يد: با اضطراب وترس جلوي نرجس آمدم وگـفتم: نام خدا نگـهدار تو باد، آيا چيزي را احساس مي كني؟ گـفت: بله، عمه. به او گـفتم: خودت را جمع وجور كن بطوريكه قبلاً گـفته بودم. حكيمه ادامه مي دهد: مدتي گـذشت، يكدفعه چيزي را حس كردم، كأنه مولاي من بود، لباس نرجس را كنار زدم ديدم مولاي من بعد از متولد شدن در حال سجده مي باشند. (ابا محمد) مرا صدا كرد وگـفت: عمه، فرزندم را بطرف من بياور، اورا نزد پدرش بردم، ابا محمد دست روي كمر طفل گذاشتند وپاي طفل روي سينه ابا محمد بود. حضرت عسكري زبانش را در دهان طفل گـذاشت ودستش را روي چشم وگـوش ومفاصل نوزاد مرور كرد وبا طفل حرف زد وگـفت: فرزندم حرف بزن، مهدي گـفت: (أشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا رسول الله) بعد از اين مهدي بر امير مؤمنان ويكايك ائمه صلوات فرستاد تا اينكه نام پدرش را گـفت وساكت شد. ابو محمد گـفت: عمه مهدي را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند. اورا نزد مادرش بردم، به مادرش سلام كرد، اورا به مجلس پدرش برگـرداندم، امام عسكري گـفت: عمه وقتيكه روز هفتم شد نزد ما بيا.
حكيمه ادامه مي دهد ومي گـويد: صبح شد، نزد ابي محمد براي سلام كردن آمدم، پارچه را از روي بستر مولايم مهدي بر داشتم تا مطمئن شوم، اما اورا نديدم، به ابي محمد گـفتم: جانم بقربانت، مولاي من كجا شدند؟ گـفت: ما او را به وديعت وامانت گـذاشتيم، مانند مادر حضرت موسي وقتي فرزندش را به وديعه گـذاشت.
حكيمه گـفت: وقتي روز هفتم رسيد آمدم وسلام كردم ومنتظر نشستم، ابي محمد گـفت: فرزندم را بياوريد. حكيمه گـفت: مولاي خودم را در پارچه اي پيچيده براي ابي محمد بردم. حسن عسكري چيزي را انجام داد براي اولين بار مي ديدم، بعد از اين زبانش را در دهان طفل گـذاشت وبه او شير وعسل تغذيه مي كرد، واين معجزه بود. وگـفت: فرزندم حرف بزن. مهدي گـفت: (اشهد ان لا اله الا الله وبر محمد وائمه صلوات فرستاد واز علي شروع كرد تا اينكه نام پدرش را برد وتوقف كرد واين آيه را تلاوت كرد: ﴿بسم الله الرحمن الرحيم وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ * وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِي فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ﴾[11].
صدوق نقل مي كند – از زبان حكيمه – مي گـويد: نرجس اثري از حمل بر او ديده نمي شد وخودش چيزي در باره آن نمي دانست، وقتيكه حكيمه به او گـفت: شما امشب وضع حمل خواهي كرد، شگـفت زده شد، وگـفت: سيده من چيزي از آن آثار در خودم نمي بينم. تا اينكه شب به آخر رسيد، موقع طلوع فجر، نرجس از خوابش پريد، خيلي هم مضطرب بود وگـفت: چيزي بر من ظاهر شد كه قبلاً مولايم به من خبر داده بود[12].
روايت ديگـر، باز از زبان حكيمه مي گـويد: در حال خواندن قرآن بودم كه جنيني از شكم مادرش جواب داد ومانند خواندن حكيمه مي خواند وبه او سلام كرد كه حكيمه ترسيد. اما روايتي ديگـر مي گـويد كه نرجس از ديد حكيمه مخفي شد وپرده اي ميان او ونرجس بود، اين وضعيت – مخفي شدن نرجس – حكيمه را به حال ترس ورعب گـذاشت كه حكيمه داد زدند وبه ابي محمد پناه آوردند، حضرت عسكري به او گـفتند: عمه برگـرد اورا سر جايش خواهي ديد. حكيمه مي گـويد: برگـشتم، چيزي نگـذشت، پرده از ميان برداشته شد، نرجس را ديدم، نور ساطعي از نوزاد درخشيد كه چشم را خيره مي كرد، ونوزاد در حال سجود بود[13].
