدَعَتْ بِطِيبٍ فَمَسَّتْ بِهِ ثُمَّ قَالَتْ مَا لِي بِالطِّيبِ مِنْ حَاجَةٍ غَيْرَ أَنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) عَلَى الْمِنْبَرِ يَقُولُ ... فذكر الحديث».(7) 
ترجمه: زينب دختر ابو سلمه مي گويد: نزد ام حبيبه،‌ همسرگرامي رسول الله (ص) رفتم، گفت: از رسول الله (ص) شنيده كه فرمود: براي زني كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، جايز نيست كه بيش از سه روز بخاطر فوت كسي به سوگ و ماتم بنشيند،‌ جز شوهرش كه لازم است مدت چهارماه و ده روز بخاطر مرگ‌اش سوگوار باشد و ترك آرايش كند، زينب بعد ادامه داد و گفت: نزد زينب دختر جحش؛ همسر گرامي رسول الله (ص) ، ‌رفتم. برادرش در همان روزها فوت كرده بود. او عطر خواست و از آن استفاده كرد و گفت: من نيازي به اين كار، نداشتم. ولي چون از رسول الله (ص) شنيده ام كه فرمود: راوي مي گويد: سپس زينب حديث فوق را بيان كرد.
21-  البته در صورت فوت غير شوهر اگر زني براي شوهرش آرايش كند، بهتر است همانطور كه براي ام سليم و شوهرش ابي طلحه پيش آمد. مناسب است. داستان آن دو را كه خالي از فايده نيست براي خوانندگان محترم نقل كنم: روزي مالك پدر انس خطاب به همسرش؛ام سليم؛ گفت: اين مرد (محمد (ص)) شراب را حرام كرده (من ديگر طاقت نمي آورم). بنابراين او به شام رفت و در آنجا فوت كرد. ابوطلحه به خواستگاري ام سليم رفت و در اين خصوص باوي سخن گفت. ام سليم در پاسخ گفت: اي ابوطلحه! به شخصي مانند تو جواب رد داده نمي شود. اما تو كافري و من مسلمانم. و برايم شايسته نيست كه با تو ازدواج كنم! ابو طلحه گفت: مهريه تو طلا و نقره است. ام سليم گفت: من از تو طلا و نقره نمي خواهم بلكه مي خواهم كه مسلمان شوي. در آن صورت، همين مسلمان شدنت مهريه من است و از تو چيز ديگري نمي خواهم. ابو طلحه گفت: چه كسي ضمانت مي كند كه تو جز اسلام،‌چيز ديگري به عنوان مهريه ، طلب نخواهي كرد. ام سليم گفت: رسول الله (ص)  ضامن من خواهد شد. ابوطلحه نزد رسول الله رفت. آنحضرت (ص) در ميان يارانش نشسته بود. هنگامي كه رسول الله (ص)  طلحه را ديد،‌فرمود: ابوطلحه مي آيد در حالي كه آثار اسلام در پيشاني اش نمايان است. ابوطلحه سخنان ام سليم را براي رسول الله (ص)  بازگو كرد. سپس با همين شرايط با وي ازدواج نمود. ثابت بناني كه يكي از راويان حديث است، مي گويد: هيچ مهريه اي بهتر از اين مهريه سراغ ندارم. به هر حال، او با ام سليم ازدواج كرد. ام سليم چشمان بسيار زيبا و جذابي داشت، پس از مدتي از وي صاحب فرزندي شد. ابوطلحه او را بسيار دوست مي داشت. كودك به شدت بيمار شد. ابوطلحه به خاطر بيماري فرزندش بسيار نگران بود. صبح ها براي اداي نماز وضو مي گرفت و نزد رسول الله (ص)  مي رفت و با او نماز مي خواند و نيمي از روز را در آنجا مي گذراند. بعد به خانه بر مي گشت. نهار مي خورد و قيلوله مي كرد. بعد از نماز ظهر، بدنبال كارهايش مي‌رفت و شب دير هنگام به خانه مي آمد. در يكي از شب ها كه نزد رسول الله (ص)  رفته