را دستگير کرده به اورشليم آورد، شاؤول هنوز به دمشق نرسيده بود که ناگهان نزديک شهر، نوري از آسمان در اطراف او درخشيد، او به زمين افتاد، و صدائي شنيد که ميگفت: اي شاؤول ! اي شاؤول! چرا بر من جفا مي‌کني؟ شاؤول پرسيد: خداوندا! تو کيستي؟ جواب آمد: من عيسي هستم همان کسي که تو بر وي جفا ميکني، ولي برخيز و به شهر برو، و در آنجا به تو گفته خواهد شد که چه بايد بکني، در اين هنگام همسفران شاؤول خاموش ماندند، زيرا اگر چه صدا را مي شنيدند ولي کسي را نمي ديدند..!
شاؤول مدتي در دمشق با ايمانداران بسر برد، و طولي نکشيد که در کنيسه هاي دمشق به طور آشکار اعلام ميکرد که عيسي پسر خدا است» (2).
اين چنين شاؤول دخول خود را در مسيحيت اعلان ميدارد، اما با فلسفه ای جديد، و نظريات جديد که سر آغاز انحراف در مسيحيت اصيل ميباشد.
و مقولۀ عربي است که «الحق أبلج والباطل لجلج» يعني حق روشن و واضح و باطل همواره در تردد است. مي بينيم که تناقض ميان روايات در چگونگي دخول شاؤول در مسيحيت آشکار و هويدا ميگرد. زيرا باطل هرچند قوي و استوار باشد، اما بسان شجرۀ خبيثه است که اندکترين بادي او را زمين بوس مي سازد. زيرا داستان دخول شاؤول در مسيحيت و شرح اين قصه را در همين کتاب در جاي ديگري چنين مي يابيم: 
«... وقتي که پرسيدم: اي خداوند تو کيستي؟ جواب داد:  من عيسي ناصري هستم که از تو جفا مي بينم. همراهان من نور را ديدند، اما صداي کسي را که با من صحبت ميکرد نمي شنيدند»(3).
و با يک مقايسه سريع تناقض ميان دو قصه صاف و ظاهر ميگردد، چون در روايت نخست، همراهان او صدا را مي شنيدند ولي کسي را نمي ديدند.
و بر اساس روايت فصل بيست دوم، همراهان او نور را ديدند، ولي صداي کسي را که با شاؤول سخن مي گفت نشنيدند.
شاؤول با ساختن و بافتن اين داستان دروغين، بحيث گرگ لباس ميش به تن کرد و دخول خود را در مسيحيت اعلان نمود.
و پس از اندک زماني بولس که اصلا مسيح (ع) را نديده بود، ادعاي ارتباط بالفعل با مسيح(ع) را کرد، و جسورانه ميگفت: هر چيزي که مخالف گفته ها و تعاليم وي است، سخن باطل و بيهوده است. او شاگردان اصيل مسيح را به دروغ متهم ميکرد و ادعاء مي نمود: «که اين دروغگويان (شاگردان مسيح) ميخواهند مردم را از ايمان منحرف سازند، لذا واجب است تا از آنها روگردانيد و اعراض نمود».