اما روايت بعدي عنصري جديد را ارائه مي كند وآن پرواز تعدادي از پرندگـان بر سر نوزاد، حسن عسكري به پرندگـان گـفت: (اورا بگـيريد واز او نگـه داري كنيد وهر چهل روز اورا نزدما برگـردانيد. پرنده طفل را حمل كرد وبطرف آسمان پرواز كرد، نرجس چون اين منظره را ديد به گـريه افتاد، حكيمه گـفت: اين پرنده چه بود؟ گـفت: اين روح القدس است كه موكل به ائمه مي باشد، آنها را توفيق وپرورش وتربيت وتعليم مي دهد. چون چهل روز گـذشت، طفل برگـردانده مي شود، و دو ساله مي باشد، حكيمه با تعجب از عسكري پرسيد – از سبب رشد سريع طفل - حضرت عسكري گـفت: فرزندان انبياء واوصياء اگـر امام باشند رشدي مي كنند بر خلاف رشد ديگـران، بچه ما اگـر يك ماهه باشد كأنه يك ساله است. طفل ما در شكم مادرش تكلم مي كند وقرآن را مي خواند وخداي عز وجل را عبادت مي كند، هنگـام شيرخوارگـي ملائكه از او اطاعت مي كنند وصبح وشام بر او نازل مي شوند.
روايت از قول حكيمه ادامه مي دهد: حكيمه مرتب بچه را مي ديد، هرچهل روز تا اينكه اورا قبل از مرگ حسن عسكري مانند مردان بالغ ديد و او را نشناخت، چون بزرگ شده بود، وبه حضرت عسكري گـفت: اين كه مي باشد كه به من امر ميكني در مقابلش بنشينم؟ امام عسكري گـفت: اين فرزند نرجس است او بعد از من خليفه مي باشد، نزديك است من رحلت كنم، بايد از او حرف شنوي داشته باشيد[14].
حكيمه ادامه مي دهد ومي گـويد: بعد از چند روزي ابا محمد از دار دنيا رفتند، مردم با هم اختلاف پيدا كردند.. بخدا سوگـند من اورا روز وشب مشاهده مي كردم، او بمن خبري داد چيزهائي كه مي پرسيدم، ومن به شما خبر مي دهم، بخدا سوگـند قبل از اينكه چيزي از او بپرسم بمن جواب را مي داد، سؤالاتي از من مي شود وبر من حادث مي شود، جواب طرف او براي من خارج مي شده ساعت به ساعت[15].
طوسي در كتاب (الغيبة) داستان ولادت مهدي را ذكر مي كند، اما چيزي از پرندگـان وروح القدس وگـرفتن طفل ذكر نمي كند، مي گـويد: پس از ولادت مهدي حكيمه با ابا محمد خدا حافظي كرد وبه خانه خود باز گـشت، سه روز بعد از آن حكيمه مشتاق ديدن طفل مي شود وبه منزل ابي محمد مي آيد، اما نتوانست اورا ببيند، همه جا را جستجو مي كند اما اثري از او نمي يابد، كراهت داشت در اين زمينه با كسي چيزي در ميان بگـذارد، وارد بر ابي محمد مي شود، حضرت مي فرمايند: او در عنايت وحفظ وپوشش پروردگـار مي باشد تا زمانيكه خداوند به او اجازه دهد، حقيقت را به شيعيان آشنا ونزديك باز گـو كن.. اين موضوع نزد شما مستور بماند ودر نزد شيعيان مكتوم، چون خداوند وليّش را از خلقش محجوب وغايب ساخته كسي اورا نمي بيند تا زمانيكه جبرائيل اسب را تقديم كند، ليقضي الله امراً كان مفعولا[16].
طوسي در روايت ديگـري از حسن عسكري مي گـويد: (عمه ما او را به امانت سپرديم ودست كسي كه مادر موسي فرزندش را به او وديعه كرده بود داديم) واز عمه خودش خواست تا روز هفتم باز گـردد، چون مهدي باز خواهد كشت، وحكيمه ميتوانست اورا ببيند[17].
طوسي در روايت سومي مي گـويد: (حكيمه سه روز بعد از ولادت به خانه ابي محمد باز گـشت ومهدي را در گـهواره ديد كه پيراهن سبزي برتن داشت، مهدي در گـهواره قنداق نشده در حاليكه روي كمرش خوابيده بود، مهدي چشمش را باز كرد وبه حكيمه لبخند زد وبا انگـشتش با حكيمه نجوا كرد، بعد از آن طفل غايب شد[18].
طوسي روايت چهارمي نقل مي كند مي گـويد: «پس از ولادت مهدي، حكيمه روي بازوي طفل اين آيه كه نوشته شده بود ﴿جَاء الْ