است. بالاخره زمانی که حجاب اسلامی را بر تن کردم، دریافتم شاخ غول را نشکسته‌ام و موضوع بسیار ساده بود ولی احتمالاً عواقب داشتن حجاب تا پایین عمرم با من همراه خواهد بود. تمام کاری که من کردم، سر کردن روسری بود ولی از همان زمان، من در کشور خودم انگلیس، به یک شهروند درجه دوم تقلیل یافتم. واکنش برخی از مردم، غیرقابل پذیرش بود و من دریافتم اگر حجاب پوشیده‌ام، دیگران نقاب‌هایی پوشیده‌اند که خشک مغزی و پیش‌داوری آنان را پنهان سازد. من می‌دانستم که ممکن است هدف حملات تعدادی اسلام‌ستیز قرار گیرم ولی نمی‌دانستم باید انتظار دشمنی بارز افراد غریبه را داشته باشم... هفتم دسامبر، مراسم بزرگداشت یاسر عرفات بود و من با حجاب اسلامی، در حالی‌که یک چفیه فلسطینی نیز بر سر کرده بودم، به آن‌جا می‌رفتم. در راه و درون قطار شهری لندن، تعدادی از مسافران، در حالی‌که تلاشی برای پنهان کردن نفرت‌شان از من صورت نمی‌دادند، به من نگاه می‌کردند، در ضمن من یک پارچه سبزرنگ متعلق به گروه حماس با واژه جهاد هم بر روی پیشانی بسته بودم. پس از خروج از ایستگاه قطار در کنار موزه مادام توسو، به محل توقف تاکسی‌های سیاه رفتم و یک تاکسی خواستم. راننده تاکسی گفت: «چرا پیاده نمی‌روی؟ تا آن‌جا که راهی نیست» و مجدداً مشغول خواندن روزنامه شد. خواستم در خیابان به دنبال تاکسی بگردم ولی هیچ راننده‌ای برای من توقف نکرد و چون زمان داشت می‌گذشت ناچار شدم با یکی از اتوبوس‌هایی که به طرف محل برگزاری مراسم می‌رفت، بروم و سپس چند صدمتری هم پیاده گز کنم. موارد دیگری هم یادم می‌آید که در زمان پیاده شدن، راننده داد می‌زد: «بمب بر روی صندلی عقب یادت نرود». در هر حال حجاب، بیش از یک علامت یک بعدی است. حجاب، بخشی از لباس کار زن مسلمان است. حجاب به جهانیان می‌گوید که این زن، مسلمان است، و زن مسلمان، انتظار دارد با او باادب و احترام رفتار شود. من هر زمان که یک خواهر مسلمان را با حجاب اسلامی می‌بینم، صرف‌نظر از این‌که او را بشناسم یا نشناسم، به او لبخند می‌زنم و می‌گویم: «السلام علیکم» یعنی سلام و صلح بر شما. شما هم اگر پس از این زنی را دیدید که حجاب پوشیده است، به او سلام بگویید و او را تروریستی که همین حالا کلاشینکوف را زیر حجاب بیرون خواهد آورد، در نظر نگیرید. البته ما زنان مسلمان، عروسک‌هایی هم نیستیم که مورد ظلم و ستم قرار گیریم...ایوا ماریا از آلمان / او می‌گوید: هنگامی که برای بار اول اسلام را شناختم، از هر نوع عقیدة دینی دور بودم و دین مسیحیت این نگرش را در من به وجود آورده بود زیرا برای من یک دین غیرواقعی بود و نمی‌توانست به مسائلی که من داشتم، جواب قانع‌کننده‌ای بدهد. او در دوران دانشگاه همراه با تعداد دیگری از دانشجویان به نظام سرمایه‌داری اعتراض می‌کند و در اجتماعات اعتراضی از زبان دانشجوی مسلمانی که هم‌کلاسی او بود به بعضی از حقایق اسلام پی می‌برد و به آن علاقه پیدا می‌کند. تنها چیزی که باعث می‌شد او مسلمان نشود این فکر بود که اسلام حقوق زنان را رعایت نمی‌کند. توضیحات پسر هم‌کلاسی مسلمانش در اینمورد او را قانع کرده و او نیز وارد جامعة مسلمانان آلمان می‌شود و با آن دانشجوی مسلمان ازدواج می‌کند.