ي بود که از گردن تا پاهايم را مي پوشاند ويک روسري که سر را به جز صورتم مي پوشاند.يک سال ونيم از اين جريان گذشت،ديگر بيشتر از اين طاقت نياوردم،شوهرم را از تصميم آگاه کردم.من مي خواستم نقاب بپوشم تا به اين طريق بيشتر به خدا نزديک شوم.زيرا عقيده داشتم هرچه حشمتم افزايش يابد اطمينان قلبي ام بيشتر مي شود.شوهرم به طور کامل از تصميم من حمايت کرد به طوريکه همان روز مرا براي خريد نقاب همراهي کرد.من هنگامي نقاب پوشيدم که هرروزاخبار جديدي از هجوم سياست مداران ،ليبراليسمها وافراد واتيکان برحجاب به گوش مي رسيد فقط به خاطر اينکه به قول خودشان از حقوق زن دفاع کنند.تبليغات مسموم آنها تا جايي پيش رفته که اخيرا ً يکي از مسئولين مصري حجاب را ارتجاع ناميده است.من براي اين هجوم همه جانبه که به يکي از شکلهاي عفاف زنان مسلمان روا داشته اند،هيچ تعبيري نمي يابم جز اين که بگويم اين نشانه آشکار نفاق است.متأسفانه حکومتهاي غربي وهمان سازمانهاي به اصطلاح حقوق بشر زنان را از تعليم وکار منع مي کنند فقط به خاطر اينکه محجبه هستند.محروميت زنان محجبه نه فقط در نظامهاي ديکتاتوري تونس ،مغرب ، مصر که در بسياري از کشورهاي غربي همانند فرانسه ،هلند،وبريتانيا که خود را مهد دموکراسي مي نامند رو به تزايد است.من هنوز به عنوان يک فعال حقوق زنان به فعاليت مي پردازم ولي با اين تفاوت که من اکنون مسلمان هستم که سائر زنان را به مبارزه براي اعاده حق وحقوق خود همچنين پشتيباني از شوهرانشان وحفظ دينشان فرا مي خوانم .از آنها مي خواهم که فرزندانشان را طوري تربيت کنند تا شعله هاي هدايت در فراه راه تاريک جهل وظلم قرار بگيرند تا بتوانند همواره حامي مظلومان باشند وسد راه لغزشهايي که در غرب موجود است باشند.از خواهران مسلمانم مي خواهم از پوشيدن نقاب وحجاب هيچ ترديدي از خود نشان ندهند بلکه در اين راه ثابت قدم باشند واز هيچ راهي که باعث نزديکي به خداوند مي شود فروگذار نکنند.در جامعه اي که من در آن زندگي مي کنم اغلب زنان غربي وتازه مسلمان به پوشيدن نقاب روي آورده اند.بعضي از آنها مجرد هستند وبعضي نيز متأهل مي باشند که از جانب خانواده اشان هيچگونه حمايتي نمي شوند.نقطه ي اشتراکي که ما با هم داريم اين است که ما با اراده خودمان به نقاب روي آورده ايم.وهيچ فرد يا احدي نمي تواند ما را از اين تصميم محروم کند.متأسفانه در اين زمان در محاصره انواع واقسام وسايل ارتباط جمعي مختلف قرار گرفته ايم که برهنگي را به هر طريق تبليغ مي کنند.نصيحت من به ساير زنان عالم اين است که فضائل حجاب را بيشتر بشناسند،بايد بدانند که حجاب به انسان سعادت وآرامش قلبي عطا مي کند کما اينکه من نيز از اين نعمت برخوردار شده ام.برهنگي سمبل آزادي شخصي من بود در حاليکه حيا وعفت مرا از بين     مي برد اما الآن حجابم سمبل آزادي من است؛يک زن با حجابش مي آموزد که کيست وهدفش چيست وچگونه مي تواند خالق هستي را خشنود سازد.                        

والسلام.
.......................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبراساس سرگذشت: زیست شناس آمریکایی

او قصه اسلام آوردنش را به رشته تحرير در آورده است تا سرمشق کساني باشد که در جستجوي حقيقت هستند:
عدم فهم دين 
هفت سال پيش به اسلام پيوسته است؛درآغاز از طريق يکي از دوستانش در دانشگاه با اسلام آشنا شد.در دوره دبيرستان او عقيده داشت قرآن کريم کتاب يهود است ومسلمانان بت پرستاني بيش نيستند!اوهر گزرغبتي براي آموزش دين جديدي نداشت.تنها نظريه اي که درذهن داشت اين بود که :با توجه به اين که ايالات متحده آمريکا يک ابر قدرت درجهان به شمار مي رود پس همه چيز آنها سرآمد تمام جهانيان است حتي  دينشان.

