xt:23.txt">ديدگـاه سياسي امويان</a><a class="text" href="w:text:24.txt">واكنش شيعي</a><a class="text" href="w:text:25.txt">امامت الهي</a><a class="text" href="w:text:26.txt">فلسفه عصمت</a><a class="text" href="w:text:27.txt">ضرورت وجود عالم رباني ومسأله تفسير قرآن</a><a class="text" href="w:text:28.txt">شايسته ترها وشايسته ترين</a><a class="text" href="w:text:29.txt">از «عصمت».. تا «نصّ»</a></body></html>فصل سوم
زمينه هاي تفكر امامت الهي
 
در فصل قبل ديديم كه پيدايش ديدگـاه كيسانيان در دهه هاي پاياني قرن اول هجري دگـرگـوني وسيعي در باورهاي شيعه بوجود آورد و منجر به ظهور گـرايشهاي متعددي ميان آنان شده است. بر اساس ديدگـاه كيسانيان امامت علي بر وصيت پيامبر اكرم مبتني بوده است. انتقال امامت به امام حسن وحسين و محمد بن الحنفيه و پس از او به ابو هاشم عبد الله فرزند محمد حنفيه، يكا يك بر همين منوال صورت گـرفته است.
بعدها با اتكاء بر همين ديدگـاه گـرايشهاي گـوناگـوني در ميان گـروههاي شيعه پديد آمده كه هر كدام مدعي مشروعيت خود و بطلان ديگـران شده اند. عمده ترين گـرايشهاي شناخته شده شيعي در آغاز قرن دوم هجري را عباسيان، طالبيان، علويان، فاطميان، حسنيان، حسينيان، زيديان، و جعفريان تشكيل مي دادند. هر كدام از آنها نگـرش خاصي نسبت به مشروعيت امامت داشتند. بنا بر اين مي توان منشأ ديدگـاه فعلي شيعه را مبني بر انحصار امامت در فرزندان ارشد امامان دودمان حسيني، وقائل شدن به عصمت آنان و اينكه امامت از سوي خداوند و از پيش تعيين شده، تفكري دانست كه در اوائل قرن دوم هجري نشو و نما يافته است. شايد بتوان علت رشد چنين تفكري را در عكس العملي دانست كه در مقابل ديدگـاه استبدادي امويان پديد آمده باشد. در فصل پيش ديدگـاه عباسيان و برخي از گـروههاي منسوب به تشيع مورد بررسي قرار گـرفته است. در اين فصل ضمن بررسي ديدگـاه امويان بعنوان ديدگـاه حاكم سعي بر آن خواهيم داشت كه مؤلفات فكري شيعه هاي اماميه و ضرورت پيدايش آنها را مورد بررسي قرار دهيم.ديدگـاه سياسي امويان
اساساً نظريه عصمت نزد شيعيان بر اثر عكس العمل امويان بوجود آمده است، آنها فرزندان خود را به عنوان وارث خلافت شناختند و معاويه يزيد را به جانشيني انتخاب كرد. 
ضحاك بن قيس الفهري از امراي اموي، مردمان عراق را به دليل مخالفت با ولايت عهدي يزيد نكوهش كرده و ميگـويد: «مگـر حسن و خويشاوندان او چه حقي براي دخالت در امر خداوند دارند كه معاويه را خليفه خود در زمين قرار داده؟»[1].
يزيد بن معاويه در مراسمي كه براي وفات پدرش برپا ساخته بود گـفت: «معاويه بن ابي سفيان يكي از بندگـان خدا بود كه پروردگـار او را به خلافت رسانده و او را قدرت بخشيده است. خداوند آنچه را از آن معاويه بوده به ما واگـذار كرده است»[2].
رباح بن زنباع جذامي، يكي از اميران اموي در مدينه براي تشويق مردم كه در بيعت يزيد نشان مي دادند، مي گـفت: «ما از شما نمي خواهيم كه با سركردگـان لَخَم، جذام وكلب (از قبائل عرب) تبعيت كنيد. از شما مي خواهيم كه به فرزند شايسته قريش، كسي كه خواست خداوند خلافت او را محنكي ساخته، بيعت كنيد»[3].
بلاذري در كتاب (انساب الاشراف) مي گـويد: «عبد الملك بن مروان خليفه اموي كه براي تصدي امر خلافت از عراق رهسپار شام بود مردم كوفه را در خطابه اي به اطاعت و پيروي از سلطان خواند زيرا كه به ادعاي او (سلطان سايه خدا روي زمين) است»[4].
