ه اي براي مردم باشد و بتوانند در تمام شئونات زندگي از او پيروي کنند .در آخر از خداوند مي خواهد تا تمام بندگانش را به راه راست هدايت کند تا همانطورکه پيامبر اسلام به آن دستور داده است زندگي کنند. 
والسلام.
.....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبراساس سرگذشت: ريتا ــ انگلستان

من در خانواده اي پايبند به دين مسيحي بزرگ شده ام.وقتي کودکي بيش نبودم به همراه خانواده ام به کليساي مخصوص کشيشان مي رفتيم که در آنجا به شدت به دستورات کتاب مقدس پايبند بودند؛در اين کليسا برزنان لازم بود تا سر خود را بپوشانند واگراحيانا ً يکي از آنها بي حجاب وارد مي شد فورا ً يک روسري به او داده مي شد تا سر خودرا بپوشاند.روز يکشنبه با اين که روز تعطيل به حساب مي آيد اما در اين روز تمام کارهايي که مربوط به امور دنيوي بود ممنوع بود حتي براي مابچه ها اجازه بازي کردن هم نداشتيم الا بازيهايي که ارتباط مستقيم با کتاب مقدس داشت!
وقتي به سن هشت سالگي رسيدم يک مسيحي معتقد بودم که عقيده داشتم مسيح از من مواظبت مي کند؛واينکه خداوند حضرت مسيح را ارسال کرده است زيرا پيامبران ديگر دررسالتشان موفق نبودند،در آن سن وسال من از ترس اينکه حضرت مسيح مرا به همراه ساير مسيحيان به بهشت نبرد واز قافله آنها عقب بمانم به شدت به دينم پايبند بودم.
در سن چهارده سالگي مرا در حوض آبي نشاندند تا اينطور برايم تداعي کنند که من از زندگي قديم خود خارج شده ام وصفحه جديدي در زندگي گشوده شده است،وچون من مسيحي بودم تمام گناهان گذشته من بخشوده شده است زيرا حضرت مسيح بار گناهان بندگان را به دوش گرفته است وبه صليب کشيده شده است اين واقعه براي ما به عنوان غسل تعميد نام مي برند ودر مسيحيت غسل تعميديعني اينکه جايي در بهشت پيدا کرده ام.
اينک که به اين وقايع مي انديشم از ساده انديشي خود متعجبم که چگونه به اين چيزها ايمان داشته ام.؟!

فعاليتهايم در کليسا
در بعضي از کليساها که روح القدس را مورد اهتمام قرار مي دهند عقيده دارند اگرآنهايي که مي خواهندتعميد کنند به اسم روح القدس تعميد داده شوند آنها داراي قدرت تکلم به تمام زبانها خواهند بود مانند اين است که از جانب خدا به آنها الهاماتي مي رسد.وقتي در کانادا کار مي کردم به يکي از اين کليساها رفتم؛بعد از نيايش از من خواسته شد تا جلو بروم تا به استقبال روح القدس بروم.وبه من دستور داده شد تا دهانم را باز کنم وزبانهايي راکه ياد گرفته ام را تکلم کنم من که هرچه کوشش کردم چيزي بر زبانم نيامد!! 

اين حادثه برايم خيلي گران تمام شد با اين احوال باز هم از عقايد خود نسبت به مسيحيت نکاستم بلکه طبق تعاليم مسيحيت به پيش مي رفتم وبا مسافرت به کشورهاي مختلف سعي    مي کردم به عنوان يک مبشر مسيحي عمل کنم.در هند به مدت دوسال به فعاليت مشغول بودم بعد از آن به مدت سه سال به فيليپين رفتم وبه فعاليت پرداختم.دراين مدت به عنوان يک عضو فعال کليسا شناخته شده بودم واين باعث شده بود تا مقامات  کليسا در کشورم به وجودم افتخار کنند.از نظراخلاقي در درجه بالايي قرار داشتم واين به خاطر ايماني بود که در خود حفظ کرده بودم.در طول اين مدت با مردم مختلف وبا دينهاي مختلف ديدارداشتم؛درکليسا با مسايلي مواجه مي شدم که برايم متناقض بودند به خاطر همين وقتي به انگلستان برگشتم دنبال کليسايي مي گشتم تا مناسب عقايد من باشد.وقتي از کليساي پروتستان دلسرد شدم به سوي کليساي انگلوساکسون کشيده شدم، بيشترکه دقت کردم متوجه شدم اين کليسا نيز بيشتر مبادئ اش را به دست بشر ساخته است.بنابر اين از عقيده مسيحيت دست کشيدم اما ايمانم را به خدا حفظ کردم.در آن هنگام چيز ديگري براي جايگزين کردن مذهبم در ذهنم نبود.

