<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2.txt">تكامل فكر سياسي شيعه (از شوري... تا ولايت فقيه)</a><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="folder" href="w:html:4.xml">بخش اول نظريه الهي بودن امامت اهل بيت</a><a class="folder" href="w:html:58.xml">بخش دوم فرضيه وجود امام مهدي (محمد بن الحسن العسكري)</a><a class="folder" href="w:html:130.xml">بخش سوم تكامل فكر سياسي شيعه در «عصر غيبت»</a><a class="text" href="w:text:167.txt">خاتمه: آينده فكر سياسي شيعي شوري.. و ولايت امت بر خود</a></body></html>امام حسين وشورى
مي دانيم كه امام حسين (ع) پس از وفات يافتن برادرش نيز بر بيعت معاويه كه دنبال معاهده صلح حاصل شده بود همچنان تا مرگ معاويه متعهد ماند. گـفته مي شود كه پس از وفات امام حسن از ميان شيعيان اهل كوفه پيشنهادات و دعوتهائي از ايشان بعمل آمد تا رهبري جنبشي را بر عليه معاويه بدست گـيرد اما ايشان در پاسخ با اشاره به معاهده صلح و نافذ بودن آن، نقض تعهد را مجاز ندانست. اما معاويه خلافت را براي فرزندش يزيد منحصر كرد. امام از بيعت با يزيد سرباز زد و براي اصلاح امر امّت و جلوگـيري از اين انحراف بزرگ بپاخاست ودر عراق با وجود تعداد اندك طرفداران با لشكر ستم رويارو شد، و در سال 61 هجري در كربلا بشهادت رسيد. شيخ مفيد اين امر را صريحا ذكر مي كند كه امام حسين در زمان معاويه از كسي براي بيعت خود دعوت نكرد و علت اين امر را در تقيه و لزوم وفاداري به عهد و استفاده از فرصت آتش بس ِ حاصل از معاهده، تفسير مي كند[1].
در تمامي سرگـذشت رويداد كربلا، ما شاهدي براي تاييد نظريه (نصّ) نمي يابيم. نه دعوت شيعيان كوفه از امام ونه پاسخهاي مكتوب امام علت قيام را تثبيت (امامتِ منصوص) قلمداد مي كند. شيخ مفيد در (الارشاد) مي نويسد: «شيعيان كوفه در منزل سليمان بن صرد الخزاعي گـرد آمده و از شنيدن خبر هلاكتِ معاويه خداي سپاس گفتند. سليمان بن صرد به آنان گفت: حسين پس از هلاكت معاويه از بيعت با اين قوم سرباز زده و به مكه در آمد وشما شيعه پدرش هستيد. پس اگـر كه خود را عملاً ياور او مي دانيد و حاضر هستيد با دشمنان تا مرز فداكاري و قرباني شدن به جهاد و مبارزه برخيزيد پس براي او دعوت بنويسيد و او را آگـاه كنيد اما اگـر از ضعف و شكست در هراس هستيد، پس هشدار! كه اين مرد را با دعوت خود فريب ندهيد. پس آنان يكايك گـفتند: ما در مقابل دشمانش پيشمرگ او خواهيم بود. او گـفت: پس بنويسيد وآنان نيز چنين نوشتند:
- به حسين بن علي از سوي سليمان بن صرد، مسيب بن نجيه و رفاعة بن شداد البجلي و حبيب بن مظاهر و پيروان مؤمن ايشان و عموم مسلمانان كوفه: سلام بر تو، خداي را در پيشگـاه تو سپاس مي گـوئيم كه جز او خدائي نيست.. اما بعد: سپاس خداي را كه كمر دشمن جبار منش وسركش تو را شكست، دشمني كه به نا حق مسلط شد وسرنوشت امت را در قبضه خود گـرفت و در آمدهاي بيت المال را تصاحب نمود. با خودخواهي امر و نهي كرد، نيك انديشان را به قتل رساند و زشت سيرتان را بر مردم چيره كرد. مال و ثروتي را كه از آن خدا بود در ميان ثروت اندوزان و دولتمردان جبار متمركز كرد. نفرين خدا بر او باد.
ما امام و پيشوائي نداريم، پس به سوي ما آي. شايد خداي متعال تو را وسيله اي براي اجتماع ما بر سرِ حق قرار دهد. و بدان كه نعمان بن البشير (والي امويان در كوفه) هم اكنون در قصر خود پناه گـرفته و بر اوضاع چيره نيست. كسي با او ملاقات نمي كند و كسي از ما براي نماز عيد هم به او اقتدا نمي كند. اگـر بدانيم تو به سوي ما مي آئي، ما بيدرنگ او را به سوي ديار شام خواهيم راند».
