اء العيون: مجلسي 582.
[7] الارشاد ص 261، كشف الغمّه 2/105، عمدهء الطّالب ص 194، منتهي المال 2/43، الفصول المهمّه ص 209، مقاتل الطّالبيّين ص 127 و الشّيعه و اهل البيت: احسان الهي ظهير 134-135.
[8] كشف الغمّه: اربلي ص 216.
[9] الشّيعه و اهل البيت: احسان الهي ظهير ص 135.
[10] مقاتل الطّالبيّين ص 83، عمدهء الطّالبيّين ص 356، تاريخ يعقوبي 2/213.نقش سبأيّه در تحوّل تشيّع بعد از امام علي و در ايّام امام حسن 

شيعيان علي بعد از سه روز از شهادت او، به دور فرزندش حسن بن علي (رضي الله عنهما) جمع شده و با او بيعت كردند.[1] و اوّلين كسي كه با او بيعت نمود قيس بن سعد عباده بود.[2]
ليكن در همين موقع فتنه جويان سبأيّه دوباره سر بلند كرده و با قدرت بيشتري عقايدي را كه سابقاً از ترس علي مخفي نموده بودند، ابراز داشتند. مورّخي شيعي نقل مي كند كه:
«بدعت سبأيّه در غلوّ در همان عهد امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب(ع) ظهور كرد و آن وقتي بود كه بر افرادي در ماه رمضان در روز گذر كرد و آنها مشغول خوردن بودند، از آنها پرسيد: آيا شما مسافر يا مريض هستيد؟ گفتند نه مسافريم و نه مريض، پرسيد آيا از اهل كتاب هستيد كه عهد و جزيه شما را در امان نگه مي دارد؟ گفتند: خير، گفت: پس چرا روز ماه رمضان غذا مي خوريد؟ گفتند: توئي تو، ايمان به خدايي تو داريم، از آنها طلب توبه نمود و آنها را ترساند. ليكن آنها باز نگشتند، حفره هايي كند و آتش روشن نمود تا آنها را بترساند باز هم توبه نكردند، به آنها گفت: نمي بينيد كه برايتان حفره هاي آتش كنده ام، و اين شعر را خواند:
لمّا رأيت الامر أمراً منكــراً               اججحت ناري و دعوت قنبراً

يعني وقتي كه اين منكر بزرگ را ديدم، آتشم را روشن نموده و قنبر (كه غلام او بود) را صدا كردم.
آنها را در همان جا آتش زد، و اين مقوله تا حدود يكسال مخفي شد و سپس عبدالله بن سبأ بعد از وفات امير المؤمنين آن را آشكار نمود و افرادي از او پيروي كردند كه سبأيّه نام گرفتند و گفتند: علي نمرده است».[3]

و همين گفته را يكي از قديمترين كتب شيعه در مورد فرق و مذاهب يعني كتاب نوبختي ذكر كرده است.[4] و نيزهركس كه از تاريخ شيعه وتشيع اطلاع داشته اين موضوع را نقل كرده است،

ظهور دوباره سبأيّه و اظهار عقايد ويرانگرشان را بعد از شهادت علي از اهل سنّت افرادي مثل بغدادي[5] و أشعري[6] و رازي[7] و اسفرايني[8] و شهرستاني[9] و ابن حزم[10] و ابوالحسن بلسطي[11] و جرجاني[12] و مقريزي[13] ذكر كرده اند. همهء اينها يادآور شده اند كه عبدالله بن سبأ بعد از شهادت علي رضي الله عنه از تبعيدگاه خود بازگشت و عقايدش را دربارهء علي ابراز مي‌داشت، و چنانكه سابقاً ذكر شد، اسفرايني مي گويد كه علي از سوزاندن بقيّه به خاطر شماتت اهل شام و دو دستگي پيروانش ترس داشت، و ابن سبا را به ساباط مدائن تبعيد نمود، و هنگامي كه علي رضي الله عنه كشته شد، ابن سبا مي پنداشت كه مقتول، علي نبوده است.[14] و شهرستاني نيز همين را مي گويد.[15]

امام حسن رضي الله عنه مثل پدرش با ابن سبأ و افكار او مخالفت نمود. ابن ابي الحديد معتزلي  شيعى مي گويد: «سپس عبدالله بن سبأ كه يهودي بود و تظاهر به اسلام مي كرد بعد از وفات امير المؤمنين(ع) ظاهر شد و آرائش را آشكار كرد و افرادي از او پيروي كردند كه سبأيّه نام گرفتند و گفتند: علي(ع) نمرده است و او در آسمان است و رعد صداي او و برق نور اوست و اگر صداي رعد را مي شنيدند مي گفتند: السّلام عليك يا امير المؤمنين! و راجع به رسول خدا صلّي الله عليه و آله، سخنان درشت تري گفتند و بر او بزرگترين افترا را زدند و گفتند كه نه دهم وحي را كتمان كرده است، حسن بن علي بن محمّد بن حنفيّه در رسالهء خود كه در آن از "ارجاء" حرف مي زند سخن او را ردّ كرده است».[16]

