واند از ساکنين منطقه ما باشد زيرا آدرس پزشکان منطقه ما را نمي دانست؛چون دوستم قصد مسافرت داشت سريعا ً با او خداحافظي کرده وآن شخص تازه وارد را به    نزديک ترين درمانگاه محل سکونتمان که در حدود يک کيلومتر با مسجد فاصله داشت راهنمايي کردم.اين درمانگاه شبانه روزي( چشمه حيات) نام داشت که توسط مسحيان اداره مي شد وفقط مسيحيان در آن استخدام مي شدند.
تقريبا ً صد متري از مسافت باقي مانده بود که ديدم وضع همراهم رو به وخامت است به طوري که اصلا ً حال راه رفتن  نداشت.سعي کردم او را بر پشتم حمل کنم در ابتدا او مقاومت کرد اما وقتي چاره اي نديد موافقت کرد ومن او را برپشتم حمل کردم وبراي اينکه درد او را کاهش دهم سعي کردم رشته سخن را به دست بگيرم،من خودم را معرفي کردم ومحل سکونتم را به او گفتم.سپس از او خواستم خودش را برايم معرفي کند؛بعد از مکثي که ناشي ازدرد فراوان او بود به من گفتم :اسمم (مجدي حبيب تادرس )است.آن موقع بود که فهميدم او مسيحي است وچرا دوست نداشت در ابتدا اسمش را برايم آشکار سازد؛او از من خواست که او را پايين بياورم تا مبادا ديرم شده باشد…
من که فرصت را مغتنم شمرده بودم سعي کردم شمه اي از دين رحمت را برايش معرفي کنم به اميد اينکه او به دست من هدايت شود به خاطر همين گفتم:دين ما از ما مسلمانان مي خواهد تا به محتاجين کمک کنيم وبه ياري مستضعفين بشتابيم.دين اسلام هرگز به خشونت فرا نمي خواند بلکه حتي آياتي که در قرآن درمورد انتقام از کافران وجود دارد منظور از اين آيات هنگام جنگ است و…بسياري از مسائل را برايش توضيح دادم تا بزرگي دين اسلام در قلبش جاي بگيرد.
من ديدم او بسيار درد مي کشد ومجبور است به خاطر حرف زدن من به حرفهايم گوش کند سکوت کردم وبه راهم ادامه دادم تا به درمانگاه رسيديم.وقتي به کلينيک رسيديم ديدم دکترها وپرستاران خواب هستند به خاطر همين مجبورشان کردم بيدار شوند اما ديدم همگي با سستي به سوي کارهاي خود مي روند در حاليکه مريض از درد به خود مي ناليد وچون من داراي ريش بودم واحساس کردم آنها به خاطر مسلماني من سستي مي کنند به عمد مجدي را (جرجس) خطاب کردم تا آنها متوجه شوند که بيمار همکيش آنهاست[ زيرا اسم مجدي در مصر از اسامي مشترک بين مسلمين ومسيحيان است]متأسفانه حتي بعد از دانستن اين امر نيز آنها با کندي به معاينه مريض مي پرداختند زيرا در اين موقع از سحرگاه آنها را از خواب ناز بيدار کرده بودم!البته اين را خودم را نيز حدس مي زدم ودوست داشتم آنها اين رفتار را ادامه دهند تا شخص بيمارخودش اختلاف رفتار يک مسيحي را با يک مسلمان به عينه ببيند؛وبداند که يک مسلمان وقتي يک انسان در خطر است با چشم پوشي از اينکه او بر چه ديانتي است حاضر است او را برکتفهايش حمل کند اما اينجا در بيمارستاني که همگي از همکيشان اويند براي معاينه او اهمال به خرج مي دهند.او که اين رفتارها را به چشم خود ديد به گريه افتاد ومن در دلم گفتم فرصت بزرگي است که نصيب من شده است او به خاطر بدرفتاري که از همکيشانش ديده بود از اينکه اونيز مسيحي بود احساس شرم مي کرد وبه گريه افتاده بود.