ایریس صفوت / ایریس صفوت در المان به دنیا آمد. زمانی که ده سال بیشتر نداشت با کتاب‌های اسلامی آشنا شد. یکی از کتاب‌هایی که این دختر خانم آلمانی به او علاقه داشت، زندگی پیامبر اسلام (ص) بود. داستان زندگی پیامبر (ص)، ایریس را مجذوب شخصیت این مرد بزرگ نمود و از آن پس بود که عملاً مسلمان شد و از ترس این‌که خانواده و همکلاسی‌هایش او را به جنون متهم کنند، تا سن سیزده سالگی آن را اعلان ننمود. در این فاصله او در مورد اسلام با هم‌کلاسی‌ها و افراد خانواده صحبت می‌کرد تا آنان را برای روزی که علناً گرویدن به اسلام را اعلام نماید، آماده کند. در سن سیزده سالگی در سال 1967 به مرکز اسلامی لندن رفت و در آن‌جا با شیخ محمدالجیوشی استاد سابق دانشکدة دعوت اسلامی دانشگاه الازهر مصر و شیخ احمد حسن الباقوری وزیر سابق اوقاف مصر دیدار نمود و در حضور آن دو شهادتین را بر زبان جاری ساخت. در سال 1969 به مصر رفت و زبان عربی را یاد گرفت، و پس از بازگشت به آلمان به اخذ مدرک فوق لیسانس در دانشگاه کیسین نائل آمد. در خلال تحصیلات دانشگاهی با جوانی مصری که در همان دانشگاه با مقطع دکترا تحصیل می‌کرد، آشنا شد و با او ازدواج نمود. در سال 1975 به مصر رفت و به مطالعات اسلامی و عربی خود ادامه داد. او می‌گوید: «بعد از مسلمان شدن شروع به دعوت نمودم و خدا را شکر که توانستم بر تعدادی از افراد خانواده و خویشان خود تأثیر بگذارم. پدربزرگ و یکی از خویشاوندانم مسلمان شدند و افراد دیگر آگاهی بیشتری از اسلام پیدا نمودند. یکی از آرزوهای بزرگ من رفتن به خانة خدا بود که در سال 1990 جامة عمل پوشید و من به حج رفتم و اکنون در حال تبلیغ این دین الهی در میان غربی‌ها هستم تا آنها نیز به حقیقت این دین پی ببرند».ساره جوزف / از همان دوران کودکی و نوجوانی به خدا و خدمت به خلق خدا عشق می‌ورزید. در نظر او مسیحیت همان دینی بود که به خداپرستی و رفتار خوب با مردم دستور می‌داد و نمی‌توانست تصور کند که دینی بهتر از آن وجود داشته باشد؛ هنگامی که برادرش به دین اسلام گروید، برایش غیرقابل قبول بود و آن را خیانتی بزرگ و مخالف شریعت خداوند می‌دانست. او تا آن زمان چیز زیادی از اسلام نشنیده بود. از نظر او اسلام یعنی زنی در یک چادر سیاه. او از مادرش شنیده بود که مسیح پسر خداوند است زیرا از زنی باکره به دنیا آمده است. او نمی‌توانست این مسئله را هضم کند که چگونه ممکن است دختر باکره‌ای بدون شوهر بچه‌دار شود. روزی در یک کتابخانه نسخه‌ای از قرآن را به دست گرفت و حین مطالعة قسمت‌هایی از آن، داستان تولد مسیح از مریم را در آن یافت که در آن بچه‌دار شدن یک دختر باکره به قدرت خداوند ارتباط داده شده بود و ادعا نشده بود که عیسی پسر خداوند است بلکه یکی از پیامبران الهی است. از آن زمان به بعد نظر او نسبت به اسلام تغییر پیدا کرد. در سن شانزده سالگی یک روز دختر مسلمانی را دید که هنگام نماز سجده می‌کرد. او سجده کردن به خداوند را نهایت درجة عبادت خداوند و تسلیم شدن به او تصور نمود و بیش از پیش به اسلام علاقه‌مند شد و پس از تحقیق بیشتر در مورد اسلام و مقایسة آن با سایر ادیان در سال 1988 به دین اسلام گروید. او اکنون به عنوان یک دعوتگر اسلامی در انگلستان فعالیت می‌کند. او ازدواج کرده و دارای پسر و دختری به نام‌های حسن و سمیه می‌باشد. وی در بخش مطالعات اسلامی دانشگاه سلطنتی انگلیس به تدریس اشتغال دارد و مقالات زیادی را در نشریات متعدد انگلیسی به رشتة تحریر درآورده است، و در مصاحبه‌های زیادی در زمینة عقیدة اسلامی، حقوق زن در اسلام و مسئولیت‌های اجتماعی شرکت نموده است.فاطم