ابتکار بولس در نشر تعاليم و اکاذيب خود: 
بولس بخاطر جذب بيشتر افراد به دور خود، بهتر مي بيند تا با استفاده از تعاليم يهوديت، فلسفه ای يونانيها، مجوسيت و مذاهب و اديان ديگر، مسيحيت خود را ملمع کاري کند، و بالآخره پيروان او ادعا کنند که بولس توانست نه تنها پيروان خود را نجات دهد، بلکه نژاد بشري را از عذاب خداوند برهاند.
بولس ضمن نامه اش به اهل «قرنته» شيوه خود را در دعوتش چنين شرح ميدهد:
«... زيرا اگرچه کاملا آزادم وبرده ای کسي نيستم، خود را غلام همه ساخته ام، تا بوسيله من عده ای زيادي به مسيح ايمان آورند، ازين سبب وقتي با يهوديان هستم مانند يک يهودي زندگي مي‌کنم، و وقتي بين کساني هستم که تابع شريعت موسي هستند مانند آنها رفتار مي کنم، اگرچه من تابع شريعت (موسي) نيستم... همچنين در ميان افراد ضعيف مانند آنها ضعيف شدم تا بوسيلۀ من آنها به مسيح ايمان آورند، در واقع با همه همرنگ شدم، تا بهر نحوي وسيله نجات آنها بشوم، همه اي کارها را بخاطر انجيل انجام مي دهم تا در برکات آن شريک شوم» (4). 
آري، بولس بخاطر گسترش نظريات خود با اهل هر مذهب و کيش مطابق دساتير آن کيش رفتار مينمود، و به همين علت بسياري از آراء و نظريات وثني اديان ديگر با مسيحيت بولس آميزش يافت، و با اين شيوه ای نادرست بولس، دين اصيل مسيح(ع) آهسته آهسته به فراموشي گرائيد، و دين بولس، در لباس دين مسيح در ميان يوناني ها و بت پرستان نفوذ کرد، اما در شرق که مرکز شاگردان مسيح، و مسيحيان حقيقي بود، دين بولس نه تنها رشد بسيار بطي داشت، بلکه از سوي حواريون عیسی (ع) هدف تنقيد شديد قرار گرفت. و اين امر سبب شد تا بولس در برابر شاگردان اصيل مسيح (ع) از در بي ادبي پيش آيد و آنان را به فريب و دروغگوئي متهم کند، و ايشان را عاشقان دنيا بخواند.
او در نامه اش به «تيموتاوس» چنين مي نگارد: 
«کوشش کن که هر چه زودتر پيش من بيائي، زيرا ديماس بخاطر عشقي که به اين دنيا دارد مرا ترک کرده... و اسکندر مگر ضرر بزرگي بمن رسانده، خداوند مطابق اعمالش به او سزا خواهد داد، تو نيز ازو احتياط کن، زيرا شديدا با پيام ما مخالف بود»(5).
پيامي که او اينجا اشاره ميکند عبارت است از ادعاي بولس مبني براين که عيسي پسر خدا است. و حواريون عيسي (ع) از ابتدا با اين مسئله مخالفت نموده بودند.
«برنابا» کسي بود که در آغاز از بولس حمايت نمود و واسطه شد تا ديگر حواريون، بولس را بپذيرند، اما وقتيکه  «برنابا» از نظريات خطير و فاسد بولس آگاه شد، او از بولس فاصله گرفت، و با بولس مخالفت کرد. بولس در مورد کناره گيري «برنابا» از وي چنين ميگويد: «اما وقتي پطرس به انطاکيه آمد روبرو با او مخالفت کردم، زيرا کاملا گنهگار بود... و ديگر مسيحيان يهودي نژاد از رياکاري او پيروي کردند، بطوريکه حتي برنابا نيز تحت تأثير دو روئي آنها قرار گرفت»(6).
پطرس شخصي بود که عيسي (ع) او را بحيث رئيس حواريون مقرر نموده بود. و مسئله اي که بولس به آن اشاره نمود که ديگران بسبب آن، وي را ترک گفته به مخالفت وي پرداختند همانا مسئله ابن الله قرار دادن عیسی (ع) و يکعده مسائل ديگري بود که بولس آنرا اختراع نموده بود.

تحريفات بولس در دين مسيح:
قبلا اشاره نموديم که مسيحيت در ابتدا دين يکتا پرستي بود، مسئلۀ تثليث، يا ابن الله بودن عيسي (ع) و غيره را کسي نمي شناخت. اما بولس يهودي بعد از پوشيدن نقاب مسيحيت توانست مجراي دين توحيدي مسيح (ع) را تغيير بدهد، و يک سلسله تغييرات و تحريفات را وارد اين دين بسازد.

اموري که در مسيحيت توسط بولس افزوده شده است قرار ذيل است: 
1-	بولس اعلان نمود که عیسی (ع)  پسر خدا است.
2-	قبلا تذکر به عمل آمد که رسالت عيسي (ع) جهاني نبود، بلکه تنها بسوي بني اسرائيل فرستاده شده بود. اما بولس ادعا نمود که مسيحيت تنها براي هدايت يهوديان نبوده، بلکه دين جهاني مي باشد.
3-	بولس اعلان داشت که مسيح يگانه فرزند خداست که فرستاده شده است تا خود را قرباني گناهي سازد که پدر نخستين ما (آدم (ع)) مرتکب آن شده بود، و آن گناه را نسلهايش يکي بعد ديگر به ميراث بردند.
4-	عيسي (ع) به زعم او بعد از کشته شدن دو باره زنده شد، و به آسمان بالا شد، تا در طرف دست راست پدر خود بنشيند، و فرمانروايي جهان را بدست گيرد.
5-	تثليث نه تنها از اختراعات بولس پنداشته مي شود، بلکه عقيده به الوهيت مسيح و الوهيت روح القدس را اساس گذاشته است.
6-	نسخ ختنه کردن، در حاليکه ختنه در شريعت عیسی (ع) مشروع بود.
7-	حلال قرار دادن گوشت خوگ، در حاليکه گوشت خوگ در شريعت عيسي (ع) حرام است.
آري، اين بولس بود که مسيحيت را به بيراهه کشاند، چنانکه برادر کوچک وي عبدالله بن سب