بود، فرزندش فوت كرد. همسرش ام سليم گفت: كسي حق ندارد خبر درگذشت فرزندش را به ابوطلحه برساند. من خودم او را باخبر مي سازم، سپس كودكش را غسل داد و در گوشه اي از خانه گذاشت و چادري بر رويش انداخت. ابو طلحه كه همراه چند تن از يارانش بود و از نزد رسول الله (ص)  بر مي گشت، به خانه آمد. حال فرزندش را پرسيد. همسرش گفت: از روزي كه بيمار شده است، هرگز اينگونه آرام نگرفته است. و اكنون در حال استراحت بسر مي برد. آنگاه به او شام داد ابوطلحه همراه دوستانش شام خورد. وقتي كه مهمانان رفتند، ابوطلحه خوابيد. ام سلمه برخاست، و خود را بيش از هر زمان ديگر، براي شوهرش آرايش نمود و در بسترش خوابيد. ابوطلحه با استشمام آن بوي خوش، با وي همبستر شد. در پايان شب، ام سليم از شوهرش پرسيد: نظرت در مورد كسي كه كالائي را نزد كسي ديگر، ‌به عاريت بگذارد و آنگاه آنرا مطالبه نمايد، چيست؟ آيا آن فرد، مي تواند جلوي كالاي عاريتي را بگيرد؟ ابو طلحه گفت: خير. ام سليم گفت: پس خداوند، فرزندي را كه به تو عاريت داده بود، اكنون پس گرفت. پس صبر كن و آنرا موجب اجر بدان. ابوطلحه خشمگين شد و گفت: با من همبستر شدي و آنگاه مرا از مرگ فرزندم آگاه ساختي؟ سپس استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون) گفت و خدا را سپاس نمود. آنگاه صبح زود غسل كرد، نزد رسول الله (ص)  رفت و همراه وي نماز خواند و رسول الله را از ماجرا آگاه ساخت. رسول الله (ص)  فرمود: خداوند شب گذشته شما را با بركت بگرداند. ام سليم در آن شب حامله شد. او معمولاً در سفر و حضر رسول الله (ص)  همراه بود. رسول الله (ص)  فرمود: هرگاه نوزاد به دنيا آمد، او را نزد من بياوريد. راوي مي گويد: رسول الله (ص)  به مسافرت رفته بود. ام سليم همراه ايشان بود. عادت مبارك رسول الله (ص) اين بود كه هنگام بازگشت از سفر، بدون اطلاع قبلي وارد مدينه نمي شد. وقتي كاروان نزديك مدينه رسيد، ام سليم وضع حمل كرد، ابوطلحه با همسرش توقف كرد و رسول الله به مدينه تشريف برد. ابوطلحه گفت : پروردگارا! تو ميداني كه من همراهي رسول الله (ص) را بسيار دوست دارم و اكنون بخاطر اين عذر، از همراهي ايشان باز ماندم. ام سليم مي گويد: براي به دنيا آوردن اين فرزند، اصلاً احساس ناراحتي نكردم. خلاصه اينكه ام سليم پسري به دنيا آورد و به فرزندش انس گفت: اي انس! قبل از هر چيز اين نوزاد را نزد رسول الله (ص) ببر و چند دانه خرما نيز همراه او فرستاد. انس مي گويد: نوزاد، تمام شب گريه مي كرد و من مراقبش بودم. صبح او را نزد رسول الله بردم، رسول الله (ص) كه چادري بر دوش انداخته بود و شترها و گوسفندان صدقه (بيت المال) را علامتگذاري مي كرد، وقتي نظرش به انس و نوزاد افتاد، بلافاصله فرمود: آيا ام سليم وضع حمل نموده است؟ انس گفت: آري. رسول الله (ص) فرمود: اندكي مهلت بده. آنگاه آنحضرت (ص) كارش را رها كرد و نوزاد را در بغل گرفت و فرمود: آيا همراه او چيزي آورده اي؟ گفتم: آري، چند دانه خرما. آنحضرت (ص) خرما ها را جويد و در دهان نوزا