ليكن به خاطر شرايط خاصّ، مخالفت امام حسن، با آنها به اندازهء مخالفت پدرش نبود و سبأيّه با آزادي بيشتري زمان امام حسن تخم فتنه و فساد را در ميان مردم كاشته و سمّ تفرّق و اختلاف و دو دستگي را رايج نمودند، به ويژه بعد از اينكه شيعيان امام حسن را خوار نموده و دست از ياري او برداشتند، و بعضي از آنها به سبأيّه داخل شده و بعضي ها به طرف معاويه رفتند و بعضي به خوارج ملحق شدند. اين اوضاع را علماي شيعه مثل مفيد و اربلي و مجلسي در كتب خودشان در موضوع تحرّك معاويه به سوي عراق ذكر كرده اند:

«معاويه به سوي عراق حركت نمود تا بر آن مستولي شود، وقتي كه به پل منبج رسيد حسن(ع) حركت نموده حجر بن عدي را به سوي مردم فرستاد تا آنها را براي جهاد بسيج كند. ليكن كوتاهي نمودند و به كثرت جمع نشدند و گروه هاي گوناگوني با او بيرون آمدند، بعضي ها شيعيان او و پدرش بودند، و بعضي ها محكّمه بودند كه به هر شكل و هر حيله‌اي در صدد جنگ با معاويه بودند، و بعضي ها اهل فتنه و به دنبال غنائم بودند و بعضي‌ها شكّاك و بعضي ها تعصّب قبلي داشته و از رؤساي خود پيروي نموده و دين نداشتند، با همهء اينها امام حسن حركت نمود تا به منطقهء حمام عمر رسيد و سپس به سوي دير كعب رفته و در ساباط مدائن قبل از قنطره منزل گزيد و شب را آنجا گذراند. و هنگام صبح در صدد امتحان اصحاب خود بر آمد تا حدود طاعت و پيروي آنها را دانسته و دوستانش را از دشمنان تمييز دهد، و تا با بصيرت با معاويه و اهل شام مقابله نمايد، دستور نماز جماعت داد، وقتي كه گرد آمدند، برخاست و خطبه خواند.

بعد از حمد خدا و صلات بر مصطفي گفت امّا بعد:

به خدا قسم كه من اميدوارم كه به حمد و منت الهي ناصح ترين فرد براي مردم باشم، و هيچ كينه و سوء اراده اي با هيچ مسلماني ندارم، آگاه باشيد آنچه را كه در الفت و جماعت از آن بيم داريد برايتان بهتر از تفرقه مي باشد، بدانيد كه من برايتان بهتر از خودتان مي نگرم، از دستور من سرپيچي مكنيد و با نظرم مخالفت نكنيد، خداوند ما و شما را ببخشد و آنچه را كه محبّت و رضاي او در آنست ما را بدان راهنمايي كند.

مي گويد:
مردم به همديگر نگريسته و گفتند به نظر شما قصد او از اين سخن چيست؟ گفتند: به گمان ما خواستار صلح با معاويه بوده و مي خواهد حكومت را تسليم او كند، گفتند: به خدا كه اين مرد كافر شده است. سپس به خيمهء او حمله نموده و حتّي مصلايش را- از زير پايش - ربودند، سپس عبدالرّحمن بن عبدالله أزدي به شدت او را تكان داده و ردايش را از دوشش برداشت، او همچنان با شمشيرش بدون ردا باقي ماند، بعد از آن اسبش را خواسته و سوار آن شد، و گروهي از شيعيان و خواصّ او گردش را گرفته و كساني را كه در صدد او بودند، منع مي كردند.

امام حسن گفت: (قبائل) ربيعه و همدان را بخواهيد، آنها آمدند و مردم را از او دور نمودند، و افراد مختلفي با او حركت نمودند وقتي كه از مظلم ساباط عبور مي كردشخصي از بني اسد كه به او جراح ابن سنان گفته مي شد به سرعت به سوي او رفت و مهار قاطرش را گرفت و در دستش دشنه اي بود، گفت: الله اكبر، اي حسن به شرك گراييدي، همچنانكه پدرت شرك ورزيد، سپس دشنه را به زانويش فرود آورده رانش را پاره نمود تا اينكه به استخوان رسيد، حسن او را در آغ