نفيه يا مرگ فرزندش ابو هاشم يا شهادت ذي النفس الزكيه يا وفات امام صادق يا وفات فرزندش اسماعيل يا وفات حضرت كاظم يا اختلاق فرزندي براي عبد الله افطح كه او مُرد وخلفي نداشت، اما او تقيةً او را مخفي كرد)!!
 گـروه (خطابيه) اتباع (ابو الخطاب محمد بن ابي زينب الاجدع) معاني غلوّ را براي امام صادق نسبت دادند و مي گـفتند: «او خدا مي باشد» كه عده اي از آنها براي حج رفته بودند و به اين شكل تلبيه مي گـفتند: «لبيك يا جعفر لبيك» كه حضرت از قول آنها لرزه به اندامش افتاد و به زمين سجده كرد و قول آنها را به شديدترين صورت انكار و تقبيح كرد، سپس (ابا الخطاب) را لعن كردند كه اصحاب ابي الخطاب پيش او رفتند و لعن امام صادق را به او گـفتند، او جواب داد: كه امام صادق او را شخصا لعن نكرده است بلكه مرادش كسي ديگـري بود كه در بصره زندگـي مي كرد، وحضرت او را لعن كردند. چون خودش در كوفه زندگـي مي كرد. اصحابش نزد امام صادق در مدينه رفتند ومقاله اي ابي الخطاب الكوفي را به وي گـفتند، اين بار امام صادق اسمش وهمه مواصفاتش وجايش را تحديد كرد ولعنتش كرد. وقتيكه اصحابش لعنت مجدد امام را به وي خبر دادند، او از حرفش عقب ننشست، و مصرّاً روي ادعايش ماند وحرف امام صادق را تأويل كرد وگـفت: حضرت صادق او را به اين دقت لعن نكرد مگـر از باب (تقيه) همچنانكه حضرت خضر سفينه را سوراخ كرد تا آن را از غصب و مصادره نجات دهد، و قول خدواند را تلاوت كرد: ﴿أَمَّا السَّفِينَةُ فَكَانَتْ لِمَسَاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِيبَهَا وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً﴾[11].
 باطنيون اكثر اقوال و آرائشان را به ائمه اهل البيت نسبت مي دادند، آن هم به شكل سرّي. اما ملاحظه مي كنيم كه نظر و اقوال و افعال ظاهري اهل البيت مغاير با ادعاهاي سري و مخفي آنها مي باشد.
 وقتيكه ائمه اهل البيت آن اقوال و ادعاهاي غريب را نفي يا استهجان مي كردند باطنيون باز هم به اقوالشان متشبث مي شدند و نفي ائمه اهل البيت را به تقيه وخوف تفسير مي كردند، ومي گـفتند: ائمه اهل البيت از گـفتن حق خوف دارند، چون مردم طاقت شنيدن حرفهاي سنگـين را ندارند!
 نمي خواهم شكل وصورت تقيه نزد اهل البيت را كه مناقض رسالت آنها در حفظ اسلام و قرآن بررسي كنم، اما باطنيون توانستند نقش بسزائي در تاريخ تشيع و در به انحراف كشيدن مردم از خط اصيل اهل البيت داشتند، وتأثير آنها در هر دوره از زمان بود، تا اينكه زمان حضرت امام حسن عسكري سر رسيد.
 امام حسن عسكري وفات يافتند بدون اينكه فرزندي از خود بگـذارد، حضرت نسبت به ميراثش وصيت را به مادرش (حديث) كرد، حضرت عسكري هيچوقت صحبت از فرزند در تمام زندگـانيش نكرد، اين حقيقت مورد قبول تمام مسلمانان واقع گـرديد وهمچنين مورد قبول اكثر شيعيان نيز شد، و اكثر شيعيان قائل به امامت برادرش جعفر بن علي يا قائل به انقطاع امامت شدند، يا قائل به شوري.. اما گـروهي از غُلات وباطنيون اين حقيقت مسلّم را قبول نكردند و روي داستان مختلقي مبني بر وجود فرزندِ سرّي ومكتوم كه امام حسن عسكري او را براي حفظ از قتل مخفي كرده اصرار ورزيدند. عده ديگـري از اماميه از قول به امامت حسن عسكري مرتد شدند، و قائل به مهدويت برادرش محمد بن علي الهادي كه در زمان پدرش مرد، شدند. چون آنها حقيقت مرگـش را نپيرفتند ومدعي استمرار حيات ومخفي شدنش تا وقت ظهور شدند. به همان شكلي كه اسماعيليان قبل از اين ادعا كرده بودند، اسماعيليان مرگ اسماعيل بن جعفر الصادق را نپذيرفتند ودفن او بوسيله امام صادق يك عملي است نمايشي وبراي تقيه از طرف امام صادق به حساب مي آورند.