حجاج بن يوسف ثقفي در دوران حكومت خود كامه خود در كوفه اميرالمؤمنين عبد الملك بن مروان را خليفه و امامي قلمداد مي كرد كه خداوند او را برگـزيده است[5].
 حجاج نخستين كسي بود كه خليفه را به درجه برخورداري از عصمت ارتقا مي دهد. در عنوان يكي از نامه هاي او به خليفه آمده است: «به بنده خدا عبدالملك اميرالمؤمنين و خليفه پروردگـار عالم كه او را ولايت بخشيد و از خطا و اشتباه معصوم داشت[6].
مروان بن محمد در نامه تبريكي كه در سال 125 هجري به وليد بن يزيد فرستاد اظهار داشت: «امير المؤمنان بر بندگـان خدا مبارك باد. خداوند اميرمؤمنان را ازگـزند محفوظ كرد تا امر خلافت را به او كه شايسته اش بود برساند. ولايت اميرمؤمنان در تمام زبورها (منظور در تمام كتب آسماني) آمده ودر كتاب اجل هاي مقدر شده (اجل مسمي) نيز ثبت شده است»[7].
مؤرخان نامه مفصلي را كه وليد بن يزيد در هنگـام اخذ بيعت براي دو فرزندش نگـاشته است به تفصيل ذكر كرده اند، از آنجا كه اين نامه جزئيات قابل توجهي را از ديدگـاه امويان در خصوص خلافت بيان مي كند بخشي از آن را در اينجا نقل مي كنيم. او مي گـويد: «خداوند خليفه هاي پيامبر را برگـزيده و آنان را يكايك وارث قدرت و ولايت خود قرار داده است. هر كس به قدرت آنان تعرض نمود يا در پيروي از آنان و در وحدت جماعت تزلزل ايجاد كرد و يا ولايت آنان را سبك شمارد و از اطاعت آنان سرباز زد، خداوند او را منكوب كرده وبراي عبرت ديگـران او را خوار ساخت. هر كس كه با اين خلافت همراه بود واز آن پيروي نمود، بيگـمان اطاعت خداوند را بجاي آورده و به وارستگـي و راه راست دست يافته وخير دنيا و آخرت را از آن خود ساخته است. اما هركس كه از راه خلفا روي گـرداند، بي شك بخت خود را در عنايت خداوند از دست داده و با معصيت خود دنيا و آخرت خود را باخته است. اطاعت و رويگـرداني از اين امر يعني هلاك و گـمراهي و تباهي و دوري از شاهراه تقوا و نيك منشي است. پس با اطاعت به درگـاه خداوند تقرب بجوئيد و از عاقبت آنانكه با خلفا دشمني ورزيدند و مي خواستند نور خداوندي را خاموش سازند عبرت بگـيريد». آنگـاه در مورد ولايتعهدي و موروثي شدن خلافت چنين ادامه مي دهد: «سپردن كار به دست كسي كه داوري الهي بر زبان او جاري است و خداوند در توفيق او براي تصدي كار آينده مسلمين ياوري كرده در حقيقت كامل كردن آئين است.. پس خداوند مهربان را سپاس بگـزاريد كه شما را به پيمان ولايتعهدي كه باعث آرامش دلهايتان مي شود هدايت نمود.. بدانيد از هنگـامي كه اميرمؤمنان (اشاره به خود دارد) تصدي امور را بر عهده گـرفت هيچ گـاه مشغله اي مهمتر از تعيين جانشين و تجديد پيمان براي تضمين آينده امت نداشته است. يعني اينكه امير مؤمنان مي بايست شخصي را كه در درستكار و رستگـاري و اصلاح امور از همه شايسته تر است مي يافت و اينك امير مؤمنان اين دو را از حيث دينداري و جوانمردي و شناخت مصلحت شايسته اين منزلت الهي مي داند. پس به نام خدا به (الحَكَم) و برادرش (عثمان) پيمان اطاعت ببنديد.. از خدا مي خواهم كه آنچه او به تقدير خود بر زبانم جاري ساخته است، باعث سرور و عاقبت خير براي امت بشود، زيرا كه همه چيز در يد قدرت اوست»[8].
امويان در حقيقت همواره از عموم مسلمين اطاعت محض را طلب مي كردند. آنان از آيه معروف ﴿أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ﴾. [النساء: 59]. (از خدا ورسول واولي الامر خود اطاعت كنيد) تفسيري مطلق ارائه مي كردند.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- ابن قتيبة: الإمامة والسياسة، ج1 ص 169.

[2]- هم