وپاسخ امام چنين بود:- «از حسين بن علي به مردمان مؤمن و مسلمان.. اما بعد من آخرين بار نامه هاي شما را از دست هاني وسعيد دريافت كردم و از آنچه ذكر نموديد و خواست همگـي شما بود چنين فهميدم كه ما امام و پيشوائي نداريم پس به سوي ما آي تا خداوند تو را سبب اجتماع ما به گـرد حق و هدايت قرار دهد» بنا بر اين من، برادرم و پسر عموي مورد اعتمادم مسلم بن عقيل را براي شما مي فرستم. پس اگـر او براي من گـزارش كند كه اتفاق رأي همگـان و همينطور خواص صاحبان فضل و اهل نظر برهمان موضوعي قرار گـرفته كه در نامه هايتان آمده است پس من ان شاء الله بزودي نزد شما خواهم آمد. به جان خود سوگـند مي خورم كه امام كسي است كه با كتاب خدا حكم كند، داد را بر پا دارد، بر دين حق متعهد باشد وخود را وقف خشنودي پروردگـار بداند. والسلام».
ملاحظه مي كنيم كه مفهوم «امام» در نزد امام حسين شخص معصومي كه از سوي خداوند از پيش تعيين شده نيست، بلكه «حكم به كتاب خدا، برپائي عدل و بطور خالص خود را وقف كردن» صفت هاي اصلي امام را تشكيل مي دهد. همچنين از روي نامه امام اين امر را آشكارا در مي يا بيم كه مطالبه او به خلافت، بدليل «فرزند امام بودن» نيست، از اينروست كه امام حسين خود نيز امامت را به هيچ يك از فرزندانش منتقل نمي كند وحتي وصيت نامه خود را نه به نام تنها فرزند باقيمانده اش (علي بن الحسين)، بلكه به نام خواهرش زينب و دخترش فاطمه قيد مي كند. اين وصيت آنچنانكه تاريخ ذكر مي كند وصيت نامه ايست عادي كه به امور خانوادگـي ومالي احتصاص دارد و بكلي از موضوعات مربوط به خلافت و امامت خالي است.
آنچه بيشتر، نشان دهنده عدم رواج نظريه (امامت الهي) در آن زمان است، اشاره نكردن امام علي بن الحسين به چنين موضوعي در خطبه مشهور خود هنگـام اسارت در شام است. او در مسجد اموي و در برابر يزيد حاكم ستمگـر، شجاعانه فرياد برآورد: «اي مردم.. ما – اهل بيت- از شش صفت نيكو بر خوردار هستيم، وبه هفت فضيلت بر ديگـران بر تري يافتيم. ما از علم و بردباري، بخشش و فصاحت و از شجاعت و محبت قلبهاي مؤمنين بر خوردار شديم. و اما فضيلت هاي خاص ما اينست كه پيامبر و افرادي چون صدّيق، طيار، شير خدا، شير رسول خدا و دو سبطِ اين امت از ما هستند». و سپس چنين به ذكر فضائل امام علي – نياي خود – ميپردازد: «من فرزند صالحترين مؤمنان، وارث پيامبران، يعسوب مسلمانان، نور مجاهدان و شكست دهنده ناكثين و قاسطين ومارقين هستم. اوست كه با پايداري در اعتقاد و استواري در جهاد، لشكر احزاب را پرا كند. او پدر سبطين اين امت، علي بن ابي طالب است».
در اين سخنراني كه امام سجاد اصولاً در پي بيان فضائل خويش بر آمده و شجاعانه و بدور از هرگـونه تقيه مي خواهد در ميان حقانيت و برتري خويش را بازگـو كند، اشاره اي به موضوع (وصيت و امامت الهي) در ميان نيست. حتي ايشان اين موضوع را كه (امامت مشروع ومفترض الطاعه) پس از پدرش از آن اوست، ذكر نمي كند. آيا مي توان اين همه را حمل بر تقيه وترس ايشان تفسير كرد؟.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- المفيد: الارشاد، ص 199-200.
مهدويت طيّار
شيعيان مهمترين گـروه معارض حكم اموي بودند، آنها پيرامون رهبر جديدي از اهل البيت جمع شدند، آن شخص عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر الطيار بود كه موفق به تشكيل دولتي در اصفهان در اواخر ايام بني اميه گـرديد، عبد الله در مقابل ارتش اموي نتوانست مقاومت كن