 مشايخ طائفه اماميه اثنا عشريه مثل شيخ مفيد ومرتضي وطوسي روش ومنهج فرقه هاي باطنيه را رد كردند آنها منكر وفات حضرت علي يا فرزندش محمد بن الحنفيه يا فرزندش ابو هاشم يا وفات امام صادق يا مرگ فرزندش اسماعيل يا وفات امام موسي كاظم يا وفات امام حسن عسكري يا مرگ برادرش محمد بن علي مي شدند، چون منطق باطني آنها با شكل ظاهر مخالفت دارد، وهمان ظاهر براي مردم حجت بود. 
 اما همه قائلين به وجود (محمد بن الحسن العسكري) رويّه باطنيه در پيش گـرفته اند واعتراف مي كنند كه حضرت عسكري فرزند ظاهري نداشت وبراي مادرش وصيت كرد، اما آنها آن را تفسير به خوف و تقيه از سلطان عباسي مي كنند.
 ما ادعاي خوف را نمي خواهيم بررسي كنيم كه به جا يا بي جا بود، اما مي توانيم بگـويم ادعاي فرزندي در سِر براي حضرت عسكري مقوله اي است باطني، مخالف صورت ظاهري مي باشد. اما الآن مي خواهيم گـروهاي معروف باطنيه را بررسي كنيم.
 
النصيريه والنميريه
 رواياتي كه صحبت از ولادت ومشاهده (ابن الحسن) در حيات پدرش مي كنند، اكثرا داراي مضامين فاحش علم الغيب مي باشند، واز مقولات تندروهاي مغالي تبعيت مي كنند، لذا لازم مي بينيم قدري بر آن توقف كنيم، مخصوصا در پيرامون حركت مغالي (النصيريه) يا (النميريه) كنيم كه نشأت اين فرقه در زمان (امام علي بن محمد الهادي) و مؤسس اين فرقه (محمد بن نصير النميري) بود، او يكي از اقطاب شيعيان در بصره بود، اين شخص مقام حضرت هادي را به مقام الوهيت رساند و براي خود مرتبه نبوّت و رسالت از طرف امام كرد، وقائل به تناسخ بود[12]. همين شخص مغالي (النميري) بعد از وفات حضرت هادي بارزترين شخص بود كه قائل به وجود فرزندي در سِر براي عسكري شد، و آن فرزند (محمد بن الحسن العسكري) بود وادعاي (بابيّت) و(نيابت خاصه) از ابن الحسن كرد، كه بعد از آن مدعي نبوّت شد و بعد از مرگـش آنرا به عنوان ميراث به عده اي از اصحابش واگـذار كرد[13].
 
گـروه المخمّسه
 در كنار گـروه (النصيريه) در آن روزها گـروه مغالي ديگـري در ميان شيعيان اماميه وجود داشته وآن (المخمسه) مي باشند، آنطوريكه سعد بن عبد الله الاشعري القمي در كتاب (المقالات والفرق) مي گـويد: «آنها عقيده داشتند خداوند محمد مي باشد، اما در پنج صورت متلبس شده، و در حقيقت و معني آنها صورت واحدي دارند، وآن واحد محمد مي باشد، براي اينكه او اولين شخصي بود كه ظاهر شد و اولين ناطقي بود كه نطق كرد، او لا يزال در ميان خلقش موجود مي باشد وبه ذات خودش در هر صورتي كه بخواهد ظاهر مي شود، خودش را براي خلقش به صورتهاي مختلف ظاهر مي كند، احيانا به صورت مذكر يا مؤنث، پير يا جوان، كهل يا حتي به صورت طفل يا شوهر يا احيانا خودش را به صورت بشراني وانساني براي خلقش ظاهر مي سازد تا بخلقش أنس بگـيرد و از او رَم نكنند، و اينكه محمد خودش به شكل نوح و آدم و ابراهيم وموسي وعيسي ظاهر كرده بود، و لا يزال در ميان عرب وعجم ظاهر مي شود، در همه زمانها ومكانها چون خودش ظاهر به نورانيتش ومردم را به وحدانيتش دعوت كرد اما مردم او را منكر شدند، او به نبوّت ظاهر شد باز مردم منكر شدند. اما وقتي او به امامت ظاهر شد پذيرفتند، وبالنتيجه ظاهر خداوند امامت مي باشد، اما باطنش همان محمد مي باشد، وكسي او را درك مي كند كه از صفت