من که فرصت را مغتنم شمرده بودم ومي ديدم که الآن هرچه بيشتر به هدفم نزديک شده ام ومي توانم در هدايت او اميدوار باشم پرستاران را مورد عتاب قرار دادم وخودم دست به کار شدم واو را به روي تخت خواباندم واز آنها خواستم هرچه سريعتر به او مسکني بدهند تا درد او کاسته شود اما آنها از معاينه امتناع ورزيدند زيرا بايد ابتدا پول آزمايش را به صندوق واريز مي کرديم تا آنها معاينه را شروع کنند من قيمت آزمايش را پرسيدم آنها گفتند قيمتش 30جنيه[واحد پول مصر]است بيمار که اوضاعش روبه وخامت بود گفت پولي که همراه دارد فقط 5جنيه مي باشد!پرستاران نيز از درمان او امتناع کردند.من که از اين رفتار پرستاران عصباني شده بودم بر سر آنها فرياد کشيدم وگفتم چگونه جان مريضي که در خطر است را فداي پول مي کنيد اما آنها باز هم امتناع ورزيدند من نيز چون کيف پولم را همراه نداشتم وعادت نيز نداشتم که براي نماز فجربا پول به سوي مسجد خارج شوم خارج شوم  ساعت مچي ام که قيمتي برابر 500 جنيه را داشت به گرو گذاشتم تا اگر قبل از بيست وچهارساعت مبلغ را نياوردم آنها ساعتم را تصاحب کنند.آنها  آزمايشات لازم را شروع کردند وبيماري را سنگ کليه تشخيص دادند؛وبه او مسکن خوراندند تا کمي تسکين يابد.
بعد از اينکه کمي آرامش يافت کنارش نشستم تا مطمئن باشد در کنارش هستم؛او مانند کسي که مي خواهد تشکر کند دستم را گرفت وقبل از اينکه چيزي بگويد به او گفتم:نترس تا وقتي که کاملا ً خوب نشده اي تو را ترک نخواهم کرد؛او لبخندي زد وبا لحني آرام گفت:کاش تمام مسلمانان مانند تو بودند!به او گفتم اين از تعاليم دينمان است که تمام مسلمانان ملزم به انجام آن هستند وکسي که اين کارها را انجام نمي دهد اشکال به دين وارد نيست بلکه عيب از خودآن شخص است.
براي اينکه دردهايش را بکاهم صحبتهايم را با مزاحهايي همراه مي کردم تا بيشتر احساس انس کند.کمي که گذشت پرستاران از ما خواستند بيمارستان را ترک کنيم زيرا به قول خودشان مبلغي که آنها از ما گرفته بودند فقط شامل آزمايش ودرمان سرپايي بود وشامل بستري شدن نمي شد؛اينجابود که مريض ما صدايش در آمد وبا صداي بلند آنها را خطاب قرار داد وگفت:از خدا بترسيد من هنوز مريض هستم .
من به او پيشنهاد دادم که به خانه ام بيايد اما او موافقت نکرد وگفت فقط مرا به خانه ام برسان.من نيز با اين شرط که تا بهبودي کامل از او مراقبت کنم موافقت کردم او را به خانه اش برسانم؛
 علي الخصوص که او از اهل محل نبود وبه تنهايي زندگي مي کرد؛او نيز موافقت کرد.

ازکلينيک خارج شديم واو را به خانه اش رساندم وسريعا ً به خانه ام برگشتم وپول بيمارستان را پرداخت کردم وسپس به خانه مجدي رفتم.وقتي آنجا رسيدم او  خوابيده بود؛دلم نيامد او را بيدار کنم،من نيز از فرصت استفاده کردم وبه آماده کردن غذا پرداختم وقتي غذا آماده شد به کنارش رفتم ونشستم؛چشمانش که گشود خوراک را آماده کنارش ديد به او غذا خوراندم؛سپس براي پيچيدن نسخه اش خارج شدم وقتي برگشتم او خواب بود صبر کردم تا بيدارشود سپس به او دوايش را خوراندم.

تا چهار روز من به پرستاري از او پرداختم در اين مدت فقط براي نماز از پيش او مي رفتم ودوباره به خانه اش برمي گشتم وغذارا آماده مي کردم ودواهايش را به او مي خوراندم؛لباس هايش را نيز مي شستم؛در اين مدت صبر مي کردم او بخوابد سپس مي خوابيدم وهروقت نيز بيدارمي شدقبل از او  بيداربودم تا احتياجات او را برآورده کنم؛تمام اين کارها را غير مستقيم به تعاليم دينم ربط مي دادم تا خودش بهتر با دين اسلام آشنا شود وفکر نکند که من براي مسلمان شدن او اين کارها را انجام مي دادم؛او جوان با هوشي بودوزود مسائل را مي فهميد.

وقتي حال او رو به بهبودي بود به او گفتم:الان حالت بهتر است ؛ ديگر فکر نکنم به من احتياجي داشته باشي اگر د