او مي دانست که مسيحيت يک دين نمونه نمي تواند باشد؛ولي معتقد بود که از بقيه اديان باقي مانده بهتر به شمار مي رود.او عقيده داشت که انجيل کلام الهي است اما از کلام بشر نيز خالي نمي باشد زيرا کساني که به تدوين اين کتاب پرداخته اند جملات ساخته وپرداخته خودشان را نيز وارد آن کرده اند؛وهروقت که به خواندن انجيل مي پرداخت به نکاتي برمي خورد که واقعا ً با عصمت انبيا الهي در تعارض بود.چه بسا بسياري از مردم عادي در اين جهان به زندگي مي پرداختند وهر گز به فکرشان نيز خطورنمي کرد تا افعالي همانند همان افعالي که انبيا الهي در انجيل مرتکب شده اند را انجام دهندمانند همان افعالي که به پيامبرداوود وسليمان ولوط وبقيه انبيا الهي نسبت داده اند.او به ياد مي آورد وقتي به کليسا مي رفت کشيش خطاب به مردم مي گفت:اگر اين حال وروز پيامبران الهي درگناه باشد پس حال وروز ما مردم عادي چگونه است؟کشيش از اين مقوله نتيجه مي گرفت که پس بايد مسيح به صليب کشيده مي شد تا تکفير گناهان ما باشد زيرا ما افرادي ضعيف هستيم که نتوانستيم نفسهاي خود را از آلودگي حفظ کنيم.

ابتداي ضد و نقيضها
او در ذهنش سعي مي کرد مفهوم تثليث را درک کند؛کوشش او اين بود که بفهمد که چگونه خداي او واحد نيست بلکه سه در يک جوهر واحد هستند؛اولي که خالق جهان هستي است ودومي که براي آمرزش گناهان بشر خونش ريخته شد ودرمورد سومي  که روح القدس باشد هميشه  دچار سردرگمي بود زيرا وقتي او مي خواست براي خدا نماز بخواند تصوير خودساخته اي را درذهنش مجسم مي کرد ووقتي که براي مسيح مي خواست نماز بخواند شخصي را مجسم مي کرد که ريش وموهايش بور بود وچشمهايش آبي رنگ بود ولي در مورد روح القدس هيچ تصوير مشخصي در ذهنش نبود که او را تجسم کند فقط مي توانست او را خدايي تصور کند که در حول او معماهاي حل نشده فراواني وجود داشت زيرا نمي دانست وظيفه او به عنوان اله چيست؟او در هنگام نماز احساس مي کرد که به سوي الهي واحد نماز نمي گذارد اما در موقع شدت وسختيها ذهنش متوجه خدايي مي شد که احساس مي کرد خالق تمام جهان هستي است زيرا احساس مي کرد اين بهترين گزينه مي باشد.

در جستجوي دين حنيف
هنگامي که در مورد دين اسلام به تحقيق مي پرداخت برايش مشکل نبود که مستقيما ً به سوي ذات اقدس الهي نماز بگذارد زيرا اين امري فطري بود؛ واهمه او از اين دين اين بود که شايد در اين دين موضوع ايمان به مسيح عليه السلام را بايد از ذهنش بيرون مي کرد.او در اين موضوع مدتهاي مديدي را به تأمل پرداخت.براي يافتن حقيقت ابتدا او به قرائت تاريخ مسيحيت پرداخت ووقتي که بيشتر در اين مسأله موشکافي کرد تشابهاتي را در عقايد مسيحيت وافسانه هاي يوناني قديم يافت که در دوره دبيرستان آنها را ياد گرفته بود.مثلا ً تقديس وقرباني شدن حضرت مسيح به اين جريان شباهت داشت که در افسانه هاي يوناني آمده بود:اله با زني از جنس بشر متفق مي شود که  مولودي را به وجود بياورند تا نصف صفات الهي را دارا باشد.او مي دانست که اين عقيده خيلي براي پولس که يکي از پادشاهان قديم يونان بود واجد اهميت بود زيرا او سعي مي کرد تا عقايد مسيحيت را به مردم يونان تحميل کند ومي دانست که ممکن است از جانب اطراف