نقطه تحول
درآن هنگام من در شرق لندن زندگي مي کردم؛در واقع در اين مدت در منطقه مسلمان نشين به فعاليتهاي تبشيري مشغول بودم البته اين فعاليتها را تحت عنوان انجمن هاي کارگري انجام مي دادم.در اين مدت با دوستان بسياري آشنا شده بودم که به من خيلي احترام مي گذاشتند ومرا به عنوان يک فرد از خانواده بزرگشان پذيرفته بودند.آنها بدون هيچ گونه ترديدي در برابر من به نماز مي ايستادند ودرمورد دينشان نيز صحبت مي کردند.من در اين مدت متوجه شدم اين اسلام است که آنها را اين چنين به هم پيوسته نگه داشته است؛عباداتي نظير روزه ونماز وارتباطات خانوادگي درپيشبرد زندگيشان بي نهايت مؤثر بود.

تا آن لحظه هرگزبه فکرم خطور نکرده بود که روزي مسلمان خواهم شد...من ازآنها به خاطر رفتار صميمانه اي که با من داشتند خوشم مي آمد.من توانسته بودم با آنها رفت وآمد خانوادگي داشته باشم؛همچنين توانسته بودم والدين آنها را متقاعد کنم تا به همراه فرزندانشان به گردش برويم.دراين مدت با افراد زيادي آشنا شدم که از بين آنها دو دختربودند که خيلي پايبند به دينشان يعني اسلام بودند به طوري که همواره حجاب خود را رعايت مي کردند ووقتي در مورد دينشان صحبت مي کردند حرارت خاصي در لحنشان وجود داشت؛سخنان آنها در مورد دينشان مرا به فکر واداشته بود چون قبلا ًاز کس ديگري اين کلمات را نشينيده بودم.

از تبليغ مسيحيت به سوي اسلام
به مرور زمان به تدريس زبان انگليسي براي بزرگسالان درکلاسهاي شبانه درآن منطقه مي پرداختم.شبي در يکي از کلاسهاي شبانه دانش آموزي رايافتم که به نظر من نمونه کاملي از يک مسلمان ملتزم وزرنگ به شمار مي رفت.او از من سؤالاتي را پرسيد که من از جواب آن عاجز بودم؛سؤالاتي که برمن واجب بود در دينم آن را بدانم اما من کمترين اطلاعاتي در اين موارد را نداشتم.اواز من پرسيد:عقيده ام چيست؟عقيده تثليث يعني چه؟ويا سؤالاتي در مورد حقوق ايتام وچگونگي ميراث در مسيحيت را از من مي پرسيد که من از جواب دادن به او عاجز مانده بودم.من از خودم متعجب بودم چگونه به تبليغ ديني مي پردازم که خود در مسائل آن بيگانه ام.جالب اين جا بود که من خود در جستجوي جواب اين سؤالات بودم...
در آن لحظه من به او گفتم:اين از اساسيات دين مي باشد که هر شخصي بايد به آن ايمان داشته باشد.هرچند که مطمئن بودم اين جواب قانع کننده اي نبود؛من دريافته بودم که دين مسيحيت در برابر منطق اسلام دچار نقص است.

لذت تقرب به خداوند
بعد از اين جريان ديگرنتوانستم با تازه مسلمانان ديداري داشته باشم هرچند به کسي هم نگفتم که در اعماق وجودم چه مي گذرد؛مانند اين بود که اجزايي ازداخل در کنار هم چيده  مي شد .من مي دانستم که اصل خدايي که به آن اعتقاد داشتم همان خدايي است که در اسلام به آن معتقد هستند.در اين مدت دريافته بودم که به نماز احتياج دارم،از نماز مسلمانان خوشم    مي آمد زيرا آنها را مرتبط به هم وبا طمأنينه مي دانستم.آن دانش آموز مسلمان به من گفته بود که هنگامي که انسان به سجده مي افتد در نزديک ترين حالت نسبت به خدا قرار داردپس بهتر است در آن موقع هرچه که از خدا مي خواهم را درخواست کنم.يادم مي آيد وقتي براي او